Machine transcription
نسخه
فیض جام
روح فزا
صفحه ۲۷
غزلیات
ای آه دل زار منافجی اثرث کو
ای پهنۀ پندار و غرت بارش کو
حقی الناب
ای در گاه تو دارد شب و روزی
وی در فیض تو بروی خلایق همه باز
با شقایق چه نواسنج بود مرغی طناز
شرح حال دل غمدیده چه بنماید باز
گردم اما بنظر نیست کسی محرم راز
سردار بودم طی شد ایام بروز
گروه بادیه عشق تو بود و دمساز
شدۀ چشم تو خونریز و ندانی که چه سان
کشی میکند ابروی تو در غمزده ناز
پیش سجادۀ معبود تو از جمله مدام
میرود آبئی خون جگر من وقت نماز
و تنشق عشق جباری آتش را کندا
پیش از ین ناز تو در کوته پیدایش راز
به حقیقت و رخ بی نیاز
گنگم من و اوصاف تو گفتن نتوانم کوراست دل مردم و گوش دو جهان کر
در حلقۀ گیسوی تو افشاده منافجی
زافتاده بدام غمم این دایره مخدر
هرچند ندارد نفس ولشده همشیر
از آه من آئینه رویت شده دلگیر
مجنون بهوای تو شدم بسکه فتاده است از زلف تو برپای دلم حلقه زنجیر
ایام جوانی که دلم عشق تو ورزید
میخواست مرا بار جفای تو کند پیر
از غمزۀ چشم تو که ویران شده دلها
عاشق چه کند گرنکشد منت تقدیر
وصف سرزلف تو تحریر نگنجد
ذکر مه رویت نتوان کرد بتفسیر
مژگان تو بر دیده بود یا که کشیده
نقاش ازل نقش شکاری بدم تیر
ابروی تو پیوسته که در ابر سگ اندا ز
با بر گل روی چو ممتاخته شمشیر
پر چین شده زلف تو که تسخیر کند چین
مابین ختا و ختن و نخلۀ کشمیر
زود است شکایت زفراق تو زبوی
هرچند که از وعده وصلت شده تاخیر
ای کاش که روزی درنخ پیش فجیع
این هرسه دراین دوره فتادی بکشیر
تا هر که کند دعوی مردانگی امروز
زین هرسه یکی را بکف آرد ز بر شیر
از بخت نباید که بنالیم منافجی
شیر نر تدبیر محال است بتقدیر
ای نام تو چون حسن جمال تو جهانگیر زلف سیت بسته دل خلق بزنجیر
کردار تو از بسکه پسندیدۀ ملک است ناظم لقبت گشته و نام تو جهانگیر
آوای بجو دات سرکوی تو مارا روی تو گریت صنمخانه کشمیر
رسیده دل ز غمزۀ چشت که بهر سو بر قتل جهان آخته بروی تو شمشیر
مژگان خدنگت شده صیاد که ماند چشمان غزال تو شکاری بدم تیر
اکنون که دلم نر د غم عشق تو بازد جز باختن جان بشب هجر چه تدبیر
حقانی ناب
هستیم و دل نم رود ان بخشه دمساز
نامی از بند و سمو ند مت اختیار
و یست اور درس که در آن نیستم م
دمت در محفل عشاق و دعا و ونیاز
پنجه رفتی و دل بردی مردم که در
در خم زلف نابجکوه محمود که در
گل ستانم بپرسه د بائی ناز
عمر چون وقت در وسیم و متاع ممناز
مباش در دن گلرع چوندگان بیداد
بزدۀ وصل که ما را نبود جز ابراز
خاطرت هست که صدار فراودیم است
وعده وصلت اکنون زرخت خوار
دست وحشت کهن بر افجهی درم
نمیخواهم وصل تو نه جای داندیم کز
عشاقان از این راه مقصدی میبندیم کز
گوش مالی کوی او دار افتخار دل شد که
امروزه انبوه حلق کردار این نام
علم کار با شتان نیک افزاق تا
چوسودای وصلت سلمتی کندم تا کز
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
