Machine transcription
نسخه
روقی
فیض جا
صفحه ۴۲۴
غزلیات
بکجا از ویدن رخسار خودن ديده بر كيرد
کودر اول غم دیده از مژگان ترگیرد
از جور روزگار دون شاید شکول بودن
که دنیا کار را بر غم نصیبان تنگتر گیرد
دانسته فخر ذات را ظاهر روم بر کبریا
از مژگان ناوک زنم بر دل سینانی ترا
اگر جان در دم تیغ تو ره یا بلیمردی
بدست غمزت عاشق در بهوی حاق نارد پست
که او در افرین جان زانش عشقت شرر گیرد
مریضا مپحفی را بنده عالی از فقی دانی
نمی داند دریم که فردا حسرتی باشد
بسوی قویهخوشتر مکانی باشد
نم که ذره بسکی دوباره دل گیرم
با رزو دست بر یکد غنابی باشد
خوشا مجری که در میدان دوبا
بپای قاصد و رسم کتبی باشد
هوایش باده در روز جزا چوبر سے
که منع داونستن هم روایی باشد
حذر د نابن تیغ غنی مکارید بود
پیری که نه دازای بتنی باشد
حرف الذال
وصال یار با در بگذشره و می بینم
گرچه در بند عمر ساختی باشه
مریضا شب جدای غم که میداند
شمه زلف بتان را چه حالتی باشد
حرف الذال
ای گسسته رشته چو بروح روان لذیذ
نسیب جات لعل لبت جاودان لذیذ
هر گزبی را عجب روز وصال تو
وصلت بقدر در دگی جاودان لذید
دور لبت نگاه جمال تو پشتم
چیزی دگر باشد اندکمان لذیذ
ته نیت تجربه کردم هزار بار زاهد که ذکر سبحه ز روی ریا کند
در سر خویشتن نرساند باشم هر کس کتاب عشق تو را ابتدا کند
یارم که خوی صحبت پکانگان گرفت مشکل دوباره یاد من اشنا کند
یکسر فدای عشق تو گشتند عاشقان زین عاقبت که باز امید بقا کند
با قامت تو گر چه قیامت شود پدید چشمت ز فتنه شورش محشر بپا کند
از یک نظاره مست و خراب ابتشابه هر کس که خانه غم عشقت بنا کند
با رجفا مریضا حبی بیچاره میکند
تا یا ر شرط محکم و عهد و فا کند
گر یار من بعهد نخستین وفا کند باید که مهر ورزد و ترک جفا کند
هر چند روز وعده وصلش پدید نیست شاید که چند روزه عبرم وفا کند
دلبر که شد طبیب دل درد مند من ز آن سنگدل چگونه امید شفا کند
با آن نگاه فتنهو شمشیر ابروان مشکل بقتل دلشدگان اکتفا کند
نومید هم مباش مریضا هیچوی انتظار
باشد که یار آید و با ما صفا کند
عیان بر کشور دیشور محشر باز بر پا شد عجب نبود گرم در اضطرارش ذره دریا شد
شب دوشین بیاد زلف آن پیر من کودیل چو مجنونم هزاران حلقه زنجیر بر پا شد
نوشتم شرح غمهای دل و نزدش فرستادم جواب نامه من وعده امروز و فردا شد
زمشتاقان یاد فتنه چشمش تماشا کن هزاران شور محشر بر سر کویش هویدا شد
پریشان خاطرم من جمع کی گردد که آن شوخم غم عشق و جفا و بیوفائی هر سه یکجا شد
دل از یار میدا مکن بی غافل توان دیوان که تا گیسوان او کمند گردن ، شد
ز افات محبان اندر پناه خویشتن دارش
مریضا ضیفی را که در کوی نگار یی جا با وی شد
عشقت بر من قریب سحر چه جا بود مریضا
در محلمات نبت مریضا حوی به مه جا بود لذیذ
پول زیاد و باده و یار جوان لذیذ یه
وعده وصل بتان نیست کره عد
صداقت نیست عشاق سحر کوی شد
خط بکشند مریضی رده مشتاقان
داده سرش سر نیت سحر کو شد
است
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
