Machine transcription
نسخة
فيض جا
صفحه ۲۳ عم
غزلیات
شکایت دل غمشین بیا به بستان بگو
حکایت دل غمشین بیا به بستان بگو
همه عاشق توجه در جگر این آن بگو
هنوزم دل تمنای تو دارد نه پنداری که ترک مدعا کرد
مراضیا قضی است مردانه عشق
ره مقصود دل را آشنا کرد
زچهره تو عرق برگ گل لرزد و ریزد چنا نکه ژاله بفصل بهار لرزد و ریزد
بوقت شانه زدن غافلی که چون سنبل شگنج زلف تو از هر کتار لرزد و ریزد
مکن نگاه غضبناک ساقیا که ترم چو در پیاله می خوشگوار لرزد و ریزد
نحال عمر مرا آفتى خزان نرساند از آن نسیم که برگ چنار لرزد و ریزد
بود ز خون دل عاشقان که تا زانو بگیسوی تو چو مشک تتار لرزد و ریزد
شب وصال تو غافل مشو که جوی خونم ز تاب هجر تو سیماب وار لرزد و ریزد
همیشه اشک مرا ضيى بیان شبنم گلشن
چکان چکان ز بسین دیار لرزد و ریزد
بهار سبزه کرت بل بوستان باشد بکوش باده که عیش همگان در آن باشد
زکوی یار گر میوزد نسیم بهشت که روح و رایحه و راحتی بجان باشد
مرا ز لجه و گرداب غم نجاتی نیست که بحر عشق تو دریای بیکران باشد
خوش است باده گلرنگ فصل فروردین که وقت دیدن دیدار دوستان باشد
ز مهر یار به دلهای عاشقان پیدا است که حکر شاه بهر کشوری روان باشد
همان که یکسره طوفان ز موج کلکون است بفرقت تو مرا دیده خون فشان باشد
کبو ترمهم صید تیر ناز مکن مرا که بر سر کوی تو آشیان باشد
چگونه عشق تو را میتوان نهان کردن کنون که حسن تو بر عاشقان عیان باشد
بتاج و تخت مرا ضیی سیب سحن است اگر که بحت تو را در دهستان باشد
ترا که عاشق روی پری رخان باشد ز جمله نیک و بد خلق در امان باشد
قدم بوادی غم زان نمیگذارد یار که پای عاشق بیچاره در میان باشد
در انتظار وصل تو جان را دادم آخر
يا اخی شنو که عاشق بیچاره شادم آخر
دلم فدای قدت خوذ دادم را وا کند
مگر که او قدت خوذ دادم را وا کند
یکی بیاید و درد دلهای خسته زند
کہ غم تمام جهان را بیافکند بیرون
ز فضل که حلقه مسابقه برنج از مبر شد
دلها نشان داغ بتو شد
بزنم چو غمزه نر گشان را که
غزلیات
دریغا چشم تو از کاروان ما کجاست
فلک ناز بزرگان قرن به پیشانی
مرا ساقی مى توحید در پیاله بیزنج
به پیش غیر تو من دیدن نشان جابه
به آنکه غصه عاقل و دیوانه بیزنج
غزال یار شد و عشق را نشانه بیزنج
بجان شگفتن از حیت بر نشان پر
هواي آب حیات لب تو زان دارم
که در زمانه مرا عمر جاودان بیایند
هزار شکر که مهر تو در دل ما گنجانید
تمامت زمان و در مکان بیا نجایید
ز انتظار تو اشک سمم روان باشد
شب فراق بیا این منم سب بنگر
بهار حسن جهان را شبی خزان بیا نجایید
به پیش تیر تو مرغ دلم به سینه پرید
که نیست غیر توام در جهان پناهی
خيال روى تو بر چشم خون چکان منم
هوای خال تو مرغ دلم بیار پر بپرید
بگشت و حلقه زلفین به مشگین اسیر پروز
از آن کوی خرابات نسترن آواز جوانی
که خون عاشقان را دلبری کستانه بیزود
هوالباقي
جهان را موج خون آلوده طوفان میبینم
بدینسان در فراق دلبر جانانه بیزود
مرا ضيى شمع سوزان در آه شعله کشان
که آتشین ماهی بر آسمانه بیزنج
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
