Machine transcription
غزلیات
بفهم کا درمیدان عشق انکه قدم
بصدق در راه تو کردی بکام میماند
روا جفای تو چون کوثر است ناب میدانه
زول چشمه او شربت طاب میداند
در اینک دیده مردمان بهم کجانی
بطنز تو به تو پرسم همان در اب میداند
بکوی دوست مریضا ضیعی از ان بگزید
که در حریم خدا یاری از عذاب میداند
کرم دیدم که در بزم خاصه
مرا کرد غوشی پناهش نمود
قسم دادمش کی بکاه
بکعبه دوست اگاهش نمود
واکنش باشد که در خامی هم
مسلم از تو مه تابانش نمود
جان فدای اسش کنم در نه
دیوانه عشق است پناهش نمود
از وصالش که میشود داستان
حل این مشکل حواسش نمود
بیخات کشنگ همبرانش
تا قیامت از او بکارش نمود
ملاذ الکباب
چون مریضا ضیعی فتاده در راست
دیگری کلش در پناهش نمود
دل آرا محبی که آهنگ وفاکرد
همه با کسان ترک جفا کرد
غلام ابروان در کعبه شارت
نیاز از خودت رها کرد
دل عشاق را از خود تب کرد
بمدلش در شقایقان سرامد
تمام حاجت دلها روا کرد
طبیب این دردهای عاشقان شد
زغایب انندش دوا کرد
ای مریضا ضعی گنج خلوت مایه اتزو کیست چون بخلوت غیر زحمت مطلبی حاصل نمیشد
تیر عشق تو که چون برق شرر میگذرد سوزد هم خرمن دل تا ز جگر میگذرد
سینه کردم سپر ناوک هجرت انا این خدنگی است که آسان زسپر میگذرد
عشق بازی که بها مانده زادم بمیراث کے بساز طمع ارث پدر میگذرد
دلبر ما بود انکه بقصد دل ما دلبرانست که چون رشک قمر میگذرد
شک در نافه اهو که گرد شد بخستن عبر بوی غزالهم زبکر میگذرد
زحمت روز و شبست گرابیند روزیست رزق هر روز تو با باد سحر میگذرد
تا بگرداب غمم بار بفریاد رسد کشتی عمر مرا اب زسر میگذرد
رخ چون ماه تمامش شب هجر عیان آفتابیست که مارا ز نظر میگذرد
اتش عشق که بر جان مرثا ضیعی افتاد
عجبی نیست کز از ابر شرر میگذرد
هرحث کعبه مقصود نه پیدا باشد قبله انجاست که روی تو هویدا باشد
انچه اثار بهشت است که توصیف کنند جمله در ساحت رخسار تو پیدا باشد
کو در این بادیه طی کرده ره مقصدا انکه در عشق تو دیوانه و شیدا باشد
کشور عشق وسیع است کز از هر طرفی خانه عاشق مسکین همه پیدا باشد
ای مریضا ضیعی شوان راز نهفتن از یار
که عیان در براو ستر سویدا باشد
بغیر عشق تو دل باختن خطا باشد که در فراق توام ترک جان روا باشد
بکسب و کار دگر نیست حاجتی امروز مراد که عشق تو بهتر زکیمیا باشد
برون خرام و گلستان ما منور کن که پسرخ تو بگلزار کی صفا باشد
روا مدار جفا پیش از این شقایان را که شرط دلبری و حسن در وفا باشد
روا و بدیده بیگانگی نباید دید کسیکه با سگ کوی تو اشنا باشد
فهم
گلی که ملک دیده را بستان میخواند
بقای حسن آن شمع شبار فروز
دل پروانه را چون برق مجنون
از ان راه چون بلی اب حیوان
گزینیم وصل آن شوخ پیشین
بپیمانه ما را عشرت زندگی می بندد
مریضا ضیعی اشکار
پیر مجلس مینماید
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
