Machine transcription
نفحۀ
روحی
فیض ها
صفحۀ ٤١
روز فرقت تلخ زهر قهر دانائی دل آرام
الکی وصل آن بت شکرستان میکند
از فراق رویش جزه جو فزایم تابه کی
غیب در ناوک مژگان چشم یار کو
دلربا بوکر بخشم خود با یه جان من
زان له در ابتدا پای مکنده چنی جرمم به
کمان به زلف شانه بشانه دندانه
سنیری دامان بست بر که بدید خون
شب جهالت طعنه فت در میخانه
تا که در موقوف کا کاری برسکه
بت بنده نیست کعبه را که چه
تشبیه قامت تو بشمشاد میکند
پیسی ببر بصورت استاد میزند
در گلستان نیم سحر دست بیگی
داغ کرمی ز فلک را و میزند
بهر و راک در شوره هماچون پیچید
مطرب نوای زابل و صد یار میزند
باکش نقش که مریضا ضیعی بکوشت
هیچی بدوق وصل دل شاد میزند
تسکین عدا من زیک پیمانه
هر چند دیدن تو میسر نمیشود
عاشق باین امید دلی شاد میکند
خشنودی مراضیعی از این شد که دلبرش
از عاشقان خویش قلمداد میکند
عاشق چو روز وصل تو را یاد میکند
آغاز آه و ناله و فریاد میکند
ما را ز یک نظاره بتاراج میدهد
آن فشنه با که چشم تو بنیاد میکند
داد دلم گرفته شد از وصال تو
بنگر چگونه بهر تو بیداد میکند
شمشیر ابروان تو در قتل عاشقان
کاربکه کس ندیده زجلاد میکند
سر بشکنم ز تیشه غم باز هم بپای
اکنون مرا که عشق تو فرهاد میکند
شیرینی نبات لبت تلخیه عشق را
یکباره کار خانه قناد میکند
فردای ارثی بخش قلیلا میزند
راضی مشو که خانه عاشق شود خراب
چون در هوای وصل تو آباد میکند
غافل مشو ز گردش گردون برا ضیا
کاین روزگار حادثه ایجاد میکند
جنون دارم بشوق حلقه نقشی که دل جوید
فدای بستش پای دل دیوانه میبینم
چو دیدم خال رخسار وی اشعل عشق دل کسم
که هر مرغی بمرام بصحرا آشیانه میبیند
بهر وجهی مظهر زبیضایی کاشانه مییابد
مگر آن ماه تابان اندر این کاشانه میآید
نفس یک لحظه در مجرای بیباکانه میآید
مرد ا جان از تن بیرون کتان جا مائیه
مرا واعظ ملامت میکند اما نمیداند
که زاهد هم بدست از مدعای بتخانه میبیند
راضی را ز دل با خلق دادن کار یکدل شد
بت عاشقان اندر خط فرزانه میبینید
ببوسه از لبان تو ام آرزو بود
دل را بیاد چشم تو می در سبو بود
برقصد صید مرغ دلم کیوان مقام
دامی بسم ز زلف تو یکتار مو بود
خورشید را مقابل روی تو نور نیست
در برفع شبه از ماش روبرو بود
عاشق نترسد از گنه و پرسش جزا
چون غرق بحر رحمت لاتقنطوا بود
فیض ضور نیست کسی را بوصل یار
در غیبتش که مایه صد گفتگو بود
از شش جهة محاصرة عشق گشته ام
راه گریز بسته ام از چار سو بود
در روزگار هیچ ندینم بغیر دوست
اتعجب ز حکمت میخواهم که او بود
خود غایب از میانه و اندر فضای او
دلهای عاشقان همه در جستجو بود
بگذر ز عشق پاک پیرا ضی که این عمل
اندر ریاض خسته تو را آبرو بود
پیش منسی زنخله و بیام مسیر شت
نیست گردوه بسی رو نجد ای یار خوش
سم و دل برای انحفاط دست بیدادی
دل حیران مرا حیرت میفزائی مرا
رخ ماه وشی دارد و چیزم بخش
مشر کا شوغ لیم چشمرم کرف شب
عشتر ست زکمران شیشه باز به یزد
هر چه میدهم بهر تسلیم باز به یزد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
