Machine transcription
نسخه
فيض نما
صحیفه
دل بتوسوی دگر کعبه مقصود بجونی
که بر طلب بیدلان ذره دل بیکرانست
عزیزی
بیک بیغم فراز دو دل اندیشه هم در دم
غافل دل زارم بهوای زانه بودی
مرا بار جان عاشقی صادق بود خالت نه زان است
که هر جا دیده باشی بیج بیستین ندارد
که دست لوای عظمت شاه خراسانست بشوق آنکه بکشم قفتی ز خاک درت
اگر چه باز فلک داشت بکین اواخرت
کنید در عشق ترا در دل حزین بینیت
بکار عشق چه ز هری از صوابت
که کفر زلف تو بس ضایعین است
بفضل علم منی از سپاه مژگانش
کید به بچه نو رزا و کین اندرت
هوای دانه خال نو مرغ دلهایرا
بام حلقه زلف تو نازنین ارهت
نه مانده است پریشان خیال جمعی را
که سنگ تفرقه درین دهر جب تو باند
شراره از د چشم دلفریب تو باز
هزار خرمن دین و دلم در بین اثر به
کسی زحالت خلق جهان کشور نرسن
فغان و داوله از هیر سرخ پیغمبر
رعشق سکه و روشن شدم عقیده ا
باستانه سلطان عشرین بارت
بدین دو شم که شما را بخی های محبت
شوق وصل پیچیز در جهان این بیست
نی که غزه تو مرا یاد در دل حزین بیست
که کرامت زلف گره کشان بیست
در دو کون بهیر توام خدا آگاه
ای بدینت کلها دمی بد بیداران
بجال تو در گلستان مقالی
ساز خنده دلهای عاشقان ابد
عمر عشق تو خلق را شایانی
به وصل تو مرکز نمیریم
تو بنال بغایت فافا نی
فیض
بلی از قهر یزدان هر که دابی پر اس است
شکر کن دل مویش از ولی طراسان شد
شکر ده با کس از حضرت بهرحال کم
چو خضرت کردن مجنانه او فرمان ست
از آن بکوی تو ام باز منزل افتاده است
ز پنجه دی چه ملامت کنی مریا ضی را
کدام عاشق دیوانه عاقل افتاده است
عنان کار جو اندر کف دل افتاده است زیار دور شدن سخت مشکل افتاده است
مهم سر است بخورشید گزند پهلو رخش که نو بتر از ماه کامل افتاده است
خدا کند که دگر نشکند ز سنگ دلی مرا که در کف او شیشه دل افتاده است
تجب عشق ز بعد تو ظلم بسیار گذار کشتی صبرم بساحل افتاده است
نسیم مشک فشان دوش مژدگانی داد که زلف یار بدوشش حمایل افتاده است
تنش بلور و دلش سنگ زین عجب دارم که شیشه در بر سنگی مقابل افتاده است
مرا یا ختیاراً چه هراس از گناه در دو سرا
بر آنکه لطف خدا و ند شامل افتاده است
شرابخوار که از عقل زایل افتاده است چرا بعشق جمال تو مایل افتاده است
سخن دست چوخواهی زمی پرستی پرس در آن زمان که بحسن تو قایل افتاده است
خلاصه حسن رب مجد هست در علمی کتابها به ثبوتش دلایل افتاده است
گمان مکن که ز مردن ثمر یه بند کس بخاک دانه با مید حاصل افتاده است
نهاد ترکس حسنش بصعت کشور چین هزار فتنه بجان در قبا بل افتاده است
بشوق حلقه زلف تو در شب هجران مرا بگردن دل بس سلاسل افتاده است
رقیب زشت بیا بگره می تماشا کن بسا د من که چه نیکو شمایل افتاده است
کنون که دلبر ا نیست نیست دل بر ما کجاست روح مجسمی که بیدل افتاده است
گذر دریغ مدار از سر نباضی محزون
که عاری از همه این مسائل افتاده است
براه عشق از جان ترک کردن سخت آسان است که عاشق را در این د چشم جان با خاک یکسانت
دل
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
