Machine transcription
نسخه
فیض بخشا
صفحه ٤
غزلیات
شادی وصل تو سر مایه یک مملکتست
هجر تو قطعه شرری یک جهنمیست
امید مهر تو چشمه شود هر رو جوی
ورنه کوی تو دل نقطه ی یک شبنمیست
هیچنان مه تو انداخته در چرخ سرشک
عشق و سودای تو بر هیچ سرای شقمیست
رخ روحی تو که پیرایه ی سر حدی دلست
تشنه ی اشک مرا در همه دنیا نمئیست
مریض عشق تو را چاره از دوانشود
چو غیر خون دل و دیده اش غذائی نیست
میفکن از نظر مرحمت ریاضی را
که جز وصال تو اِش هیچ مدعائی نیست
فصل بهار بوی گلستان در آمدیم
مرغان خوش نوا بگلستان در آمدیم
آه از بهار عمر که دی شد با شتاب
رفت آن مجال هم بتمنای در آمدیم
امروز در گلوی دلم استخوان ماند
فردا ز بهر وصل تو در خوان در آمدیم
در عشق تو از هر کف حرمان در آمدیم
جز خاک کوی تو دگر جای دیگر نیست
چون غنچه در بهار بخندان در آمدیم
ترک سودای تو دگر سری دیگر نیست
شیدای زلف او نشود ای بشر کسی
شوریده در عالم طراری دیگر نیست
غافل ز حال و روز خودم میکند مرا
امشب که زلف سیهت دست رسی نیست
جز وصل تو اندر دل و جانم هوسی نیست
عذربت هجران تو خواهم که بوصلت
جز طره گیسوی تو ام دست رسی نیست
هر دم نفسی تازه شود از لب لعلت
با انگشت وصل تو پیش از نفسی نیست
بیرون مفکن راز درون را برناکس
کز خلق جهان راز نگهدار کسی نیست
این همت عشق است که ما را بمه عالم
در پیش نظر بیشتر از یک عدسی نیست
در بادیه هجر تو جز ناله عاشق
از قافله عشق صدای جرسی نیست
در رشته زلف تو ز عشاق بسی بند
مرغ دل در وح است که جای کسی نیست
بر مرغ قفس دانه عیشی رسد اما
محروم تر از مرغ دلم در قفسی نیست
گل مونس خار است تو شو یار ریاضی
هرچند بود خاک رهت کم ز خسی نیست
غافل ز اه و ناله مرغ چمن مباش
ای دل که تو را غیر هوا و هوسی نیست
در ملک فنا باقی سر تو بسی نیست
تا چند خلایق پی تحصیل معاشند
با عمر کم وعیش که پیش از نفسی نیست
از بنده چه منت کشی از خواجه که امروز
در روی زمین غیر خدا داد رسی نیست
در ویشم واندر در میخانه مقیمم
جز در که حق روی امیدم بکسی نیست
قدرت طلب از انکه جهان را بمه جاداد
بر مردک دیده که پیش از عدسی نیست
بد کرده ببد میرسد اندر سفر مرگ
حاجت بجزا و ستم او ز کسی نیست
وصلی بـ ریاضی بده ایده ست که او را
جز وصل تو جانا نه دگر ملتمسی نیست
بشنو که این ترانه ز هر کسی نیست
داعم که گوید او ز حالات نفس خویش
نام و در روزنام سوی دیگر نیست
منظر عشق تماشاست تماشا دارد
واندران دلمره شکوه ی هر کسی نیست
داغ حرمان تو اندر جگری نیست که نیست
لذت روی تو بر چشم تری نیست که نیست
آه بر زاده بسر است که دعوای عشق
چون نشان معنی بر سر انگشتی نیست
ای دریغا که دلم دیوانه و حوری با دیو باش
جز کوه اش در انه ی در شکستی نیست
امشب که داد و دید از رقیبار است
بسیج دلم در هوس بوی دگر است
یقین فردا به هجر کنده جام فراقش
محو تمنا و وصال تو بیم بیکر کر است
شا دی
من و دلاور و ساز و ده کی مهر و فراقست
ای
با ناله مدام در
آب در اتش که اروی تو دیدم
رنجور گشتم طاق دو ابروی تو دیدم
خم کرد قامت دوان نیست
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
