Machine transcription
نسخه ۲ ضیاء المعرفه صفحه ۳۳
حکایت ۳ یکی از اقوام بنده مؤلف که تاجر با مکنتی بود در قریه اقراء هرات چند ظرف تریاک برای حمل مشهد مقدس
ذخیره نموده بود سارقین معروف هرات از ذخیره ظروف تریاک او مطلع شده بپشت خانه بقصد سرقت تریاک ها را
نموده صاحب تریاک را در دل شبی رسیده شب معهود دزدان خود را متوحش و پس از اهالی قریه طلب همراهی نموده که آن
شب را چند نفری در اطاق ذخیره تریاک با با او باشند اهالی با رای او موافقت نکرده بودند ناچار خودش با یک بچه دهقانی
در آن اطاق خوابیده بود اما در دوازده زوج کفش کهنه و نو فراهم کرده بخارج درب اطاق گذاشته بود نیمه شب دزدان آمده
بودند دیدند پر خلاف هر شب که دو زوج کفش علامت دو نفر بود امشب دوازده زوج کفش پشت در است تو هم بر کف
دست داده بجزائت داخل نکرده از راهی که آمده رفته بودند صاحب تریاک که از خوف سارقین بیدار بوده آمده شد آنها را دانست
فردا صبح تمامی ظروف تریاک را بمل گرد بشهر هرات آورد بدزدان راه دشنام ده بود ....... همه تقصیر سارق بیباک
بدوشان قصد سرقت تریاک کفش بسیار پشت در اطاق چون دیدند شل امر نفاق ترک قصد خیال خود کردند
فکر دیگر بحال خود کردند خوفناک از تش و حماق شده نا امید از در اطاق شدند ای برادر در این مبحث مطلق
هیچوقت بنفست توافق نمیان کسی مشو راغب تا نترسی زکفش همسایه حکایت ۴ گر است
در بهار یکی از سنوات ماضیه بدار النصرة هرات چند روز متصل باران می بارید و تمام خانهای منزلی معمولی آنجا
که از گل و خشت خام است خیسیده و قریب بانخدام بود در آن ایام یکی از قراء نیم فرسنگی بلده شبی پر عما نفرد
وارد خانه شخصی باد نلی میشوند که اموال او را ببرند کودکی از صاحب خانه در گهواره بوده بصدای آید دزدان برای آن که پدر و مادرش از
خواب بیدار نشوند قنداقه کودک را برداشته بشعلۀ میامی برند در میانه تنور پر خاکستری می نهند و بجدآباد ان خانه وارد و بجمع
آوری متروکات خانه مشغول می شوند ناگهان مادر طفل بیداری شود بعادت هر شب بنده گهواره را حرکت می دهد می بیند گهواره
خالیست دست میزند می بیند جابچه تر است و خودش نیست سر اسیمه شوهر خود را بیدار می نماید در آن اثنا صدای
ضعیفی از طفل بگوششان میرسد صاحب خانه و زنش خانه بهوای آواز طفل خارج میشوند دزدان که در چهار سمت خانه مستعد و
مشغول ببارگیری بودند هر کدام اسباب بدوش خود می کشند اثنای که میخواستند از اطاق بیرون روند بقدرت کامله خدا اتم
باران سقف خانه فرود می آید زن و صاحب خانه میگرید می مرد چون قسمت یار نمیدید وه در امد که را دست ده بود که طفل ما را
پایین بیاورند و ما بهوای او از اطاق بیرون شویم آنگاه خانه ما که قریب بانخدام بود خراب شود الغرض این مرد و زن بخشود می شوند
از میانه بسلامتی خلاص شدند فردا که می آیند اسباب را از زیر خاک در آورند می بینند چهار نفر آدم پاچه در مالیده بزیر خاک و هر کدام
کوله باری بر دوش مانده پسر سری آخرت شده اند و سدست یشان زیر هوار کوبیده شده قدرت حق چنین شد معلوم
کنه دادخواهی از مظلوم بایا شر من آشیانه خود حقه مردی میان خانه خود چهار تن سارقین بے انصاف آمدندش
بقصد غل و لحاف چونکه لطف خداش شامل بود که و کارش پره و عادل بود خود و طفل و زنش نه ند خلاص
سارقین اینچنین شده قصاص تو بحق واگذار کار و بجواب در که باز در یستف مزاب که خدایت همیشه بیدار است
خفش زین قبیل بسیار است حکایت ۵ ایام بهاری در دانه کوهی بجمعوی شکار بودم چون
خستگی مرا غالب شد و اسبم را هم نیز عار لا ده نشاه آورده بودند که سنگی نشسته بصرف غذا مشغول شدم در آن اثنا یکی از
دزدان معروف که او را میشناختم از راه رسیده سلام کرد تجلیف به غذا نمود دستم خوردم ناگه شخصی سواره از راه با مت آن که
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
