Machine transcription
نسخه هشتم
سراج الوقایع
صفحه ۲۴
جان
در افغانستا
منصب دیوانه را
گویند
کمر نامداری ببرخ چون قمر که دادا کسی بود نیکو سیر ز سادات کابل بنسب مبین دل آرام و هوش نبض در چوبین
درآمد شتابان بزیل سپاه غضبناک رو جانب رزمگاه ز آل بنی اسیه آقا بنام بکی تیغ درشنده اش در نیام
دلیر و هژبر و چوسام سوار بسر پنجه خویش امید واً که در غروه پنجه و بید رنگ دلیرانه با رو سپان کرد جنگ
زنام آوران بود در رزم آرام بکی توسن انمشش زیر پای چو شیر اندر آمد بآوردگاه نظاره کنان از دو جا سباه
چو دیدش برخویش افراسیاب بگفت ای نکو فخر مد برکاب نه مقصود من بود پیکار تو نه هم رزمی من بود کار تو
بمیدان از ان آمدم بیدرنگ که تا بسپدارم از بهر جنگ بیک حمله جانش نمایم تباه سپیش کنم روز روشن سیاه
کز ان قصه در صفحه روزگار بماند هر کشوری یادگار تو آل رسولی و من چاکرم زجان بنده درگاه اورم
بجان توام تیغ باشد حرام کنون جانب لشکر خود خرام کران حرفش آمد بان نامور بگفتا که ای ملحد خیره سر
سپهدار ما را از آنش مبینکه که تنها شود هم نبرد بکینک خمش باش چشگم در این کارزار بیا تا بگردیم مردانه وار
ازین گفته افراسیاب دلیر برآشفت چون پیلو شیر گیر بیا راست تیغ و برافراخت دست بخفتا که ای سید خود پرست
کنون جانترا از برای ستیز بزن ضربتت را بشمشیر تیز که گر میبد ستی شود زان من تو در اسراغانه با قلبم تن
زتقریر او سید حق پرست زغیرت خروشید چون پیل مست برآور د شمشیر کین از غلاف چو خیل دلیران ببر در مصاف
بمیغز با نامی خود در رکاب سپر برسر آورد افراسیاب بزد تیغ را آن قریشی نسب ببدخواه سلطان خود از غضب
سپر مانع تیغش آمد چنان که اندر دم آب سنگ گران سریع ان اندکی رفت پیش وزان جیمه دشنمی گشت ریش
پس آنگاه مردانه کردن بکشاد بجای سپر سر دم تیغ داد چو شمشیر خصم اندر آمد فرود توکوئی سر او بپیکر نبود
بیفتاد از اسب تن داژگون شد از جوهر جان خود غرق خون بقتل اندر آمد بگاه ستیز ز دشمن نیامد بدریغ در گریز
چنین است آئین مردان مرد که از راه غیرت بود بر نبرد ندارد از دشمنان هیچ باک گر از تیغ کرد د تن چاک چاک
خصوصاً بآل پیمبر بود چو باکش بشمشیر و خنجر بود بقتل آید از غیرت و یزد لی شهیدند زانگونه آل علی
حمله آوردند سواران پادشا با نواسبان بطائفه کوشیل برای خونخواهی میر افغانی و مغلوب شدند جنگ نوک پیکان
بده ساقیا زان می لاله رنگ که سرمست باشم بآغاز جنگ دهم شرح مبسوط آن کارزار که اندر جهان باشد م یادگار
رباعی بتباریخ سحر آفرین چنین داد تفصیل آن رزم کین که چون میر آقای فرخنده نام نگون گشت از توسن خویش حرام
بغلطید در خاک و خون پیکرش بید رود گفتن در آمد سرش بپوشید چشم از جهان خراب پشیمان شد از کرده افراسیاب
در آمدم سواران کابل زمین بخونخواهی آن سعادت قرین سوی رزمگه اسب کین تاختند لوای دلیری برافراختند
که بر قاتلش حمله آور شوند بنیروی یزدان مظفر شوند ولی فوج قزاق استحق چنان بتیغ و تفنگ و عمود و گران
رسیدند از هرطرف چون عقاب نمودند باری با فراسیاب عیان آتش جنگ شد شعله ور بنان خورد قلب دلیران شرر
سپاه پیاده زبر سمت نیز کشودند مردانه دست ستیز صف توپ کردند آراسته نمودند تن بابسی کاسته
بآتش فشانی کشادند بال سمند صفت از برای وباک ز شمشیر برآن و تیر تفنگ پر از کشته گردید میدان جنگ
فشردند با از یمین و یسار سپاه و سپهدار مردانه وار یکی را بسر خورد تیر قضا یکی گشت از پشت مرکب جدا
یکی مہر
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
