Machine transcription
بیان الواقعه صفحه ۱۷
در این دو قریه چند نفر از نوکرهای سابق مؤلف که بهر جهت مدتها خدمتگذار بودند سکنا داشته دیگر حصه فرنگه در میان کاپیسه
آن بود که بغلا خوشمند و شوند مسافت پیرچنده تا آن قلعه در میان هشت فرسنگ متجاوز است و از در میان تا نور که مرکز
پشه ی باشد در آن زمان حکومت پیرچنده امیر محمد اسمعیل خان شوکه الملک بود و آن شخص بسیار مرد با فتوت و مهربان
و قواعد و شیوه بزرگیرا دانا است حال باید بقیه مطلب را پایان نمایم دو قریه مذکور باغات شجر مبشر بسیار خوش آب و
هوائی دارد حکومت نشین جلگه آن دو نقطه است میرزا ابراهیم خان نام پسر میرزا رفیع خان قاینی نایب الحکومه انجا
می باشد بعد اقامت سه چهار روزه از قراه مزبوره براه کلاته نزدیک عازم سرپوشه شدیم و در این کلاته پیرمرد
زارعی را دیدیم که یکصد و چهارده سال عمر داشت و با کمال قوت امور زراعت را از پیش میبرد اما از استماع صحبه بکلیه
محروم بود مکرو باد و هشتاد و شش نو کر نا مطلبی بر او ما یتنه قریه سرپوشه در دوازده فرسنگی پیرچنده واقع و دارای
پانصد خانوار سکنه است روز دیگر دو ساعت بفروب مانده از سرپوشه عازم قریه کدگان شدیم و چون مسافت
دو فرسنگ بود کسل ننمودیم تا یکمیدان راه که دور شدیم ابر سیاهی از قبله حرکت کرد برق جستن و رعد غریدن گرفت
بفاصله نیمساعت همه آن نواحی را تاریک و آغاز طوفان نمود اول قطرات باران بقدر یکمثقال و دو مثقال میمکید
و بعد نسیم سردی برخاسته هوای دو دانگی شد و از هر طرف کرگ در یرها برف و یخ به سر ما ریخت بطوریکه دست پایا
از رفتار مانده و امکان مراجعت نبود چرا که از نیم فرسنگ پیشتر مسافت طی کرده بودیم و در آن تلالهای سنگی و کوه ستان
مرتفع که راه باریک و شب تاریک پیش آمد جایی را نمیدیدیم راه بلد هم دست و پای خود را گم کرده چیزی حالی نمی شد
دست ها از گرفتن لجام اسب باز ماند نوکران اسبها را با اختیار خودشان وا گذاشته هر کدام جل و نمدی بسوی
سر خود انداخته امانت بالای اسبها نشسته بودند و لته لته میزدند هر چه آواز او لدار نمیدادم اثری نداشت و
بسیاری تاول اسبهایکانی میرفتند که وقتی بآن سمت نظر میکردم پائین دره معلوم نبود و هر گاه اندک لغزشی در سم اسب
پیدا میشد اسب و آدم پائین افتاده ریز ریز میشدیم کار بجائی رسید که ابدا امید نجات از ان حوادث نداشتیم نه چیزی
میدیدیم و نه صدائی میشنیدیم انسان در این دو کوهسار همه سفید بنظر می آمد و با مؤلف هم از زندگانی مایوس و سیاه پوشته
هر یک از ادمها که پس و اعقب مانده و ساکت ایستاده بود یادآوری نموده چند قدمی می آوردم و دلداری میدادم ضمنا
از درگاه احدیت استغاثه میکردم که الهی مرادر اینکوه بیجائی غریب نا امید مکن که کسی از حال من اگاه نخواهد شد و با سباب
دفن و کفن از برای ما فراهم نخواهد بود تو را بحق خاصان درگابت از این مهلکه ما را نجات بده ایزا کشم دلی بسیار شستم
سرانیز شده است رحیم شفقت فرموده به به آسایش و نجات این بنده رو سیاه یا انخجوانهای زبان بسته که سرا پا بخو
رعد و برق برطرف شد و اسبها بخاطر امده لذا اقل و برف و کرگ تا زانو فرا میگرفت بشفقت فیاض دوحات دریچه شد
رد یه کوهی رسیدیم و آتشی بنظرم آمد که نزدیک می نمود بد ایجانب از قول میر بودیم ناگهان آواز سکی شنیدیم
گوئی آن سک پاسبان یار بود یا صدایش بانگ موسیقار بود کرد آن آواز ما را فرحناک رفت از دلها ی ما هم چاک
ای برادر در بیابان سیچوقت نایدت چون آن شب تار ور سخت ورنه خوابی است از خود نا امید در شب تاریک و صحرای سفید
سردی و برف و تگرگ بی حساب چون شود غالب بانسان دو واب رهنمای خرد جیران شود پیرو او نیز سرگردان شود
کرگوش
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
