Machine transcription
(٤٦٦)
و در ربیع الثانی این سال مکران فتح شد و عیسی مکرانی که دعوی تمرد
نموده بود و برادرش ابوالعسکر از جفای وی به محمود پناه آورده بود بدست
عساکر مسعود کشته شد و ابوالعسکر دوباره به حکومت مکران برقرار
گردید - سلطان از بلخ براه غوربند به پروان و از آنجا به بلق آمد و در بلق
امیر یوسف عم خود را که از بست به استقبال آمده بود محبوس نمود داستان
امیر یوسف سپه سالار بسیار غم انگیز است زیرا آخر عمر این شهزاده بدبخت
در کمال بیچارگی سپری شد و از آن همه ناز و تنعم که در عهد پدر و برادر
داشت یکباره به حضیض بدبختی فرو افتاد و در دست نوائب روزگار
زبون گردید .
یوسف سرداری بود خوش محضر و آرام هیچگاه در پی فساد نمیگشت
و از فتنه می گریخت در زمان سلطنت محمود همین که از وظایف رسمی فارغ
میگشت به نشاط و تفریح مشغول میشد .
سلطان نیز با وی مهربانی و لطف داشت و نظر به وصیت پدر که در باره او
کرده بود و نظر به شخصیت خود یوسف او را گرامی میداشت .
چنانکه بیهقی گوید سلطان محمود را غلامی بود بس زیبا و ملیح که
از میان هزار غلام مانند او کسی در دیدار و رنگ و ظرافت و لیاقت نبود
این غلام طغرل عقدی نام داشت و بعد از ایاز - در خاصان در گاه شامل
بود روزی سلطان محمود در باغ فیروزی مجلس نشاط داشت و چندان
گل صد برگ ریخته بودند که آنرا حد و اندازه نبود این ماهرویان
دوگان دوگان می آمدند طغرل نیز آمد خودش قبای لعل و همکارش
قبای فیروزه ئی پوشیده بود امیر یوسف چشمش بروی ماند و عاشق شد
و هر چند کوشید و خویشتن را فراهم کرد چشم از وی برداشته نتوانست
سلطان دزدیده می نگریست و تغافل میکرد چون ساعتی بگذشت
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
