Machine transcription
فردا صبح
فردا صبح ساعت ۸ بجه وقتیکه صدای طرم در میدان گراندینا پوبلیکا انعکاس می یافت چشمهای خود را از خواب شیرین باز کردیم. اشعۀ زرد و طلائی آفتاب به پردههای پنجرۀ اطاق ما تابیده بود. همه جا روشن شده بود.
کاپیتان فاروق بیگ به عجله و شتاب دریشی خود را می پوشد. زیرا اولین شی بود که بعد از ۳ ماه براحت گذشته بود لحظه بعد سر خود را از پنجره بیرون کشیده و به اطراف نظری انداخته دید دستۀ عساکر سواره در گردش است. فوری کلاه خود را گرفته کمربند خود را بسته بعجله از اطاق خارج میشود... از کفشکن ... راهرو گذشته و مستقیما بطرف زینه ها میرود . درین ضمن یکی از دروازههای اطاق پهلویش باز میشود دختر جنرال درحالیکه در شانه اش يك دستمال ابریشمی فیروزه و در پایش بوتهای قشنگ نازك کرمی بلند سیاه و موهای سیاه درازش بحال پریشان بهر دو طرف رویش آویخته و پهلوی دراوزه ایستاده است، بدیدن کاپیتان راسا مقابل او روان شده و میگوید :
ـ جناب کاپیتان بون ژور ! ...
ـ بون ژور ماد مواز ل !.
ـ چای شما در اطاق حاضر است !..
ـ تشکر میکنم فقط ...
دختر باقی سخن کاپیتان را بریده گفت:
ـ بفرمائید !...
بعد خودش بطرف اطاق روان شده و ضابط مجبور میشود دختر را تعقیب نماید. داخل اطاق میشوند . در بالای میز ظروف چای خوری مکمل چیده شده است !.. دختر یکی از چوکی ها را کش کرده میگوید:
ـ صحت عمه ام قدری خوب نیست و به این جهت از اطاق خود نمی برآیند :
بعد پیاله را که مقابل چوکی کاپیتان نهاده شده برداشته و مقابل سماوار قشنگ سرمیزی برده وعلاوه مینماید:
ـ ٩٤ ـ
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
