Machine transcription
عشق و وظیفه یا شب اخیر
دختر با آواز گرفته میگوید :
- از مفارقت تو، از جدائی تو میترسم فاروق!..
- چقدر طفلانه ، ماریا... من گمان میکردم کدام چیز مهم است!.. يك حرف جزئی مرا
تا اینجا آوردی !.. برو بالا برویم !.. امشب اعصاب تو خسته شده .... کمی
استراحت کن، خوب میشوی .
آهسته آهسته از زینه ها بالا میشوند از صفه و دهلیز گذشته و در اطاقیکه همه روزه با هم
می نشستند داخل شده روی آرام چوکی که جلو پنجره گذاشته شده است می نشینند و در پرتو
اشعۀ نقره رنگ مهتاب که از آئینۀ پنجره داخل اطاق میشود بخوبی يك
دیگر را می بینند. دختر برخاسته میخواهد چراغ را روشن کند، ضابط از بند دست هایش
گرفته میگوید:
- بگذار ماریا !.. بگذار در روشنی کمرنگ مهتاب بهتر روی گندم رنگ
و چشمان قشنگت را تماشا کنم!.. بگذار امشب هم در روی قشنگ و موهای سیاهت تلا، لؤ
مهتاب را به بینم !..
با يك خندۀ ملیح سخن خود را تعقیب میکند :
- این تاریکی خفیف را هم دوست دارم زیرا صورت بد مرامی پوشدا.. نمیگذارد
چهرۀ زرد مرا به بینی و از شکل خرابم بدت بیاید!..
دختر دست های لطیف و زیبای خود را به گردن شخصیکه بیشتر از جان خود میخواهد
حلقه کرده لب های باريك و قرمز خود را بر لبان ضابط گذاشته میبوسد
و می گوید :
- مرد عزیز من !.. ای هستی توانای من که در دنیا مانند و مثالی نداری!.. من ترا دوست
دارم!.. برای من همه چیزت قشنگ و زیبا است !.. چهرۀ زرد و گندمی تو چشم های سیاه
تند تو، بازوهای توانای تو سینۀ پر مو و چهرۀ چین دارت و بالاخره همه چیز تو، بلی همه چیزت
قشنگ و بی مثال است!.. به نسبتیکه مثل تو يك حامی دارم بزرگ ترین سعادت دنیا را در
خود حس میکنم !.. آغوش تو بهترین هیجان و ذوقی را که تا امروز هرگز ندیده بودم بمن
القا میکند !.. مرا بیشتر در بین بازوان خود فشار بده که در آغوش تو يك لحظه خود را
فراموش کنم !..
_۱۹۷_
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
