Machine transcription
عشق و وظیفه یا شب اخیر
همینکه نسیم مستانه صبحگاهی وزید و آفتاب چادر زرین را روی افق بالا برد کاپیتان
با تن خسته و چشمان خواب آلود سوی خانه روان شد... از زیادی کار و شدت بی خوابی
رویش زرد و حواسش پریشان بنظر میخورد... یخن خود را بالا کرده دست هایش بجیب
و چشمانش بيك نقطه متوجه است. متفکرانه راه میرود. داتیوب در بین غبار نظير يك خط
سفیدی دیده میشود. فاروق در راه غرق فکر بوده و گاهی هم لب هایش حرکت کرده خود
بخود چیزی میگوید:
ـ دیگر مقاومت تمام شد!.. بالاخره یکی دو روز بعد فرانسوی ها با رومن ها یکجا شده به
آخرین قوای المان که در بالقان است حمله کرده آنها را هم متواری می سازند، در جبهه
غرب هم مقاومت المانها شکستانده شد. دیگر راه امیدی باقی نمانده است! .. افسوس!..
پس از يك عالم زحمات و فداکاری ها آخرین ستاره امپراطوری عثمانی خاموش میشود..
که میداند، که عاقبت و آینده مملکت ما چه خواهد شد؟..
مضطربانه سر خود را بلند کرده کوه های مقابل را که از غبار مستور است تماشا میکند..
خیال وطن عزیز در دماغش دور میزند...
ـ آه وطن، وطن عزیز و قشنگ!..
قطرات اشکی را که در حلقه چشمانش جمع شده است می بینیم.. هنوز راه میرود...
بالاخره بخانه میرسد از کناره های زینه گرفته بالا میشود...
ـ فاروق !..
تیکانی خورده روی خود را می گرداند:
ـ تو هستی ماریا ؟...
دختر دامن آرام کوت ابریشمی خود را بسته کرده را ـ سوی ضابط پیش میرود... موهای
سیاه و درازش روی شقیقه هایش پریشان است...
ـ فاروق ، رویتان خیلی زرد است!..
ـ شب هیچ خواب نشدم تا صبح کار میکردم !..
ـ غسل میکنید ؟...
ـ تشکر وقت ندارم ماریا... فقط بقدر يك ساعت استراحت میکنم!.. بعد از آن مجبور
هستم بقوماندانی بروم!..
ـ ١٦٩ ـ
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
