Machine transcription
عشق و وظیفه یا شب اخیر
میرود... مقابل در اطاق عمهاش ایستاده، دستگیر دروازه را آهسته دور داده داخل اطاق میشود... عمهاش روی چپرکت استراحت کرده... از هیچ طرف آوازی شنیده نمیشود... بيك دیگر خود نگاه میکنند... ولی هیچ کدام چیزی نمیگوید!... پس از دقیقه سکوت زن پیر آهسته سر خود را بلند میکند... چشمان بینور خود را به چشمهای دختر میدوزد... از لبهای رنگ پریده و بیخونش آواز خفیفی شنیده میشود:
- ماریا، چه خبر است، ترا چه شده؟...
دختر بدون اینکه جوابی بدهد با صدای لرزان:
- عمه!... عمه جان! گفته و خود را در آغوش زن پیر میاندازد و میگوید:
- بدبخت بودم و بدبختتر شدم عمه!...
انعکاس آواز دختر از دیوارهای بین اطاق شنیده میشود!...
- عمه جانم!... عمه شیرینم، مرا با تمام قوت بسینه خود فشار بده!... قولهای خود را باز کن!... موهایم را با شفقت نوازش بده!... امروز به آغوش گرم يك مادر احتیاج دارم و حسرت میبرم!...
زن پیر، با انگشتان مرتعش موهای دختر را نوازش میدهد و در مژگانش قطرات اشکی که جمع شده دیده میشود...
- فرزند عزیزم!... یگانه دخترم!...
- آخ عمه جان اگر بدانی که چقدر مضطرب هستم!...
- میدانم!... دخترم میدانم!...
زن پیر در حال گریه میگوید:
- خدایا، این چه فلاکت است!...
- عمه جان! تو یگانه مادر و غمخوار من هستی!... دیگر هیچ خبر را از تو پوشیده نمیگذارم!... او را دوست دارم!... هر چه میگوئی بگو! همه را قبول میکنم چه کنم عمه جان بدستم نبود!... در حالیکه به تمام قوت خود کوشش نمودم که به او نزديك نشوم:
برعکس مقاومت من فائیده نداشت و میدیدم که هر روز باو نزديكتر شده میروم، خیلی
- ١٥٩ -
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
