Machine transcription
عشق و وظیفه یا شب اخیر
بوسیده میگوید :
ـ خداحافظ فاروق !..
ـ میروی ماریا ؟ ..
ـ دوکتور گفته بود با تو زیاد صحبت نکنم .
ـ خوب است ، برو ! ..
دختر دست خود را از بین دستهای ضابط میکشد و مانند کالبد بی روح آهسته آهسته
بطرف دروازه روان میشود ... ضابط صدا میکند:
ـ ماریا !..
دختر میایستد !..
ضابط دستهای لرزان خود را بطرف او دراز میکند در حالیکه چشمان سیاه و فرو
رفتهاش پر اشك است میگوید:
ـ بیا ماریا ، تا ترا يك بار دیگر هم ببوسم !...
دختر باز از بازوی چپركت گرفته به ضابط نزديك میشود... يك دیگر خود را در
آغوش میكشند !.. ضابط لبهای سوزان خود را روی دستهای دختر میگذارد
و میبوسد !..
ـ ماریا ، البته مرا فراموش نمیکنی ؟..
ـ اوه فاروق ، ساکت شوید، ساکت شوید !..
دوشیزهٔ بیچاره بدون آنكه يك کلمهٔ دیگر بگوید روی خود را دور داده با چشمهای
گریان از دروازه خارج میشود ...
شام همان روز ... یكی از شبهای اوائل بهار است . هوا تاریك شده قلبها در طپش و
خاطرات حزین افکار را متهیج میسازد روشنی چراغهای عمارات اطراف از دور
بنظر میخورد ... باز هم در راهرو شفاخانه هستیم !.. ساعت هشت است، اينك بازهمان
گادی مریض بردار با عرادههای آهنین خود روی زمین سمنتکاری صداهای شبیه نالهٔ
مریضان کشیده و در حرکت است کپاپتان فاروق بی روی آن قرار دارد . با قدیفهٔ
سفیدی تماما وجودش را پوشیده و تنها سرش دیده میشود... از دروازههای باز اطاقهای
- ١٤١ -
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
