Machine transcription
(۸۱)
که شد دوست محمد شه پر ز کن چو در تاشقرغانش منزل گزین
همی بود آنجا بهی هوشمند ز غربت شد آوازه او بلند
بدی مدتی چند آنجا قرار که این قصه بر شد بشاه بخار
که بیرون شد از بخت بداءنچنین ز کابل زمین شاه کابل زمین
یکی نامه بنوشت آن نامدار سر افراز و سالار شاه بخیار
بدیش گونه کای شاه والا سرشت زهر گونه دارد جهان خوب وزشت
زاندوه ز غربت تنت را مکاه بود هر شبی را میان صبح گاه
بمردان زهر گونه کار است پیش گهی کنج عیش و گهی رنج بیش
نداء کن بماء که دردش ز وال . . . بدارخش را هلال
که چون باز بخشایدش کردگار هلالش بگردد مه ده چهار
دلت را زاندوه و غم دور دار بلطف خدا سینه معمور دار
دیگر ایتو شاه سر افراشته پس از دیدن روی بشکاشته
بسوی بخارا خرامنده شو درینجاخور شید تا بنده شو
بود کام جان تو ای شهریار برآرم بفرما یش کردگار
همه ملك اند از یا ساز مت زاندوه بکلی رها ساز مت
ترا لشکر و گنج بخشم همی که بردشمنت رنج بخشم همی
برو سوی کابل بجنگ آوری که تا ملك خود زیر چنك آوری
زکفتار و کردار خود در خجل مباش ای جهاندار بیدار دل
همه کار بگذشته بگذاشته گیر باب آتش کینه را کشته گیر
بیا تا بکام تو کام آورم ز باده از ینت سلام آورم
چو بنهاد مهر و بستش ز مهر طلب کرد آن شاه خورشید چهر
یکی مر د شایسته تیز گام بکوه و در و دشت آهو خرام
سپارید در دست او نامه را نشاند ادش آئین هنگامه را
وزان بعد قاصد خرامنده گشت سوی دشت چون باد پوینده گشت
پس از مدت چند آن نامه بر ز دریای آمو بگردی گذر ـ
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
