Machine transcription
۹۶
حکایت
حدادی حلاجی را در بازار فرو کوفت در هم آویختند و گرد برانگیختند
صاحبدلی از کنار معرکه بگذشت حلاج را گفت ای مرد آهن سرد
مکوب که پنبه است بر باد رفت مگر سخن خردمندان نشنیده
که گفته اند حِلْمُ ساعَةٍ تَرُدُّ سَبْعَةَ آفَةٍ اکنون بدلیل عقل حلال
تو با این مرد صلاح نیست، مشت با سندان بر نیاید و خشت
باز نخوان غالب آید که او آلات جنگ ساخته دارد و اسباب
کارزار پرداخته تو با این کمان شکسته هر قدر زور بود بجوزیه
نتوانی زد همانا آنانکه بشر میل کنند بشر نهاشند که ملک وجود
با آزار وجودی نیرزد پیغمبر میفرماید (المسلم من سلم المسلمون
من یده و لسانه.
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
