Machine transcription
صفحه ۸
نمبر ۱۳
بوده اند . بلا تردد از ایشان پرسیدم :
— آیا با ما رفاقت و ہمراہی میکنید ؟
موافقت کردند . براه افتادیم ، پیر مرد مارا در پیش میگرد . دختر نوجوان به بازوی پیر خود تکیه زده لنگان لنگان براه رفتن کوشش میورزید . باریدن برف آرام شده بود ستاره ها بدرخشیدن آمده بود در هوا و زمین موجود نامی ایک انجماد عمومی حکم فرما شده بود . درین اثنا دختر نوجوان یکی یکباره ایستاده شد و بیک آواز روح نواز رفت و ساز می گفت :
— آنقدر مانده شده ام که زیاده برین طاقت رفتار برایم باقی نماند .
پدرش او را کش کردن گرفت . اما دختر از مانده اتوانی بسیار یک شهیقه جانخراشی بر آورده بر زمین افتاد بماندم من و عسکرم اطراف او را فرا گرفتیم . من حیران بودیم که چکنم . گذاشتن ، و محو شدن این دو حیات یک عذاب جدا بزرگی میشد ، درین اثنا از نظریهای ما یک جوان دلاوری که با افراد ( پراتیک ) مینامیدیم آواز داد :
— به رفیقان ، این مادموازل کو تعظیماً برایش را ببریم . لازم است ضرور است ببریم . ما فرانسیسیم ، سنگ نیستیم باید ببریم !
از هر طرف بلا تردد جواب موافقت داده شد . بماندم محاضری آغاز کردیم . از درختهای اطراف چوب بریدیم بزودی برق آسانی یک تسکره ساختیم پراتیک باز آواز داد :
— کیست که بالا پوش خود را عاریت داده میتواند ؟
معلوم است که این دختر نازنین را دران می پیچانیم ! بماندم هر کس بیک تبالنگ و هوس اشتها کارانه به بالا پو کشیدن خود آغاز کردند . یک بالا پوش نی بلکه ده بالا پوش بماندم حاضر گردید . در ظرف یک ثانیه دختر خوش منظر در بالا پوشهای گرم پیچانیده شده بود ، یعنی هر یک نفر از حرارت حیاتیه خود یکی ره باو بخشیده بود ! دختر را در تسکره خوابانیدیم و تسکره بر شانهٔ حرارت ناک شش نفر وضع کرده شد که یکی از بار برداران فخر کنندهٔ این بار قیمت دار من بودم چه دروغ بگویم ، باقی ماندهٔ مستی آن ذوق بار برداری تا به ایندم در دماغم موجود است . مرکب ما حرکت کرد . گویا تسکره یک تابوت سکینه بود که تسکین دل همه را نمود ، بجای یأس و فتور یک ذوق و سروری قایم گردید . در چهره هر نفر یک معنی استطاعت بزرگی خوانده می شد .
تا ساعت سه صبح بی آنکه لحظه ادم گرفته شود رسپیده نمودیم درین اثنا در نظریهای پیش ما رها یانه یک علایم وقت و تردد رو نما گردید و دفعه بر ردمی بر فضای سینه خوابیدند . از دور تنها یک سایه کثیفی دیده می شد . در قریب یک چند دقیقه آن سایه آفتابی شد یعنی معلوم شد که چیست ؟ نمره دوازده نفر رساله نی جرمنی بود که یکی پی دیگر چهار نعله طمراو داشتند . بما انقدر نزدیک بودند که نفس زدن اسپان شانرا، و عکس صدای کریجهای شانرا می شنیدیم . بماندم عسکر را بولی دادم :
— ادووں ! [ یعنی آتش ]
در اثنای این قیل و قال از تسکره از میان بالا پوشها یک سر لطیفی نمایان شد . با یک صدای آرام ، و لرزانی پرسید :
— آیا چها میشود . آیا جنگ آغاز میکند ؟
گفتم — بهیچ چیزی نیست ما دعوا زل . تنها یک درجن جرمنی را ره پیمای عدم گردانیدیم !
باز آن صدا بخود با خود سرود :
— آه ، انسانها چه بیچاره مخلوقی اند !
مگر بسیار خشک خورده بود که باز سر خود را در زیر بالا پوشها در کشید . باز حرکت کردیم . یک مدت رو پیمودیم . آهسته آهسته آسمان زرد می شد ، برفها میدرخشید . در افق یک پاره ابر گلابی لرزان لرزان منتشر می شد . از دور یک صدای سخت فریاد بر آورد :
— خوک بی ؟ [ یعنی کیستی ]
مفرزه توقف نمود تا برای شناختاندن خود ما من پیش شدم . مگر بخطهای مدافعهٔ فرانسی رسیده بودیم . در اثنائی که از پیش قره غول میکند شتیم افسر کلان ما پیش روی ما آمده تسکره را دید ، با یک صدای آمرانه و قاطع پرسید :
— در میان آن چیست ؟
هماندم یک چهرهٔ ظریف و متبسمانه پدیدار شد گفت :
— من هستم . صاحب !
ازین جواب یک خندهٔ قهقهه جاندار شطارت بار مسرت آثاری از همه افراد مفرزه بر آمد . دختر بماندم
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
