Machine transcription
صفحه ٣
در پیش کل خلق تو مانند غلامان
بر کردن جان بسته بسی تار بنفشه
از بهر نثار بود در دانه ثمین
آورده به کف گوهر شهوار بنفشه
تاری ز بر و بازوی شمشیر ترا دید
سجده چو دود است بگلزار بنفشه
ازینکه عدو زیر دم تیغ تو نالید
از زاری او گشت دل آزار بنفشه
تیغ اعدای تو از هم بشکافند
برداشت به کف خنجر پیکار بنفشه
گر خیل سپاه ظفر آیات تو آید
در پیش کنند اطلس در کار بنفشه
با گوشه چشم ار نگری سوی من از لطف
ریزد بکفم گوهر شهوار بنفشه
ترسند که ( طرزی ) بود از لطف تو نومید
وز ناز کند در همه اشعار بنفشه
پرده آخرین جشن جمشیدی سلطان ( بهار ) والتشریف آوری ( ترکی ) نام ناشیه بردار بزم سلیمانی تشکیل میدهد ! ، ترکی ، با قلم و دوات منشیانه خود شرح عرض احوال عشق خود را بحضرت ( بهار ) مینگارد بی ترکی که در پریستان سلیمانی به لقب ( فخراج پری ) مغزت حاصل کرده يك مجسمه ( عشق ) را تصویر میکند . قامت نحیف چون ناله ، شکسته رنگی چون خیال ، سرافکنده گه حجز مثال او از هر ورق کتاب حیاتش سبق ، عشق ، را تعلیم . میدهد ! رایحه طیبه ، عشق ، از حریر تنش میتراود ! چشم دارد ، ولی بجز پشت پای خود دگر چیزی نمی بیند . جام زر اندود بکف دارد ، ولی بجز باده سرمستی عشقی دیگر چیزی نمی کشد . وقتیکه ترکی میرسد بلبلانرا يك شور ماشور بیاری حاصل میشود . شوریده سامانی ترکی پر شوریده حالی بلبل تاثیر غریبی اجرا میکنند ! بجوش و وجدش میآورد ! شنوید که عندلیب گلشن برای پریستان خاقان بهار ، احوال ( فخراج پری ) ترکی دلداده را بچه رقم رقم مضامین شیرین و رنگین عرض بار گاه حضرت ( بهار ) مینماید :
( ترکی )
چشم مست تو شکر کر فکند برتر کی
روید از خاک چین تا دم محشر ترکی
زان منور شده چون جیب سحر دامن باغ
که بود صورت خورشید و سحر در ترکی
کی ندید است که انجم بر خور شید بود
بر خورشید نمود اینهمه اختر ترکی
تا که در بزم چمن پیش گل افروزه شمع
بر سر خویش نهاده لکن زر ترکی
محسن شاهد گل را هوسی باده گشیست
ساغر و شیشه می کرده میسر ترکی
سال پنجم شمارۀ ١٤
جامش از باده تهی گشت که از رنج خمار سرنگون کرده قدح مانده بیاسر ترکی
سر خوش و مست سرافکنده کله کج کرده مستی چشم که کرد است اثر و ترکی !
از غم چشم تو چون مردم بهار و بستان ساخت از سبزه تر بالش و بستر ترکی
دفتر نسخه خوش چشمی او کرد سواد زان گشاید عجم اینهمه دفتر ترکی
تا نویسد صفت قامت و ابروی ترا صورت فون و قدش کرده مصور ترکی
تا که بر تخت حسن شاه نشان بنشیند بسته شد کمر و هم زده افسر ترکی
تا نثار کف پای تو کند در گلشن بر کف دست گرفته زرو گوهر ترکی
تا که بر گل کند از ناز نظر بازیها گوشه چشم نموده از بر معجر ترکی
تا رویش نقد چشم جوانان چمن می کند بر رخ خود گوشه چادر ترکی
تا نسیم سحری سوی چمن بوی تو برد گشت چون جیب گل و غنچه معطر ترکی
تا که در سایه سرو نور ساید خود را همچو قمری کند از پهلوی خود بر ترکی
تا که بر فرق سر دشمن جاه تو زند بسته بند کمر افراشته شمشیر ترکی
من اگر لاغر و زارم غم از سیم وزر است سیم وزر دارد و باشد ز چه لاغر ترکی
دامنش از زر و سیم است لبالب زچه رو در فرو برده و بنشسته مکدر ترکی
پیش ازینم مبیند ای شه باجود و سخا که زند خنده به بی برگی من هر ترکی
این غزال پیش تو ( طرزی ) بنواها برخواند که زغم سوخت جو پروانه بی پر ترکی
درین گیرودار های آمد آمد گلهای زمینی که بهار لطف کردار شهر عزیز دلپذیر ما را بوجود لطافت آمود آنها عشق و سرور ، وزینت و جبور می بخشد ، شکوفه زارهای اشجار درختی نیز یکان یکان جولان تازی سرای دلبری مینمایند ! اول بید مشک با خرمهای نامه دانهای مشک طراوت نثار زندگی آثار خود جلوه نمایی مینماید . این جناب بیدمشک که آنرا ( گریه بید ) هم می گویند در حوضه بهشتی روضه ارم با تخت عالی بخت سلطنت متبوعه مقدسه ما بسیار است . و آن يك نوعی از درخت بید است که به ( بید مشک ) معروفست ، این بید ، پیش از انکه برا بکند در شاخها و شاخچه های آن غنچه های کاوله کاوله هم در از رخک خوش قاش لطافت باشی پیدا میشود که قماش آن از تو
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
