Machine transcription
١٢٥
بگیر دامن الطاف مصطفیٰ که تو دست
براه دین نشوی طرزی زین عمل غافل
که دوستی رسول خد برات نجاتست
که دین تمام بحج و صلوٰة و صوم و زکاتست
من طبعه
بی شرار عشق او زانرو دلم پژمرده است
بسکه از پیکان تبر او دلم آزرده است
یک سراپا همچو گل در لخت دل پیچیدهام
از ادای سرد و خشک زاهدان مرده دل
از متاع صبر و عقل و دانش من هر چه بود
سوخت همچون شمع سرتاپایم یکدم بر زنم
گل بنمیدان نه میبند روی سرسبزی بگل
دوش گل در پیش بلبل گفت در روی بهار
ابرویم ریخت بر خاک و رخم را زرد کرد
در چمن طرزی زنگ گلها پاک ریخت
آتش آب زندگی در طبع شمع مرده است
یکقلم از جانمی حس بنده گویی مرده است
بسکه از تیغ کج او زخم بر دل خورده است
دل بسان لاله از حسرت بخونوافسرده است
ترک چشم او بیغما پاک از ما برده است
در جگر داری دل من سخت صاحب کرده است
حاصل برگ و برخسم ثمره زرده است
در چمن این رنگ را باد صبا آورده است
هرچه با من کرد آن شوخ جفا جو کرده است
از لگد کوب خزان این بزم بر هم خورده است
من طبعه
زانبکه روی چمن از بهار رنگین است
از ان زخواب گران غنچه چشم نکشاید
مگر بهار حنا بسته پای گلشن را
ز نوک خامه نقاش کار صبا
مگر بزلف کج سنبل و بنفشه گذشت
مگر بسیر چمن میرسد عروس بهار
چو دیده غنچه گلشن بدل گره دارد
کف چنار نگارین چو دست گلچین است
مقرر است که خواب بهار سنگین است
که دست لاله و انگشت غنچه رنگین است
چمن ز غنچه و گل کارخانه چین است
که نفخه نفس باد صبح مشکین است
که صحن باغ زبرگ شکوفه سیمین است
زموج سبزه جبین چمن پر از چین است
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
