Machine transcription
سفينة ٥٢ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الباء
بجود فروشیست مخزن و شان محرف وصلی است فخر یاران تو هم بقدر نفس برافشان چو دستگاه کلام بواب
ثبات تار آنقدر ندارد بنای اقبال بی غایت گذشته گیر اینه آفتابی رسانده باشی چوبام بواب
مسایل مفتیان شنیدم به پشت و روی ورق رسیدم تصرف مال غصب دیدم حلال درول حرام بواب
زخامنه هر که سر برآرد مراتب جوع میشمارد طریقه صوفیان ندارد بغیر ذکر طعام بواب
گر از مکافات خست طینت شنیده وعده ندامت چرا زمالی نزدم دندان نمیرسانی پیام بواب
جنون چندین هزار شهرت فسرد درجیب سینه چاکی کسی نشد محرم صدای ازین نگین های نام بواب
خردش برو و حره درین ره بخود امدرد و دانم آگه خدا پرست است و الله الله برهمن و رام رام بواب
رقم زدم بر خم گل زساغر بچین در تسلیت قسلم کشیدم بوج کوهی ازان خط مشکفام بواب
خیال مصدر نك شغل مایل من و همین طر زشوق (بیدل) بصورت سال وماه در دل نزعت صبح و شام بواب
عالمی یک خلق یافته بجوش انتخاب کرده است تارسیده بغشوش انتخاب آنجا که شمع ما بتأمل دماغ سوخت شد داغ دل بمصرع موزوش انتخاب
مکتوب مار نقطه و خط نسخه داده است خوش باش اگر بود دل محزوش انتخاب آه از کسی که منکر درد محبت است اینجا همین دلست و کف حوش انتخاب
بر من خطیکه بدوی عشقش نفس دمید جز صید دل نبود باقوش انتخاب انجام کار و بار من وما هنوز کیست کوهی نموده اند زجیحوش انتخاب
یارب چراغ خلوت لیلی عیان شود دانیکه دارد از دل مجنوش انتخاب راز درون آینه بر در نشسته است باید چو خنده کرد زپوش انتخاب
آن چشم تاکی بین حقیقت نظر کنیم صادیست کرده هیأت کرموش انتخاب (بیدل) بکنج زانوی فکر تو خفته است اکسیر که داشت جیب فلاحوش انتخاب
م
دل تسلیم ریزو شوکت شاهی دریاب گردن خم کن و معراج کلاهی دریاب دام تسخیر دو عالم نفس نومیدیست ای ندامت زده سر رشته آهی در یاب
فرصت صحبت کل و بم نماند رنگ است آرزو چند اگر هست نگاهی دریاب از شبیخون خط یار نکر دی غافل هر کجا شوخی کردیست سیاهی دریاب
دود پیچیده دل گرد مرا می دارد از سویدا ناثر چشم سیاهی در یاب تاکی ای پای طلب زحمت جولان دادن طوف آسوده گی آبله گاهی در یاب
بوصلی کی کرت اسباب مسیحائی پست خاك کر ترسیدی بن چاهی در یاب نامرادی صدف گوهر اقبال رساست غوطه در جیب گدائی زن و شاهی دریاب
سیل بنیاد دو عالم شدی ای آتش عشق ما گیاهیم ز ما هم پر کاهی در یاب چا و جود و چه عدم پست و کشاد مژه است چون شرر میدد جهالرا بنگاهی دریاب
خسلوت عافیت شمع کداز است اینجا بی جا کداز خود گیر و پناهی دریاب دامن دیده بهر سرمه میالا (بیدل) انتظاری شو و گرد سر راهی در یاب
فیض حلاوت از دل بی کینه کان طلب زنبور را ز خانه پر از انگبین طلب بی پرده است حسن خدا در لباس فقر دست رسا ز کوتهی آستین طلب
دل جمع کن ز باده دل عاقبت فسون آسوده گی ز خانه بدوشان زین طلب پوشیده پوش رو بقببرون سرای شیخ فصل ثنا محافظت از پوستین طلب
دست طلب بهر چه رسد مشت عجز گیر دور است آسمان تو سر اندازمین طلب کابهای این چمن همه در زیر پای است ای غافل از ادب نگه شرمگین طلب
زین جلوه ها که در نظرت صف کشیده است آینبه داری طنی وا پسین طلب عمر از تلاش باد بکف چون نفس گذشت چیزی نیافت کس که بورزید باین طلب
دل در خود شکست بانفاسم نفس تاخت چینی همان بخانۀ مو رفت چین طلب شبنم وصال کل طلبید آب شد زشرم از هر که هر چه می طلبی اینچنین طلب
این آستان هوش کده عرض ناز نیست شاید بسجدۀ عجزندت جبین طلب (بیدل) خراش چهره اقبال شهرت است صیت ز کار نامه نقش نگین طلب
م
گذشته ام به ننك ظرف از مقام حباب خم محیط تهی کرده ام بجام حباب جهان بشهرت اقبال پوچ میبالد تو هم نگینته گردون رسان پیام حباب
اگر همین نفس است اعتبار مدت ما رسیده حکم بمصرع ابد دوام حباب دلیست که یکمژه جمعیم نقد حاصل فیکند فرصه من آسمان بنام حباب
حیا کنید زجولان تر دماغی و هم بدوش چند کشد نعش خود خرام حباب جهان خانه میدان هیچ بازی اوست کسی ز موج چسان گیرد انتقام حباب
بخویش چشم کشودن و داع فرصت بود نفس رساند بهستی بما سلام حباب درین محیط زضبط نفس مشو غافل هوای خانه مبادا زند بیام حباب
نفس زوم بشهرت عدم برون آمد دگر چه نقش ترا شد نگین بنام حباب قفس نوای اوهام حیرت است آنجا شکسته شهپر عنقا عی بدام حباب
بقای اوست تلافی کر فنای همه فتاده است بدوش محیط وام حباب زاطفال سرشته نقش ما (بیدل) عرق بدوش هوا دارد انتظام حباب
م
گریبان کرده یست آه شعله زای عندلیب شمع روشن میتوان کرد از صدای عندلیب آفت هوش اسیران برق دیدار است و بس میزند رنگ گل آتش در بنای عندلیب
پنبه شرم بگوش غنچه مانع لاله شد پیش ازین نتوان شنیدن ماجرای عندلیب عشق را بیدستگاه حسن شهرت مشکلست از زبان برگ گل بشنو نوای عندلیب
جای آن دارد که چون سنبل پرخم باغبان ریشه در گلشن دواند خار پای عندلیب دلبران را ننگ دارد فکر صید عاشقان غنچه در کا قفس شد از برای عندلیب
مطلب عشاق از اطهار هم معلوم نیست کیست تا فهمد زبان مدعای عندلیب ساز دلتنگی باین آهنگ هم بی پرده است کرم کرده از لب خاموش جای عندلیب
ریشه دلسبتکی در خاك این گلشن نبود رفت گل هم در قفای نالهای عندلیب مانع قال ضعیفان جز مروت هیچ نیست ورنه از گل کس نخواهد خون بهای عندلیب
در چمن رفتیم ساز ناله سبز آهنگ شد جلوۀ گل کرد ما را آشنای عندلیب آه مشتاقان نسیم نوبهار یاد اوست رنگها خفته است (بیدل) در صدای عندلیب
م
کرد زین بحر اعتباری از ها ر میدارد آب قطرۀ بیقدر مایش از گهر میدارد آب فیض دریای کرم باحاجت ما شامل است تشنکی اصلهم مارا در نظر میدارد آب
آرم رفتاری بمعنی خواب راحت کردن است بستر و بالین هم از خود زیر سر میدارد آب آفت نمناك بود تقلید از باب کرم کاغذ ابری نگاه مجنون ابر ر میدارد آب
زنده کانی هر کجانم آنجا که قصر دلکشای در شکست رنك گلها بال و پر میدارد آب نا میری تشنه کام نا امیدی گریه کن خاك این وادی بقدر چشم تر میدارد آب
سیل راحت هاست کسب اعتبارات جهان خانۀ آئینه را هم در بدر میدارد آب ناقس باقیمت ما را اپد از خود رفت و بس جاده های موج دایم در نظر میدارد آب
در محبت گر هموم گریه را این قدرت است عاقبت چون خشکم از خاك رمیدارد آب شور محشر بجه سیلاب بای هوشهاست از صدا هم بست ما را بخبر میدارد آب
شرم بیدردی تری در طبع ماهی پرورد لافی از باله شدنی در شکر میدارد آب تخته مشق کدورت ها مباش از اعتبار تیغ در زنك است (بیدل) هر قدر میدارد آب
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
