Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه
حرف الالف
زدعوی چند خواهی زیر گردون منفعل بودن
سری در جیب دزدیدیم و هم خان و مان رستم
بخاموسی حواسم چون نفس بهت کش هستی
قفس تنگست جز برناله میگیرم فغانها
نه با دریا درم نا هم پی آبمیانها
همه در خواب و من خون میخورم از پاسبانها
غرورزشنی کندم خاکش کجاست اندازد
توای پیری مکن باز طعن پرداری اردوشم
دقات بشکند امروز مغرور افتخار دل
زپا افتاده کان گفتند زور ناتوانها
کواند نزده کانی برك افزاید جوانبها
زمین هم بال و پرداردبشان آسمانها
سرم سنگین نکند شوخی چشم او را
جبية ماو همان سجدة تسلیم نیاز
در مقسامیکه بود جلوه که شاهد فكر
نفحة محفل عشاق شکست ساز است
طبع دون ازره تقلید به پیکان نرسد
وحشت مایه خیال است براهت سازد
درس تمکین ندهد گرد رم آهو را
نقش پا کی کند از خاک تهی پهلو را
جوهر از موی سر است آینه زانو را
چینی بزم جنون باش و صدا کن مو را
بلی اگر خواب کند چشم نخواندت او را
ناله آن نیست که ماند بزمین پهلو را
زخم تیغش بدل از داغ مقدم باشد
هدف مقصد ما سخت بلند افتاده است
نم دیده است معمای رموز قلبم
جهل باشد طمع خلق زسرکشن صفتان
هستی تیره دلان حبه بخواری گذرد
(بیدل) از بال و پر بسته نیاید پرواز
پایه از چشم بلند است خم ابرو را
باید از کجر کمان کرد خم بازو را
راه دارد بی تسلیم بصدا آهو را
هیچ جا بركل شمع نخواهید بو را
سایه دایم بسر خاك كشد گيسو را
غنچه کاوا نشود جلوه بخشد بو را
سری سود وحشت نزنیم جبین ما را
رسیده ایم زهستی زنیم بعالم دیگر
کجا رویم که بیداد دل رسد مقیمش
فلك چومسبحه درین خشك سال قحط مروت
عروج کار کلی بود از بهار ندامت
فشار تنگی عالمي شکست دامن ما را
سراغ از نفس ما کنید مسکن ما را
بسرعه داد نگاهش غبار شیون ما را
بپای ریشه دوانید تخم خرمن ما را
بپا فتاد سرما زپا فتادن ما را
چو اشک بی سروپانی جنون شوق که دارد
سیاه روزی شمع آشکار شد زکاهش
نگاه جوجوهم آئینه سوخت ریشه مژگان
نفس بند دل افسرده همچو موج گهرهم
جز انفعال ندارد هلاند دور تلاش
زکف نداد دویدن عنان دویدن ما را
به پیش بچه بلائیست طبع روشن ما را
ز شرم حسن که دادند آب گلشن ما را
همین يك آبله استاده کیست رفتن ما را
دیت همین عرق جبهه ایست کشتن ما را
ز شرم وسوسه دادم عرض شهرت (بیدل)
که فکر ما نکند تیره طبع روشن ما را
سطر يقين بخاك داد تکرار بخيه ما
شاید بپای بوسی نازم بعد مردن
هرجا بخود رسیدیم زین بیشتر ندیدیم
افراط نا قبولی بر خاك آرو حيرت
گفتیم ازچه دانش سبقت کنیم بر خلق
این دشت جامه که کرد از رفت و آمد ما
غیر از حیا نکارید در خاك مشهد ما
کانار مقصد از ما میجست مقصد ما
مغز جهات گردید از شش طرف رد ما
تعليم هيچ بودن فرمود مرشد ما
افسرد شمع امید در چین دامن شب
درد بروانخوانیم در کعبه نا قبولیم
تجدید رنگ هستی بيك و تپید نگذاشت
سرحیط خواهی پرموج و كف لطركي
هرچند سر براریم رعنایی نداریم
يك آسمان تبخاليد آن صبح ساعد ما
يارب شکست دل کن محراب معبد ما
شغل فنای ما شد عيش مجدد ما
مطلق دگر چه دارد غیر از مقید ما
انگشت زنهاریم خط میکشد قـد ما
چون شخص سایه (بیدل) صدر بساط عجریم
تعظیم بر نخیزد از روی مسند ما
سعی درو خره بهانه ما
حرف زلب مسلسل داریم
شعله رنك نادمید قد
چون سحر کره گر عریانیم
گوشة دل گرفته ایم زهر
نقش با شو سراغ ما دریاب
پرد ما را ز آستانه ما
کیست فهمد زبان شانه ما
بم پرواز عما زبانه ما
دم سردیست تازیانه ما
چون کمان در خود است خانه ما
هست ازین در دهی نشانه ما
بسمل در پرده دل افسردیم
جلوه کردیم و هیچ نمودیم
خجلت اندود عز ویم ضعیفیم
از مقیمان پردة زنگیم
بقا هم زرخویش نتوان رفت
(بیدل) از خوابهای وهم مپرس
تار شد شوخی ترانه ما
نیست آئینه در زمانه ما
آب شد ناامید دانه ما
بال و پر دارد آشیانه ما
در میان غوطه زد کرانه ما
ما نداریم جز فسانه ما
سلسلة شوق کیست سرخط آهنك ما
با همه افسرده کی جوش شرار دلیم
بردة ساز نفس سخت جوشی نواست
سعی گهر بر گرفت باردل از دوش موج
ریشه چندین امل بك گره آمد بعرض
رشته بیا می برد از رنگ گل رنك ما
خسته پر تبخانه در بغل سنك ما
رشته مگر بکسد تا دهد آهنك ما
آبله چشمی بدوخت بر قدم لنك ما
هر دو جهان مهر زد پاس دل تنك ما
نقد جريان فسوس سهل نباید شمرد
در طپش آباد دل قطع نفس می کنم
در قفس عافیت هرزه درایم حباب
بام بی مصایی عرصه پرخاش کیست
(بیدل) از اقبال عجز در همه جا چیده است
دل بگره بسته است آبله در چنك ما
نیست بمنزل رسن جاده و فرسنك ما
شور شکستی نزد کل سر زنگ ما
نیست روان خون زحم جز عرق از جنك ما
آبله و ناخن پا افسر و اورنك ما
سواد برق محرم نیست برگفتن عیانم را
برنگ شمع گرشسوق غبار طاقم گیرد
غباری میفروشم در سر بازار موهومی
مخواند ای مفلسی ذلت کش تسلیم دو نانم
بدرد دل درین صحرا نیستم بار امیدی
تراوشهای آثار کرم هم موقعی دارد
عبث نبود جنون پیای دشت بی نشان تازی
مگر نام تو گویم تا بگرداند زبانم را
کند پرواز رنك از مغز های استخوانم را
مبادا چشم بینان نقد گرداند دکانم را
زمین تاجك زيرو نشماند آسمانم را
جرین نا امیو اشق زد متاع کار وانم را
مبادا سراف سازد منفعل روزی رسانم را
دل از آئینه گردیدن گرفت آخر عنانم را
دمیدم كيفيتم خاصيت نقض قدم دارم
بمردن باز ازوصف خرامت لب نمی بندم
بتدبیر دگر نتوان نشان مدعا جستن
ز شرم طاقت محرم می چم دم چه می پرسی
نمی دانم زبیداد دل مسکین کجا نام
شبی چون شمع حرف از گداز عشق سر کردم
ز اسرار دهان حرف چندی کرده ام انشا
خرامی تا برد پای خود این نشانم را
شکارد سکته طرف دامن اشعار روانم را
شکست دل مگر چون موج دیده سدگانم را
عرق بیرون این دریا نمیخواهد کرانم را
طپیدن بست آن دوشیکه بر دارد نشانم را
مگیدن از لب هرعضو بوسی رد دهانم را
مجز شخص عدم (بیدل) که میفهمد زبانم را
شیوۀ وصل است بر نبود آرزو راهست و بس اینجا
سراغ ناروان ملك خاموشی بود مشکل
تفاوت میفروشد امتیازت ورنه در معنی
غبار خاطر تبعیت چرا شد کوچه زخمم
در ین ره نقش پاهم دارد از امید منشوری
غبار ما همان بار فنا خواهد زجا بردن
که باشد دشمن خمیازه آغوش هوس اینجا
ببوی غنچه همدوش است آواز جرس اینجا
کمان هدی افزون نیست از نقص هوس اینجا
که جز خمیازه حسرت نمیاشد هوس اینجا
نه بیند مال محروی جبین هیچکس اینجا
چه لازم چون سحر منت کشیدن از نفس اینجا
چوبوی گل گرفتارم برنگی الفتی ورنه
دل عارف چو آ ئینه بساط روشنی دارد
خم مستقبل و ماضیست کا ترا حال می نامی
بیند ازورکلف تخم فیوض جنس مردودی
بچاه امکانست از خان لبش خط سر برون آرد
به آسانیست صید خاطر آزاده کان (بیدل)
گشاد بال روان است هرجا از قفس اینجا
که نقش پای خودرا کم نمیسازد نفس اینجا
تمای در میانی از غبار پیش و پس اینجا
بدوش موج دارد باز بالنی خارو خس اینجا
زتومیدی نخواهد دست بر سر زد مگس اینجا
زشوق مرغ دارد چاكها حيب قفس اینجا
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
