BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 199

Page 199

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 199 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه شمعم خاشاك داغم عا شقم اینچنین باید زبیم سر بدم پاید اسیر اینچنین باید لب از خمیازہ تیغ تو زخم ما است آخر براه صبح راحت چشم بیدار اینچنین باید بشادی گر دلی ناخن صدا بیتاب میگردد هم آغوش بساط بیغمی یار اینچنین باید به بخل دامنی چون شمع مینا در شرکفتن که منصور آنچنان میردو دار اینچنین باید رك سنگ صنم کن رشته تار محبت را برهمن کر توان کردید زنار اینچنین باید همه کز عجز نالانست بوقی دارد از جرات نفس در سینه خون کن عاشق زار اینچنین باید مژہ های کنار و کام آغوش است چشمش را اگر الفت پرستی پاس بیمار اینچنین باید بمردن هم نگردد خواب ما از حسرت تشنی قدح گر از انصاف میپوشی خریدار اینچنین باید زحال زاهد آکه نیستم اما اینقدر دانم که در عرض زركى پيش دستار اینچنین باید برهمن طینتان دانم شاهد پرستی را فلس میپوشته آخر است زنار اینچنین باید تماشامفت شوق است از فضول اندیشی بگذر که رنگ گل چنای با شوخی خار اینچنین باید غبار خود بطوفان دادم و عرض وفا کردم پیام عشق را تأييد اظهار اینچنین باید بنور آفتاب از سایه نتوان یافت آثاری هوس مفروش ( بیدل ) محو دیدار اینچنین باید شرم قصورم از سخن شکو تا غبار برد آئینه داری عرق از نفسم غبار برد جز خط جاده ادب قاصد مدعا نبود افسرش با دماغتم نامه بکوی یار برد بسته بباز گاه فضل رسم قبول طیرود هرکه بضاعتی نداشت آبروی ثار برد عبرت میکشدن سپاس سوخته دماغ میشم هرکه قدح بمنتسزد از سر من خمار برد سوخت از هجوم درد بسکه جنون بهاجنم رنگ را کریدی شکست ناله بکوهسار برد حرص در آرزوی خام يك حضو ر فقر باخت قد بساط عالمی فکر همین قمار برد زین عملی که و هم خلق عرض طاقت خود است جز بعدم نمیتوان حسرت صد نثار برد شغل هوس بهیچ کس نوبت آگهی نداد ذوق حنا زدست ما دامن آن شکار برد چون نفس از فسون دل آبله پای حیرتم جز خم گوشی نبود از کره انکه بار برد آۀ که گوش مسپهل محرم راز ما نشد ناله بهر کجا رسید ریشه بعینه زار برد نارقم چه مدعا سر خط كلك آرزوست دیده سیاهی که داشت کاتب انتظار برد ( بیدل) از ین دوده نفس غایت عبرت است و بس شخص عدم زنام من خجلمت اشتهار برد شکوه مفلسی ما را محصا مونتی جز دارد سفالین توس درویشان بس خشك است تم دارد سری در جیب آزاداست از تسخر لك آفنها مقیم گوشۀ دل حکم آهوی حرم دارد بریشان نسخه ام از ربط این اجزا چه میپرسی تاملها ی شیرازه گی ما را بهم دارد تميز پشت و رویت اینقدر فطرت نمی خواهد عدم آنجا که هستی گل کند هستی عدم دارد نگاهی تا بساك رفته بیرون ازین محفل چو شمع اینجا همان تحريك مژگانت قدم دارد صفا رشتيست می نابی دلم يك دامن افشاندن جهان صید کمند وحشی گز خویش رم دارد به پرهیز ای هوس از آفتابی پنجه آتش مریض حسرتیم و شربت دیدار سم دارد ندامت مطلبم دیگر مپرس از رمز مکتوبم تملی در سینه دارد نامۀ من کز رقم دارد نوای نیستستان عافیت آهنگ تصویرم زساز خود برون نا آمدنهایم مل دارد نفس نامیکشم چون غنچه از خردر لك ای ( بیدل ) زغفلت در بغل مینای من سنك ستم دارد شمع بزمت چه قدم بردارد پای ما آبله سر دارد کل این باغ گریبان چاکست خنده از زخم که باور دارد در تكليف تبسم مکشای دهن تنك تو شکر دارد خاك سامان غبارش کم نیست نیستی نیز کرو فس دارد عالی چشم زما روشن کرد رنگ ما خاصیت زر دارد کسی چه خواند رقم پیشانی صفحه ما خط مسطر دارد سرهم فکر گریبان خواه است موج هم دکمه کوهر دارد بی خریدار چه ارزد گوهر دل همان است که دلبر دارد نافهم دی ز نظر ها رفتی رنگ پرواز تو پر دارد لب بهیم آرد حلاوتها كن خامشی قند مکرر دارد يكنفس قطع دو عالم کردم دم این تیغ چه جوهر دارد سر کبران میکشزد ترکنی یار مزد جنبیدگی مزه بردارد نامدالچ است هوس بال کشاست سر هم بام کبوتر دارد (بیدل) این صورت و شکل آینه نیست آدمی معنی دیگر دارد شمعها زین انجمن بی صرفه تا زان رفته اند هم بطرف سر زهوا سوی گریبان رفته اند آشنائی با قماش بوی پیراهن گزاست کاروانها با شکا دیر کنعان رفته اند حسن یکتائی گوار وحشی نگاهان قم مزن از سواد خیلوبت لیلی غزالان رفته اند خاك صحرای محبت ترگستان نقش باست مفت چشم ما كزین رو هوش نگاهان رفته اند پای رفتار نفس جز دست برهم سوده نیست رفتنها یکسر ازین وادی پشیمان رفته اند صبح محشر کی رسد تا چشم عبرت وا کنیم خوابناکان در خم دیوار مژگان رفته اند آبله شاید براه هرزه جولانی رسد تا کهران موجها اغلان وخیزان رفته اند کیست بایبگان دلغور قضا گردد طرف چون کمان در خانه مغروران بیدان رفته اند بزم امکان یکسحر پروانه فرصت نداشت شمعها در داغ خوابیدند و یاران رفته اند کس ازین حرمان سرا با سا ز جمعیت نرفت چون سخن تا رفته اند از لب پریشان رفته اند حرص را گفتم به پیری قطع کن تارامید گفت دندانها پی آوردن نان رفته اند نامۀ مژگان نرو بیدل ) نخواند هیچخلق رنگها از كلك نقاش اشك برزان رفته اند شوخی بهار طبع چمن زاد می شود چندانکه سرو قد کشد آزاد میشود وضع جهان بعبو گرفتاری هم است مرغ بدام ساخته صیاد میشود کردیمت جبله ما و من از پردۀ عدم آخر خموشی اینهمسه فریاد میشود باچند دل زهم نکیم از د فسون عشق مقندان هم آب از دم حداد می شود فیض صفا ز صحبت پاکان طلب کنید آهن زسیم بیضه فولاد می شود شب شد غنای شمع مهیای نافلست پروانه کو که خانه اش آباد می شود تا میبری بفهم رسالی بعجز کوش رنگ شکسته صیقل انشاد می شود نقاش یکجهان هوسم کرد لاغری موی ضعیف خامه بهزاد می شود جام لقاقباش چقدر دور ناز داشت داد از فراغتی که مرا یاد می شود زین آتشی که عشق بجانم فگنده است گز آب بگذرم زسرم باد می شود وحدت زخود فروشی اعداد کثرتست يك و يیکی دگر زده هشتاد می شود ( بیدل ) معانی تو چه اقبال داشته است چشم حسود بیت ترا صاد میشود شود اشکم گز چین راه طیش سر میکند فره ما غنچهای دریا نذر گوهر می کند حسرت جاوید هم عیشیست این مخمور را جام میگردد اگر خمیازه لشکر میکند کاش با آئینه سازیها نمی پرداختیم وقت ما را صافی دل هم مکدر میکند جوهر آئینه عرض حیرت احوال ماست ناله را فکر میان سخت لاغر میکند آب میگردد لقیا فصل ضیخم تاز ترا سرمه در تیغ نگاهت کار جوهر میکند بیچکد خون تمنا از رك نظاره ام بسکه ببروی تو مژگان کار نشتر میکند هیچکی یارب خجالت کتش بیدردی مباد دیدۀ ما را تپیداری نفس تر میکند ای بپابل کردن گلزارمال افتاد و رفت بسمل ما نیز رقص وحشتی سر میکند اشک میگو ببد فغانش وهمی پیش بست ما همان نقشیم اما کیست باور می کند آب و کوهی در کنار بیخودی آسوده اند موج ما را اضطراب دل شناور میکند هیچکس در باغ امکان کامیاب عیش نیست کر همه گل باشد اینجا خون بساغر میکند فقیر هم در عالم خود سایه پرورد غناست آومید نهای ساحل ناز کوهر میکند بین آگاهی ندارد رقبت گفت و شنود اینقدر افسانه آخر گوش ما کر میکند حسرت ساحل مير (بیدل ) که در دریای عشق کم کسی بی خاك كشتی خاك برسر میکند

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 199. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/199 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/199
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record