Machine transcription
صحيفه ۱۹۳
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
نیم آگه زحسن قاتل اما اینقدر دانم که در هر قطره خونم چشم حیران آشیان دارد
دماغ خون من چون اشك رنگی بر نمی دارد كراستغنا نمیگردد سبک بخت امتحان دارد
بلندیها پستی متهم شد از تن آسائی براحت کو نیند از د زمین هم آسمان دارد
هژبر خاك جبلی خون سحر کرد ظن دارم شکار انداز دشت بی نشانی هم نشان دارد
چه می پرسی زقصد کعبه و هم بیند من اگر برهم شکافی ناله ضبط فغان دارد
طپیدن شکر را رام است (بیدل) بسمل ما را نفس در عالم پرواز صبح آشیان دارد
سحر طلوع گل دعا که مراد اهل هم رسد
هوس عــلاوه حرص و كد سحر و گل دگر آورد
دل طــا مــع و کله عطا دم سرد و گرم سوالها
سر حرص و مصدر درد سر هنر اكمل کهن دگر
سرو کار عالم عبیده دم هوس مطالعه کرد کم
دل ساده هوس و هـوا هـمـه را معلم مدعا
که دهـد مصاغ کام دل كه دهــد كز گل طاليم
زتـوهـم طبع و عمل كمل مكسل علاوه درد دل
زبر طور مصرع ( بیدل ) دم دود سلسله ام رسا
دل سرد مهره حرص را همه دود آه و الم رسد
که دم وداغ حواص كمن كسره كلاه علم رسد
که دهد مراد كــدا مكر مدد دواء كرم رسد
که هلاك حاصل مال را همـه دم ملال درم رســد
که غـم و كره هم اهل همــه در سواد عدم رسـد
ره دور کره اهل اگر تره آورد كرمم رسـد
سحر از دمم رعد آورد عمل از دهـد هـه نمـی رسـد
که مراد ا كبر هـمـه دل رسـد دل درد حوصله كم رسـد
كـك دو عالم اهل دود که سراسر قلمم رسـد
سخن زعشق ادب مسوج گوهرش گیرید
محیط عشق تلاش دگر نمی خواهد
خراج دون بتكلف غنی نمی گردد
گواه دعوی عشق انفعال جرأت است
بهار نامه یاران رفته می آرد
دمیکه فرصت موهوم ما رسد بحساب
کجاست لغزش خط كز مسطرش گیرید
گره خـود بـه تسـلیم و گوهرش گیرید
سم است اگر دم خرچله در زرش گیرید
جبین اکر عرق افشاست محضرش گیرید
گلی که وا کند آغوش در برش گیرید
شرار هر چه اقل هست اکثرش گیرید
بمشق مزه ختم است درس علوم عمل
همان بجاست خود آرائی دماغ فضـول
بموعظ عبرت اكر شخص شــود توفيق
خیال نیستی آسودگیست پیش از مرك
دماغ فرصت اکر قدر دان عمر دلست
كمال ( بیدل ) اگر خیمه عروج زند
همین ورق بـهم تزيد و دفترش گیرید
چوشمع کز همه باهر گلی سرش گیرید
ز خود راه زنی هست مشبرش گیرید
سرشکه ایست دم در د این برش گیرید
نگه زخـانـه برون میـرود درش گیرید
زخاك يكد و ورق سایه پرش گیرید
مراقبت از چمن کبریا که میرسد
جهان محاسب خویش است زاهدان معذور
گرفتـه ايم همه دامن زمینـگیـری
درین حديقه چوشبنم نشسته ایم همه
غبار دشت عدم سخت بی پر و بال است
دمیده غنچه يـت اقبال آفتاب ازل
زدل حقیقت روو قبول پرسیدم
توهم کره کن آنجـا ترا که میـرسد
خطای ما زصواب شما که میرسد
ره تلاش بان دست و پا که میـرسد
سراغ خانه خود شبد نا که میـرسد
اکر تو پاکزنی حال ما که میـرسد
زنیره روزی بال هما که میـر سـد
بخـنده گفت برو پليـا که میـر سـد
معاملات نفس هـرنفس زدن پاکست
کرم قلم رو عفو است دنج پاس مكن
دلیل مقصد اشك چكـيده در كان چیست
محـال پیکر بیجــان گریبان دارد
جواب خون شهیدان تغافلت تا کیست
چه عالی و چه دنی از خيال غیر برید
چه نسبت است بخورشید ذره را (بیدل)
حساب مدت چون و چرا که میرسد
بکار خانه شرم از خطا که میـرسد
فتــاد کی بقدم از عصـا که میـرسد
مرا ومیکـه تو کشی جـدا که میـرسد
جبـين مده بعرق از حيـا که میـرسد
غم معـامـله سـر زبـا که میـر سـد
بمـالمی که تو باشی مـرا که میـرسد
سران زسطرۀ تسلیم باب بر دارید
عمارتی ا کر از آب و گل توان برداشت
سواد وادی امکان سراب تشنه لبی است
مرا بسایه نخل سیـه شکر خوابیست
کرشمه نگهش از سوال مستغنی است
زهستیم غلطی رفته در حساب عدم
جبین بخاك نهيد آفتـاب بردارید
دل از خیـال جهـان خراب بردارید
زچشمـه سـار گداز دل آب بردارید
زخاك من عـلم آفتــاب بردارید
نظر بسرمه کشید و جواب بر دارید
مرا چـونقطه شكازين كتــاب بردارید
جمـال مقصـد سـى جهـان معـاينه اسـت
هزار موج درین بجر قاصد هوس است
جنون حلم فضا تيز و كلف استاده است
هجوم خـنـده ام چشـم میکنـد ایجــاد
مجرم کنج فطرت دور کرد تحقيقــم
غبـار ( بيدل ) مارا که دستگیر شود
ز نقش پانی کر نقـاب بردارید
زنـامـه همـه مهـر حبـاب بردارید
سریكه نیست بكردن ز خواب بردارید
بهر کلی که رسید این گلاب بردارید
خطا خطاست کز از نیرکپ بردارید
اکر نسيـم توان شد صواب بردارید
سر کشی میخواستم از ناظمش در رسید
پدر میبـالد همـه نو از کهن كاشتن
دستگاه ماو من بادو رکاب برق داشت
بی نصیب از بیعت مستان این محفل نیم
كاش همچون سایه در زنگار می کردم وطن
شعلـه را تو از میدانم خاکستر رسید
هر چه ما را زیرام پهلوی لاغر رسید
تا بپردازی ربـم آتش بیـال و پر رسید
دست من بوسید یعنی هر که با ساغر رسید
آب برد آینیه ام را تا به روشنگر رسید
خویش را يك بر زدن دریاب و مفت جهد کیر
تا رسیدن محمل آوار کی در منزلم
تا نفس جنبد زخود احتیاج آمد بخوش
مطلع سر زد زفکرم در كمين كاه خيـال
گريه من از تفرلب ای آ کار حیاست
زندگی پقهیچست نتوان بخود دیکر رسید
در گذشت از عالمها هر که هر جا در رسید
يك طپيدن ساز كرد این رنگ صد نشت رسید
عفو رفتم زخود بنداشتم دلبر رسيــد
آن عرق کزجبهه ام كمشد بچشم تر رسید
ل زناپای ( بیدل ) باشی را داغ کرد
از خونی رفتن آتش بخاشاك وتور رسيد
سعی نفس جز شهیاد کام ندارد
این عقـده جمله تابع جهلايـت
خواه بنــالیــم و خـواه بال فشايم
سجده خاکست اوج همت گردون
تا بدات کمین کس بود مژه مگشـا
نـواه نفس كـوى خواه عمر گرامی
طاس فلک پوچ و نقش ماهه باطل
قاصـد ما نامـه و پيـام ندارد
بختـکی اقبـال طبـع عام ندارد
صيـد گرفتار شوق دام ندا رد
خـواجه چه نازد اكـر غلام ندارد
تیـغ غضب جز حيـا نيـام ندارد
شـاهد ما غير يك خرام ندارد
یکنـدر ازين بازی تمـام ندارد
هر سر و جائین جنون هواست درینجا
بی سر و پا میـرویم و راهبری نیست
کز هـمـه عنقـاشـويم حاصـل ما كو
نفرت ازين مربط قـدر تميـز است
سوخت دل اما نگیرد آینه روشن
عالم ایجاد کیست پیش کا كاليم
( بیدل ) ازین ماو من خوشیت اولیست
منـزل کس احتياج بام ندارد
سبحـة ربك روان امام نـدارد
تفتی تسكيـن خيـال نام ندارد
مفت دماغیکـه جـز زکام ندارد
حیف چراغیکـه هیـچ شـام ندارد
عشـق مكافات و انتقام ندارد
هستی ما جـز صـدای جام ندا رد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
