Machine transcription
حرف الدال
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
غبار غیر ندارم بخویش ساخته ام دل که صاف شد آئینه در نظر دارد برنجت دیده سرشکی که من قدح زدم کمال دل چقدر ناز شیشه گر دارد
زصبح این چمن آگاه نیست غرة جاه کشاد بال همان خنده دگر دارد بناش یاچه رسد (بیدل) از نوازش چرخ بیاد مید همم کز زمانه بردارد
بدرد پاس ندارم کجا کنم فریاد قفس شکسته ام و آشیان نمانده بیاد بسملی از دل مایوس تپش در گیرم کباب سوختنم چون چراغ در ده باد
بغربت از من بی بال و پر سلام رسان که مهدیم نرسیدم بخاطر صیاد چو شمع خواستم احرام وحشتی بندم شکست آبله پا بکردنم افتاد
زتنگی دلم امکان پر کشودن نیست شکسته اند غبارم به بیضه فولاد چه ممکن است کند نقش ناتوانی من مگر بسایه مو خامه بشکند بهزاد
اگر زدرد گر انجا نیم سوال کنند چو کوه از همه عضوم جواب باید داد زهیچکس بنظر مژده سلام نیست مگر زسیل کشم حرف خانه ات آباد
زفوت فرصت وصل دگر مکوی و مپرس خرابه خاك بسر ماند و گنج رفت بباد غبار من بعدم نیز برقشان زیست رسید من عرق داشت بر جبین صیاد
کشاکش نفسم تنگ کرد حالم را خوش آنکه یکنفم این رشته بازسم بگشاد زشمع باعث سوز و گداز پرسیدم بگریه گفت مپرس از ندامت ایجاد
بهار عشق وشکفتن خیال باطل کیست زسی تیشه مگر گل بسر زند فرهاد ستم کش دل مایوسم و علاجی نیست کسی مقابل آئینه شکسته مباد
ترحم است بران صید ناتوان (بیدل) که هر دم از قفسش چون نفس کنند آزاد
زحس فانی تن آسانی دلی آراستند بیدماغی کرد کوشش منزلی آراستند سر کنم اماجبین سجده مشتاقیم و شمع از نم اشک چکیدن ماملی آراستند
کارسانی داشت سعی کاروان مدعا آخر از پرواز رنگم محملی آراستند خواب راحت آرزو کردم طپیدن باز زد عافیت جستم دماغ بسملی آراستند
صد بیابان خار وخس تسلیم آتش خانه محو شد نقش دوعالم تادلی آراستند آبرو یکعمر گردید آبیار سعی خلق تا نو هم مزرع بیدحاصلی آراستند
در فضای بی نیازی عالمی پرواز داشت از هجوم مطلب آخر جاہلی آراستند از تسلسل جوشی این مشت خون آگاهیم انیقدر دانم که دل هم از دلی آراستند
بحر کوهی بدر مشتاقان که پاس اندیشه کان پیش تراز خاک کشتن ساحلی آراستند (بیدل) از ضبط نفس میگذر که راحت مشربان هر کجا کشتند شمعی محفلی آراستند
ز دنیا چیده گیرم اکرهد گیر مگر دامن همت نفرد گیرد خجل میروم از زبانکاه هستی عدم تا چه از من ره آورد گیرد
عرق دارد آئینه از شرم رنگم بکو تا کلاب از گل زرد گیرد تن آسان اقبال بخت سیاهم حیا بایدم سایه پرورد گیرد
عبث لطمه فرسای موت و حیاتم فلك تا کنم مهره نرد گیرد شب قاضان از سحر مهر اسد مبادا سواد وفا کرد گیرد
بخاکم فرو برد امداد کردن بپاز باست دستی که نامرد گیرد زبس پسی دم هم شکست است رنگم کز آئینه کردیم درد گیرد
ازین باغ عبرت بجوشید (بیدل) دما غیكه بوی دلی سرد گیرد
ز ساز جسم هزار انفعال میگذرد چور شحه که بظرف سفال میگذرد دمیدن همه زین خاکدان گل خواریست بهار آبله ها باهمال میگذرد
غبار شهقة ساعت بوهم میکوید بهوش باش که این ماه و سال میگذرد تلاش نقص وکمال جهان کرو نازیست هلالش از دم ماه از هلال میگذرد
بهر که مینگرم طالب دوام بقاست مدار خلق بفکر محال میگذرد دلی که صاف شود از غبار و هم کجاست ز هر يك آينه چندين مثال میگذرد
طناب چه سحر کنند تا بکوی یار زسم نفس هم از لب ما سینه مال میگذرد شبم بصفحه شکاهش زد آتش که هنوز شرر بجشمک ناز غزال میگذرد
تلاش ناله جانکاه تا کی ای بلبل زمان عافیتت زیر بال میگذرد دو روزه فرصت وهمی که زندگی نامست کر از هوس گذری بی ملال میگذرد
غبار قافله دوش بوده است بامروز وصال رفته و اکنون خیال میگذرد حق ادای رموز از قلم طلب ( بیدل ) که حرف دل بزبانهای لال میگذرد
ز سخت جانی من عمر تنک میگذرد شرار من بپرو بال سنک میگذرد جهان ز آبله پایان دل جنون دارد ز کرد عجز مداو فوج لنگ میگذرد
چه لغزش است رقم زای خامة فرصت که تا شتاب نویسی درنک میگذرد دران چمن که بدستت تکار می بندد غبار اگر کشرد کل بجنک میگذرد
مثال در بی زاهد بوهم حورو قصور حذر که قافله سالار بنک میگذرد عقوبت است صدفی تا محیط پیش گهر دل گرفته زهر کوچه تنگ میگذرد
کجاست آهن که در مرغزار لیلی و نهار بهر طرف نگری يك پلنک میکذرد غبار و هم غنیمت شمر که آیشه هم زخویش میگذرد کر زرنک میگذرد
ستم بخویش مکن رنگ ماجران مشکن بزشگفته زچندین خدنک میگذرد تامل تویمل کاروان عشرت تست مژه بهم ندهی سیل رنک میگذرد
دماغ فقر سزاوار لاف حوصله نیست چو بحر شد تک آب از نهنک میگذرد هزار مرحله آتسوی رنگ دارد عشق هنوز قافلها از فرنگ میگذرد
کسی بدرد دل کس نمیرسد (بیدل جهان خفته بچه مقدارد لک میکذرد
زشرم سر نوشتی کز ازل بنیاد من دارد عرق در جین پیشانی زمین آب گن دارد بساط ناز می پردازم اما ساز فرصت کو مه اینجا پیشتر زارایش دامن شکن دارد
باین فرصت بضاعت هر چه داری رفته گیر از کف كمان هم كزين بازیچه بردی باختن دارد وفا جز سوختن آرایش دیگر نمی خواهد همین دافست تا کرشمع نسلطه الکن دارد
خوشی چشمة جودت در پای معانی را صدف از سرمد داردچون کز هر کی سخن دارد باین نیرنك تا کی خفت افلاس بوشیدن فلک سدرنک می گرداند و بك بير هن دارد
پی یك لقمه در مهمان سرای عالم حاجت هوس نادست شوید آروها ریختن دارد بهار عمر با ید در خزان کردن تماشایش گل شمعی که ما داریم در چیدن چمن دارد
بحای وا کشیدی کز سلامت نیست آثاری تو مست خواب و این ویرانه دیوار آهن دارد دو روزی عذر خواه ناله دل بابدم بودن ضعیعی در دیار بیکسی باد وطن دارد
اگر از غیرت طبع قناعت آکهی (بیدل) بسیل کارسد کارت طمع گردن زدن دارد
ز شرم عشق فلکها بخاك رو کردند دهیگه چشم کشودند سر فرو کردند هوای قصر غنا خفت با بدامن عذر کمند ها همه بر عزم چین غلو کر دند
خرد بعد طلب آئینه جنون پرداخت که چشم شخص تمثال رو برو کر دند بوهم باده حریفان آگهی پیا دل گداخته در ساغر و سبو کردند
قیامت است که در بحر بی کنار عدم زخود می شدگان کشتی آرزو کردند کسی بعید خجالت چه سجده پیش برد جبین بسیل عرق رفت تا وضو کردند
علاج چك گریبان بجهد پیش نرفت سر نگون شده را بخیه رفو کردند بحکم عجز همه نقشند اوها میم شکست جینی ما صرف كلك مو كردند
سواد نسخة پیدش خموشی انشا بود بخای چشم همه سرمه در کلو کردند دماغ سیر چمن سوخت در طبیعت عجز بخاک از آبله آبی زدند و بو کردند
ز دور باش ادب غيرتي معاینه شد که محرمان همه خود را خیال او کردند تلاش خلق زمعلوم عمل دری نکشود مآل کار چو (بیدل) بهیچ خو کردند
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
