Machine transcription
حرف الدال
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
صحيفه ۱۹۰
ز شوخی چشم من تا کی بروی غیر وا باشد
نگه باید بخود پیچد اگر صاحب حیا باشد
تصور می طپد در خون تحیر می شود مجنون
چه طور است اینکه کس دور از تو با خود آشنا باشد
ازین خاك قنا تا کی فریب زند گی خوردن
ندارد جلوه در خلوت دلم بیدل شود قم
غیرتم خانه آيینه میبوسم كجا باشد
ندارد شرم صادق انفعال هرزه جولانی
با دره کمین خون شوا کر نیت خطا باشد
مژه هم چا بم پابی نگاهی خفته است اینجا
نشانت بی سحر جو شد نه رنگت بی صفا باشد
چه امکانست خم بردارد از بیداد عجز من
اگر زیر بغل چون تار چنگم صد عصا باشد
ز بس چون كل ينك كردند پا در حشر مشت ما را
اگر در سگتی پر افشاند شکست کار ما باشد
بغیر از ناله سامان ندارد خانه وحشت
كان حلقه زنجیر ما شیرش صدا باشد
ندارد هیچکس آگاهی از سعی گداز من
همان بیرنگ میسوزد نفس در هر کجا باشد
بی همراه از خود رفته دارم قاصد اشکی
سحر همسو خرامد چشم شبنم در قفا باشد
تأمل كن چه مغرور اقامت مانده (بیدل)
مبادا در تکاپو تا سکه داری نقش پا باشد
ز بی تکیری ز جولانم چه امکانست وا دارد
روانم عقل ز خود چون شمع در هر عضو پا دارد
خط طومار پاس آرایش مهر جفا دارد
برنك شاخ کل آهم سرا پا والها دارد
در ان وادی که من دارم کمین انتظار او
غباری کر طپد آواز پای آشنا دارد
ز کل باید سراغ غنچه گم کشته پرسیدن
که از چشم بخون رفتن دل تنگی با دارد
فنا پرور د کايم از مزاج ما چه میپرسی
فضای عالم موهوم هستی يك هوا دارد
سرایت نغمة عجزم ساز آفرینش را
درین محفل شکست از هر چه باشد رنگ ما دارد
قد پیران تواضع میکند عیش جوانی را
پل از بهر وداع سیل پشت خود دو تا دارد
ز حال کوشه کی فقر ای منعم مشو غافل
که خواب مخمل در رهن نقش بوریا دارد
ز خواب دشت امکان صاف دلتنگی نمی چیند
ببزم آینه عکسی اگر زد پد جا دارد
ز عالم نیکبدری بیدستگیر بهای آزادی
کسی رنجبر و از دنیا که از وحشت عصا دارد
جهانی میر خروش آگاهی است از گردش عالم
شکست رنگ من چون خنده مینا صدا دارد
برنك أنهم بك رك لبن چین کردم
کل داغست (بیدل) آبله بونی از و فا دارد
زندگی افسرد دل شوخی سودا زنید
آفتاب عالم آشوبی ازین اجزا زنید
چند چون کر داب باید در محیط پیچ و تاب
واسهد ساحل چون موج دست و پا زنید
دلمرغ شمع بیداد نفس تیغ است و پس
چند چون زنکار بر آیینه دلها زنید
شور طوفان حوادث بر محیط افتاده است
بعد ازین چون موج می رفتنی صهبا زنید
باز آغوش دم تیغی مهیا کرده ایم
خنده از مخیه میآید زخم ما زنید
جلوه در کار است غفلت چشهای مخمصلان
چشم خواب آلود خود را بکمرد مژگان مژگان زنید
راحتی گر هست در آغوش ترک مدعاست
احتیاج آلوجها دارد باستغنا زنید
سیر نیرنك جهان وقف تغافل خوشتر است
لعل وازون پای دیده بینا زنید
شعله سان چند از رك گردن علم افراشتن
سکه افتاد گی یکره چو نقش پا زنید
بستی مژکان بچیندن شمع دامن میزند
يك شبیخون برصف اندیشه دنیا زنید
از بر عنقا صدای میرسد کی غافلان
موج بسیار است اگر بیرون این در یا زنید
معنی آرام ( بیدل ) میتوان معلوم کرد
کر برنك موج بر قلب طپیدها زنید
زندگی در مکتب عبرت محك مفلس می شود
خون نمی ماند در ان عضوی که مجس می شود
طبع ناقص را مسير در امتحان کامه کمال
نام بازی چون بحك خواهد طلا مس می شود
بگذر از و هم فلک تازی که فکر آدمی
میکشد خط زمین هر گه مهندس می شود
کیست تا گیرد عنان هرزه تازان خیال
عالمی در عرصه شطرنج فارس می شود
از دل روشن طلب شیرازه اجزای عشق
پرتو شمع آشیان رنك مجاس می شود
سرنگون میکند آخر باغ اعتبار
کردنی کر تاج زرین شاخ تر کس می شود
از نفس باید عيار ساز المها گرفت
این دمیت غافلان دلها که مونس می شود
هر چه کوئی(بیدل) از نقص و کمال آکاه باش
معنی از وضع عبارت رطب و یابس می شود
رنك درون داشتم روشن کر ادراك برد
همچو سیل انجا ما را افسون رفتن باك برد
در سرم بی مغزی شور هوس پیچیده بود
وصلی او هم باید آن موحی که این خاشاک برد
کرد شغل جاه خلق را به بیدردی علم
لاله چند آروی دیده غمناک برد
حيف او نائیک کس منت کشد از هر خسی
وقت پیری خوش که بید پاهیش مسواک برد
هستی از کرد نفس باری بیدشم بسته است
چون سحر بر آسمان می بایدم این خاك برد
پیر نام دیگران تا چند شغل جان کنی
محره حیرت زین نگین ها صنعت حکاك برد
قاصد مجنون درین دشت اندکی لغزیده بود
جاده ها همسو بمنزل صد کریبان چاك برد
کر همه در آفتاب محشرم افتاده راه
باد آن مژکان مپیا در سایهای تاك برد
میروم محمل بدوش آمد و رفت نفس
تا کجا یارب ز خویشم خواهد این بیباك برد
ما ضعیفان هم امیدی داشتیم اما چه سود
کهکشان تاز شکست رنك براقلاك برد
(بیدل) اقبال کم فتاری درین وادی کر است
ای بساصیدی که رفت حسرت فتراك برد
زينك منت راحت در کم کار می افتد
همه کر سایه افتد برسرم دیوار می افتد
دماغ ناز کی دارم جراحت پر ور عشقم
اگر بر بوی کل پایی نهم برخار می افتد
جنون خود فروشی سنگ دارد کرمی دکان
زهر جنس آتنی دیگر درین بازار می افتد
متاع جز سبک روحی ندارد کاروان من
همین رنگست اگر بر دوش شمعم بارمی افتد
مزاج ناتوا نان ایمن است از آفت امکان
اکر برسنك افتد سایه بی آزار می افتد
قضا ربطی دگر داده است با هم کفر و ایمانرا
ز خود هم در مد کر سبحه بی ز نار می افتد
نخستین سعی روزی فکر روزی خوار میباشد
نکاه دانه پیش از ریشه بر منقار می افتد
نشاید نکته سنجانرا زبان در کام دزدیدن
نوا در سکته میرد چون کره در تار می افتد
مکن سوی فلك مژکان بلند ای شمع ناقص پی
که زینها سر با پای تو بادستار می افتد
نیکویم تهمت ایجاد رسوای قیامت شو
بدوش این بار چون برداشتی دشوار می افتد
غنای مردکان نامرده باید رفت در کورم
چه سازم خاك این رم در سرم بسیار می افتد
دو روزی بالم و رنج حوادث صبر كن(بیدل)
جهان آخر چو اشك از دیده ات یکبار می افتد
ز و هم مبهم طرف کم نخواهی شد
محیط اگر نشدی قطره هم نخواهی شد
به بحر قطره زتشویش خشکی آزاد است
اگر عدم شده باشی عدم نخواهی شد
غم فنا و بقا هرزه فکری وهم است
جنون تراش حدوث و قدم نخواهی شد
هزار مرحله دوری ز دامن مقصود
اگر چودست ز سودن بهم نخواهی شد
بر هی اگر این قشفه بر جبین دارد
بصد هزار تناسخ صنم نخواهی شد
مقلد هوس از دعوی طرب رسواست
ز شکل خنده بهار ارم نخواهی شد
مباد در غم وا ماند گی بیاد روی
چو شمع آنهمه غار قدم نخواهی شد
طواف دل نفسی چند چون نفس کم نیست
تلاش بسمل دیرو حرم نخواهی شد
چوسرو اکر همه سر تا قدم دل آری بار
زبار منت افلاك خم نخواهی شد
غبار کوی ادب سر کش فضولی نیست
اکر باد دهرت علم نخواهی شد
بمحفلی که در افشان موافقت سنجی است
کم زیاده سری کرم کم نخواهی شد
چو کل دمیکه کست اتفاق رشته عهد
دگر خمار کش ربط هم نخواهی شد
سراغ ملك يقين (بیدل) از هوس دور است
رفیق قافلة كیف و کم نخواهی شد
زهر سودام بر دوشم کرفتار انجیدن باید
زخاطر ها فراموشم بیکبار انجیدن باید
بسر خاک فنا در نظرها کرد حیرانی
بنای عجز ما واسقف دیوار انجیدن باید
از آغوش مژه سر بر نزد سعی نگاه من
پستان ادب را ناله زار انجیدن باید
من و در خاك غلطیدن تو و عالم بپرسیدن
بعاشق آستان زیبد با غیار انجیدن باید
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
