Machine transcription
صحيفة ۱۷۳
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
خطوت سرای تحقیق فتانه کی باشد در بسته ششجهت باز این خانه کی باشد
گردون درین بیابان عمریست لیس و پاست این گرد باد یارب دیوانه کی باشد
بنیاد خلق امروز گرد خرابه دیدی تا مسکن تو فردا ویرانه کی باشد
بر الفت نفسها بزم هوس نچینی سیلاب را دودی پیش همخانه کی باشد
ای دور از آشنائی تا کی غم جدائی آنکس که همپناهست از است بیگانه کی باشد
بالطبع مو شگافان آشفتگی پرستند از لف کار دارد هیشانه کی باشد
دادم زخم حوادث بی توحه نیست یکدم در د شکست از ین بیش بیدانه کی باشد
خلقی بدور گردون مخمور دست و هم است این حال بر از هیچ پیمانه کی باشد
رنگم باین زوال گرخود دمیدنش چیست گرد تو کسر نکردد پروانه کی باشد
(بیدل) صر بر کلکست کز نیست سحر پرداز صور قیامت آهنگ افسانه کی باشد
خواهش از ضبط نفس گرقد می پیش شود ساغر هـ جم کاسه در ویش شود
هر که قدر پی زانو نشناسد چون اشك پایمال قدم هرزه دو خویش شود
میکشد خون امید از دل حسرت کش ما سبحه هرگه زتیغ ستمی ریش شود
لذت وصل تو از کام تمنا نرود هر مویشم کر بشل نیش شود
نیست دور از اثر غیرت ابروی بکش جوهر آئینه کرتیغ ستم کیش شود
چشم ما حلقه بگوش است ز نقش قدمی که راه تو زما یکدو قدم پیش شود
فرصت ناز غنیمت شمر ای شوخ مبیاد حسن تابد سر زلفت خطط ریش شود
آب یاقوت زآتش نتوان فرق نمود اختلاط از همه بیگانه بود خویش شود
راحت اندیش مباشید که در وادی عشق وحشت آرام نبود آهو اگرمیش شود
گفتگو کم کن اگر عافیت منظور است بحر هم میرود از خود چوهوا پیش شود
شکستی پای ز دامان تغافل که شرار رفته باشند ز نظر تا قدمم اندیش شود
رشته ساز کرم نغمه ندارد (بیدل) کرنه مضراب قبولش لب درویش شود
خود در بحرك گردن دعوی فرود کرد چون سر نماند شمع قبول سجود کرد
درسی بذل کوش که اینجا حسیبی هم جان دادنش بحسرت جاوید جود کرد
زآن غنچه خوش بآهنك کاف و نون سرزد تبسمی که عدم را وجود کرد
چندان خمار درد محبت نداشتم بوی کلی که زخم مرا مشك سود کرد
ای چرخ زحمت کره کار من مبر خواهد مقاومت سر ناخن کبود کرد
آئینه دار نقش قدم بود هستم هر کس نظر فکند بمن سر فرود کرد
شد آبیار مزرع امکان کداز من زین انجمن زبان زده شمع سود کرد
خونم بدل زبوی گلش میدرد نقاب رنگ آتشی که داشت در ین غنچه دود کرد
تا انتظار صبح قیامت امان کراست کار درنك ما نفس مرد زود کرد
هر کس چو غنچه ساخت غنیمت شمرده پس پاس دوام نوحة ما را سرود کرد
(بیدل) کتاب طالع نظاره خوانده ایم مژگان هبوط داشت تحیر صعود کرد
شود سر هوا زد هوا شرم رهنمون نشود که داغ باطبه شعله سر نگون نشود
از عدم تجسته وون هرزه میطیم بخون مغز هوش در سر کس مایه جنون نشود
در مزاج اهل جهان صد تناسخ است نهان طفل شیرا گر نخورد دون دوباره خون نشود
موج از شکست سری یافت اعتبار گهر تاغرور کم نکنی آبرو فزون نشود
صرفه بقا نبود کس دستگاه هوس خانه ای سوخته را عار و حس ستون نشود
عشق بی نیاز تو عیدی که پیش جبهه عجز نك و شیشه جافکند دست در چستون نشود
فرصت گذشته چنان ناخن دهد بعنان اینقدر بفهم و بدان آرمان کشون نشود
قدردانی همه کس زین ادا گواه تویس کر لب تو بام حیا بی عرق برون نشود
نفس خیره سر بخطا مایل است در همه جا ابنی ز لغزش اگر میکنت حرون نشود
(بیدل) از درشتی خو مشکل است وصل تو تا باکتش نبری سنك آبگون نشود
خورشید خرامید و فروغی بنظر ماند دریا بکنار دگر افتاده گهر ماند
آتشکده رفت و زکره ریخت شراری دل آب شدو قطرة خونی ز جگر ماند
آن سایه گذشت از اثر دست نوازش این نقش قدم داغ شد و خاك بسر ماند
خوش خرامان گراندیشه جولان کردند گردش رنك مرا جنبش دامان کردند
دالم من در گره حلقه افلاك نبود چون نگاهم قفس از دیده حیران کردند
بیمرامی نتوان جز مژه برهم چیدن داشتم مشت غباری که پریشان کردند
پشه امید درین دشت توان آسودن وحشتی بود که تسلیم غزالان کردند
زین چمن حاصل عشاق همین بسکه چورنك چینی از خود شکنی زینت دامان کردند
بیقرا ران ادب پرور صحرای جنون سیلها در کره آبله پنهان کردند
سعی وامانده خلق آسوی خود راه نبرد بسکه دامن ته پامال گریبان کردند
نقش بند چمن وحشت ما نیرنگیست شد هوا آئینه تا ناله نمایان کردند
بحر امکان چو گهر شوخی یکموج نداشت از پریشان نظری اینهمه طوفان کردند
جنس بازار وفا رنك نمیگیرد اند دل چه مقدار کران گشت که ارزان کردند
تا زیادم نگرانی نکشد خاطر کس سرنوشت من (بیدل) خط نسیان کردند
خوش خرامان داد طبع سست بنیادم دهید خاك من پیش از غباری نیست بربادم دهید
در فراموش خانه هستی عدم گم کرده ام یادی از کیفیت آن الفت آبادم دهید
از خیالش در دلم از رشکها خون میخورد یکسر موکاش سر در كلك بهزادم دهید
نغمه دردی بصد خون جگر پرورده اند گر دماغی هست کاهی دل بفر یارم دهید
زین تهی دستی که رسامان فقر افزوده ام صفر اعداد کمام منصب صسادم دهید
خون مشتاقان نباید بی تامل ریختن زان مژه پیش جگر کاوی بقصادم دهید
فرصت سعی فنا در تی وصال دیگر است جانکنی کز رحمتی دارد بفر هادم دهید
تا نجنبد از غبارم تهمت آزادگی بعد مردن هم كف خاكم بصيادم دهید
نیست چون آئینه دل پرده ناموس حسن شیشه مقداری بیاد آن پریزاد م دهید
بیغرامش رفته ام دور از طرنگاه وفاق گربیاد کس رسم از حال من یادم دهید
سر مه ام پیش که کم شرم آمیختنم گداخت خامشی هم بی تظلم نیست گر دادم دهید
وا کنارم دم چو (بیدل) با همین پاس و الم کو دماغ زنده بودن تا دل شادم دهید
خیالت در غبار دل صفا پردازی دارد پری در طبع سنك افسون میناسازی دارد
نمی دانم چسان پوشد کسی راز محبت را حیا هم با همه اخفا عرق غمازی دارد
مژه بکشاو بیاد هوس تا عشق آتش زن چراغ ناز این محفل شرر پردازی دارد
بیا رنگی بگردانیم مفت فرصت است انجا بهار بخودی هم یکدو دم گلیازی دارد
اگر از خود روم کو تاب نارسنگ بگردانم بآن عجزیم که با من الم بر هم طنازی دارد
بدشت و در ندیدم از سراغ عافیت گردی خیال بیدماغ اکنون گریبان بازی دارد
نقاب رنگ هر جا میدرد آئینه بیدار است شب حیرت نگاهان خوش سحر پردازی دارد
خدا کار بنای دل باحسان ختم گرداند خیال چشم او! مشب فرنك آغازی دارد
بافسون نفس مغرور هستی زیستن تا کی بهرجا این هوا گل میکند ناسازی دارد
فلك هرچند عرض ناز اقبالت دهد (بیدل) نخواهی غره شد این حیز پشت اندازی دارد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
