{"book":"adl0015","page":177,"text":"غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nخیال چشم که بساغر نمك می آيد\nنگاروم که چو اشکم به قدم زنی\nدل از فریب صفا جمع کن که آخر کار\nغبار دل ز پریشانی تپش در یاب\nخوش باش که کام زنی درین کهسار\n\nکه مجلسی بنظر شیشه رنگ می آيد\nهزار قافله عذر لنگ می آید\nز آب آئینه ها زیر زنك می آيد\nکه هرچه هست درین خانه تنك می آيد\nهزار شیشه صدای ترنك می آيد\n\nمحرمم چو نفس قاصد چه مکتوبم\nچه محنت است که دارد کسی بترك هوس\nبكموشی زوم از منت خیال را\nامانت صفتا مایه ظفر گیرید\nبهر تمکین که تهی کوش و فهم کم کنی\n\nکه رفتم همه جا بید رنگ می آيد\nمرا کذشتن ازین کام تنك می آيد\nکه خضر نیز ز صحرای بنك می آيد\nز شکسته پیکار خدنك می آيد\nصدای كوهتان سر بسنك می آيد\n\nز خود بیاد نكاه كه میروی (بیدل) که از غبار تو بوی فرنك می آيد\n\nخیال خوش نكهان باز شوخی سری دارد\nروادارد چرا بر دختر رزنك رسوائی\nندارد كرد باد این بیابان خاك افسردن\nبطوفان خیال پوچ ترسم كم كنی خود را\nکمالت دعوی اخلاق و آنگه منکررندان\nفضولی در طلسم زندکی نتوان زحدبردن\nتو خودرا از گرفتاران دل فهمیده ورنه\n\nنجون من قیامت از کستان محشری دارد\nكراز انصاف پرسی محتسب هم دختری دارد\nچو بیدست و بائی چیدن دامان پری دارد\nتوتها میروی زین دشت وكردت لشکری دارد\nزحق مكذر سپهر آدمیت محوری دارد\nتپهسی آخر عرق رعشان مسطری دارد\nسرا سر خانه آئینه بیرون دری دارد\n\nمن رسوای خوبانم آمده و اندیشه رضوان\nبمیرت آشناشو از جهان نيك بیرون آ\nدرین بحر از فنا سامان وضع صدق مگذر\nطرب مفت توکرباماره روئی کرده سودا\nبوهم جاه مفر وز لعین زیبق ناگی\nزوضع سایه ام مجریست این آواز می آید\nببودم آنقدر و اماده این انجمن (بیدل)\n\nدرین حد رستسزاهر کس سری دارد سری دارد\nمژه نکشوده این خانه وحشت دری دارد\nکف دست طمع زهم نهادن کوهری دارد\nدرین كشوره دكان كامروشان شکری دارد\nنکین کر شهرتی دارد بنام ديكری دارد\nکه راحت كرهواییباشد ضعیفی بستری دارد\nبا فشاست شوقم اما كامل اشکری دارد\n\nخیال نامداری تا کیت خاطر نشین باشد\nطراوت آرزو داری زقید جسم بیرون آ\nقدر جهد معيراچیست مارا در خاكش هم\nغباری نیست از بست و بندموج دریارا\nزچشم تر خاك انتظار شوق پرسیدم\nمحال است اینکه صحر از طبیعت عاريت پوشد\n\nچه لازم سرنوشتت چون نگین زخم جبین باشد\nکه سر سبزی نبیند دانه تازیر زمین باشد\nبراحت كرزند جا آغوش بالا نشین باشد\nحقیقت بی نیاز از اختلاف کفر و دین باشد\nبهر خون کشته کشت احوال مشتاقان چنین باشد\nسحر کرصد فلك یابد همان آه حزین باشد\n\nدرین وادی بجوید هم میسر نیست آسودن\nخود مجیدن مأیست بیمقدار پروازی\nنجوش درمات از خویش اگر شصتت اگر محفل\nبیکلزارم من بزدند شوخی کدر دستش\nفرو رو زیر خاك ای سركران نشئه حست\nندارم نشئه دیکر بچر سر كشتكى (بیدل)\n\nهمه كرجانه آئینه کردی حکم زین باشد\nكند موج مارا يك نفس كرداب چین باشد\nنشاط هر دو عالم يك نكاه واپیسن باشد\nهجوم جوهر شمشیر چین آستین باشد\nزقارون نام هم نمایست برروی زمین باشد\nچو کردمید من مخمل خط ساغر همین باشد\n\nدادعشق ازبی نیازی درس طفلانم بیاد\nمیشمارم تنگی این خانه مجنون مرا\nزان ستمهایکه از بیداد هجران دیده ام\nاز تغافل خانه ناز تو بیرون نیستم\nاز عدم تا تسو نرم برده است فکر پستی\nبعد ازین غیر از فراموشی که می یاید مرا\n\nسرخط جمعیت پیش چشم و میخوابم بیاد\nگر نباشد وسعت آباد بیابانم بیاد\nمیدرم پیش تو كرآید گریبانم بیاد\nشیشه بودم که دارد طاق نسیانم بیاد\nنيستم زانها که هستی آرد آسانم بیاد\nمفت آگاهی اكر روز دو میمانم بیاد\n\nشرم بیدردی مکر در جبه ام چیند عرق\nدر قرا موشی مکر جمعیتی پیدا کنم\nدل کباب پرتو حسن عرقناك كه بود\nزان قدر هوشی که میکردم توهم خویش جمع\nبا خیال رفتکان هر قالبم از بیكسی\n(بیدل) آن روز می و چامم بدیگر جاست\n\nتا نماند تنك خشکیهای مژکانم بیاد\nورنه چون موی سر مجنون پریشانم بیاد\nکز هجوم اشك می آید چرافانم بیاد\nچون بیادت میرسم چیزی نمیانم بیاد\nكاش کردون وا گذارد باد یارانم بیاد\nيكدوم بگذار تارتنگی بكردانم بیاد\n\nبالغ بودم که پیه خوابم بعهد انشا کرد\nسی مغرور ز هچوم در آگاهی زد\nمیشمارم قدعهد برسر دل می لرزد\nکرد برواز دراندیشه پری می افتاد\nفلك نقاش ازل حسن یقین میپرداخت\nهیچکس نقص وضع بدو نيك مباد\n\nنقطة اشك روان گشت و خطی پیدا کرد\nخواب پنداشتم از آبله مژکان وا کرد\nبای بر آبله ام کار که مینا کرد\nخاك کشتش سر سودائی ما بالا کرد\nنقض ما ديدو بسو بو اشارتها کرد\nنسخة حيرت ما طبع فضول اجزا کرد\n\nنقش نيرنك جهان در نظرم رنك نبست\nفطرت سست پی از پیری و هم امل\nدل بپرداز طرب کن که درین تنك فضا\nحسن هم سو نكر دسعی نظر خود بینی است\nعشق از آرایش ناموس حقیقت نکذشت\n( بیدل ) از قافله كن فيكون نتوان یافت\n\nدر تمثال زدم آئینه استغنا کرد\nلغزشی خورد که امروز مرا فردا کرد\nخانه آینه را چید صفا صحرا کرد\nآینه میخوادست تا بته کند با ما کرد\nنتف ما را نمد آئینه دل با کرد\nبار چشمی که توان زحمت پشت با کرد\n\nداغ عشقم چاره چوشها کبابم میکند\nکاش بر بنیاد موهومی نمیکردم نظر\nکره شوم پیش باز صیح ایچاد من است\nمحمل و دیای جانم کو نباشد کو مباش\nشکر پیری تا کجا كویم که این قد دوتا\n\nسوختن منت گذار ماهتابم میکند\nفهم خود پیش از خرابیها خرابم میکند\nخنده کل تا کردم سامان كلابم میکند\nبوربای فقر هم تدبیر خوابم میکند\nصفر اعداد خیال او حسابم میکند\n\nدر محبت دشمن من انفعال نا کسی است\nدر طفولیت جانه تنك دولی افتاده ایم\nنقطة موهوم اما عمرها شد ذره وار\nپوست وتن انتظار مغز معنی میکشم\nسایه الفتاره ام ليك التفات پستی\n\nزان سرکو بمر داندن شرم آبم میکند\nما و تو چندانکه میبالد عذابم میکند\nعشق از دیوان خورشید آفتابم میکند\nآخر این چیزی که میپینی کتابم میکند\nآفتابم میکند تری نقابم میکند\n\nمن نمیدانم كنیم در باز كاه كبر یا\n\nحلقة بیرون در ( بیدل) خطابم میکند\n\nدر احتیاج نتوان برسفله التجا برد\nابر بهار رحمت از شرم آب كردید\nاز دیر اكر رمیدیم در کعبه سر کشیدیم\nفکر و قور هیچیز افسون بی تمیز یست\nهر جا زوشتایدیم داد فراغ دادیم\nباید ز خا كم اکنون خط غبار خواندن\nيك وايسین نكاهی میخواست رفتن عمر\n\nدست شکسته حیف است باید به پیش پا برد\nتا حسرت اجابت کل برکف دعا برد\nاز خون برون نرفتن مارا هزار جا برد\nالوان نعمت است آن کز منع اشتها برد\nپهلوی لاغر از ما تشویش بور یا برد\nعمریست سر نوشتم پیری بنقش پا برد\nمشاطه قدر دان بود آئینه رقضا برد\n\nقاصد به پیش دلدار تا نام مدعا برد\nدست در آستینش دلبردل نهان داشت\nتدبیر چرخ خون شد در کار عقده دل\nاقبال اهل همت بازی خور هوس نیست\nشد قامت جو انم در پیریم فراموش\nجوش عرق چو صبحم در پرده شبنم داشت\n( بیدل ) گذشت خلقی محمل بدوش حسرت\n\nمکتوب ما عرق کرد چندانکه نقش ما برد\nامروز ش از کف ناز آن پیج واحتا برد\nاین دانه از درشتی دندان آسیا برد\nنتواند از سر چرخ هرمکر و فن ردا برد\nآخر عصای چوبین از دستم آن عصا برد\nتادم زدم ز هستی شرم از نفس هوا برد\nمارا هم آن زوق میبرد تا کجا برد","chars":5769,"image":"https://storage.googleapis.com/adl-page-images/adl0015/00177.jpg","first_page":1,"last_page":241,"title":"Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil غزليات مرزا بيدل","permalink":"https://afghanpress.org/book/adl0015/177","canvas":"https://afghanpress.org/iiif/adl0015/canvas/177","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/books/adl0015/","source_pdf":"https://afghanistandl.nyu.edu/pdf/adl0015_download.pdf","rights":{"image":{"statement":"Public domain. NYU states: \"All works presented on this website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\"","uri":"http://rightsstatements.org/vocab/NoC-US/1.0/","holder":"New York University Libraries","source":"https://afghanistandl.nyu.edu/about.html","delivery":"Images are served from a copy mirrored by this project, not from NYU's servers, under the reproduction terms above.","endorsement":"This is an independent project. It is not affiliated with, endorsed by, or reviewed by New York University."},"text":{"statement":"Machine-generated transcription, dedicated to the public domain under CC0 1.0. No warranty of accuracy: see the provenance block on every page.","uri":"https://creativecommons.org/publicdomain/zero/1.0/","holder":"Steps Ventures"}},"provenance":{"text_produced_by":"gemini-3.1-pro-preview","thinking_level":"low","read_completed":"2026-08-09","per_page_confidence":null,"per_page_confidence_note":"Not recorded during the corpus run. No calibrated per-page score exists, and none is estimated here.","human_reviewed":false,"accuracy_context":"Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting.","primary_source":"The page image. The text is an index into it."}}