Machine transcription
دستکاه عشرت اندوه این محفل دلست
شمع هکام خوشی نخل ماتم میشود
حرف بسیار است اماهیچکس آکاه نیست
چون در دلها بکد کرجوشد دونام میشود
جهد میباید فمردن یکقلم مخوهیست
تیغ چون ابرو ز بیکاری خم میشود
ای فقیر از کعبه تسلیم منع شرم دار
گرنه تعظیم تو برغمزه رجمام میشود
کاروان سبحه ام اندوه واماندن کر است
همتکا پس ماند دم دیگر مقدم میشود
برندارداند فنا اخلاق صافی طینتان
پنبه بعد از سوختنها نیز مرهم میشود
بارشرم جرات دیدار سنگین بوده است
چشم برمیدارم و دوش مژه خم میشود
وصل خوبان مغتم کیرندکز اجزاء صبح
در بر کل کریه دارد هرچه شبنم میشود
مكذرید از حق که برخون مکافات عمل
دعوی باطل قسم کرمیخورد سم میشود
باخموشی سازکن ( بیدل) که در اهل زمان
کرهر مداحت باواب رسد ذم میشود
جهان جنون بهار غفلت زنزگس سرمه ساش دارد
زمین من مو بخواب نازم و محمل ما قباش دارد
اگر دهم بوی شکوه بیرون زرنك تقریر میخکد خون
میوس ازپاس حال مجنون دماغ آشفتن خراش دارد
چوشد قبول تو اثر فراهم زنك کل میکشد حناهم
فلك ده روزی غبار ماتم زیر پای توکاش دارد
کشاد بند نقاب امکان سعی بیدش مکیر آسان
که رنك هر کل درین گلستان تحیر دور باش دارد
بگرد صد دشت و در شتابی که قدر عجز رسا بسابی
سرا، نفس سوختن بنابی بخود رسیدن تلاش دارد
حذر زتزویر زهد کیشان غرور فریب صفای ایشان
وضوی مکروه عام ریشان هزار شیرازه تراش دارد
نشسته ام ازلباس بیرون دکرچه لفظ و کدام مضمون
بخموشی نیز ساز مجنون هزار آهنک فاش دارد
سخن بتوحی ادا نمودن زوضع شوخی حیا نمودن
عرق نیاز خطا نمودن کلاب بزم معاش دارد
خطاست ( بیدل ) زتشکه سقی بفکر روزی الم پرستی
چو کاسه هرکس بخوان هستی دهن کشوداست آش دارد
جهان بیکاست کامی زان نقاب می خندد
سحر تبسمی از آفتاب می خندد
فضای ماچمن آرای بی نشانی اوست
بقدر چاك كريبان ماهتاب می خندد
تلاش آ كهیت تنگ غفلت است و نجا
مژه زهم نکشائی که خواب می خندد
نمی ز خویش شدن منت آ كهی باشد
زبحر ربط ما احباب می خندد
بکجاست فرصت دیگر که ما بخود بالیم
محیط نیز در نجا حباب می خندد
زعلم وفضل تجز عبرت آنچه جمع کنید
نشاد هر ورقش بر کتاب می خندد
درنك راهبر کاروان فرصت نیست
كجا رویم که هرسو شتاب می خندد
بدرسكاه ادب حرف وصوت مسخر كیست
رصد سوال همین يك جواب می خندد
زرق حسن کهورا مجال جرأت نیست
بپوش چشم که حکم حجاب می خندد
زبان بلاف مده پاس شرم مغتنم است
چوباز کفت لب موج آب می خندد
غبار صبح تماشا است هرچند یارا بار
توهم مخند جهان خراب می خندد
ذلت جوشمع بهر که داغ شد (بیدل)
کز اشك کرم تو بوی کباب می خندد
چه بلاست اینکه پیری زقضا خبر ندارد
سرما ننگون شد اما ته پا نظر ندارد
بخطا غبار هم نیست که بکس رسد پیامش
قلم شکسته رنك نعم نامه پر ندارد
دومه روز صید و همیم که غباردشت تسلیم
قفس د کر ندارد بجر اینکه در ندارد
زخیال پوچ هستی بمدام میتند تهمت
که میان نازك یار خبر از کمر ندارد
زحباب يك تأمل بصد آبرو كفافی است
صیدفى محیط فرصت گهر د کر ندارد
فم انتظار سائل بمزاج فضل بار است
لب احتیاج مکشا که کرم در ندارد
بحلاوت قناعت نرسید طبع منعم
نی بوریای درویش همه جا شکر ندارد
زخم قیامت اندیش ته خاك هم امان نیست
تو که سوختی طرب کن شب ما سحر ندارد
زعیان چه بهره بردیم که خیال هم توان پخت
سربد ماغ تحقیق سر زیر پر ندارد
که رسد بحال زارم که شود بفهمد چارم
که بکوی بیکسیا همه کس گذر ندارد
زتلاش هست شمع دلم آب کشت (بیدل)
که بدو قدرفتن از خویش همه پاست سر ندارد
چه بوریا وچه مخمل حجاب می بافند
بهرچه دیده کشادیم خواب می بافند
قماش کسوت هستی نمیتوان دریافت
حریر وهم بتموج سراب می بافند
نفس بجه سحر طرازد بمرض راحت ما
درین طلسم همین پیچ وتاب می بافند
زلاف ما ومن ای بیخودان پوچ قماش
کشان بكار كه ماهتاب می بافند
زنار و بود مجوم خطش مشو غافل
که بهر فتنه آن چشم خواب می بافند
بکار که نفس ده پرده نما نجا
هزار ناله بيك رشته تاب می بافند
كند سعی جهان جزنفس درازی نیست
چو عنکبوت سراسر لعاب می بافند
عبث بفكر قماش نیات جامه میدر
بعالمی که توئی انقلاب می بافند
بوهم خون شده کو جن بکجاست بهار
هنوز رنك بطبع سحاب می بافند
زتیغ یار سر ما بلند شد ( بیدل )
بموج خیمه ناز حباب می بافند
جید کن که دل زحوس پامال شك نشود
این کتاب علم یقین غلط ایست حاك نشود
رنك مهر کینی ا کردی از هوس بكذر
این حباب کامی که زند غیر آتشك نشود
آب و رنك حسن جهان میدهد زنیم نشان
کم دمید کل که برغ شبنمش كلك نشود
از مزاج اهل دول رسم اتحاد مجو
در زمین تیره دلان سایه مشترك نشود
بلبل از دمی چمن طرح خامشی مفکن
ناله کن که برلب کل خنده بی نمك نشود
نیست شامى وسحری کزحجاب جلوه او
غنچه شبنمی نکند شمع شب يرك نشود
رنك عشق و داغ طلب نور شمع ومایل شب
هر کجا زدیست چرا طالب محك نشوه
مانع تنزه ما کشت شغل حرص وهوا
نابوه شراب وغذا آدمی ملك نشود
زحمت محال میو جيب انفعال مدو
ما نميرسيم باو تازمين فلك اشود
کفتكوی عین وسوی قطع کن زچپ و را
تالب کره نزنی اینکه دوست يك نشود
(بیدل) اقتضای جسدمیکشد بحرص وحسد
خواب امنی داری ا کزیره من خسك نشود
چه شد که قاصد امید تنك بر گردید
زمان وصل قریب است رنك بر گردید
بعرصه که نشان يقين بود منظور
نشاند ازسر كيشى خدنگ بر گردید
بپاس غیرت مردی اگر نظر باشد
بفتح هم نتوان بعد جنگ بر گردید
بقتل من چقدر سعی داشت مژکانش
که آخر این دم تیغ فرنك بر گردید
نگاهش از مژك سرمه یی جنونی نیست
بعزم فتنه دم این پلنك بر تردید
حذر زحیرت کار جهان که خلق آنجا
بساغ رفت و ذ كام نهنك بر گردید
کمین بیخ اجل فرصتی نمی خواهد
محرف است زمان که زنك بر گردید
تنزه از هوس جسم با کدورت ساخت
عنان جهد صفاها زنك بر گردید
دماغ الفت این باغ کن که رنك بهار
زبس فضای طرب دید تنك بر گردید
کذشته ام بثنبان زخود که نتوانم
بصد هزار قیامت درنك بر گردید
بخواب راحت کهسار بازدی ( بیدل )
که از صدای تو پهلوی سنك بر گردید
چه شمع امشب در ین محفل چمن بردار می آید
که آواز پر پروانه هم کلساز می آید
نسیمی کوئی از کلزار الفت بازمی آید
که مشت خاك من چون چشم در پروازمی آید
من و نظاره حسنی که از بکانه خوئیها
در آغوش است و دور از يك نكاهند از می آید
زپیش آهنی قانون حسرتها چه میپرسی
شکست ازهم چه باشد ازدلم آوازمی آید
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
