BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 140

Page 140

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 140 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال چنبهاد کجید است از تعلق بنای تهمت مدار هستی زدوستان گسسته پیمان بدوش الفت مبند پیمان قناعت و خاك آستانش زپست ابرام وضع عالم زچشم بستن مگر خیال فراهم آرد غبار تهمت نبرد کوشش زقید گردون به هیچ تدبیر رخت بیرون عدم نژادان بی بقا را چه عرض طاعت چه عذر عصیان زدور باش شکوه غیرت کز است جرأت بکاست طاقت عجب است اینکه خلق یکسر هجوم درداست وسر ندارد که نخل تألیف اشك و منکان بجز جدائی ثمر ندارد گهی به تدبیر تشنه کامی زجوی کس آب بر ندارد و گرنه سعی نگاه مژگان درین شبستان سحر ندارد اگر نميرد کسی چه سازد كه خانه تنك است و در ندارد دل و دماغ قبول رحمت چو خاك بودن هنر ندارد تومرد میدان جستجو باش ( بیدل ) ما جگر ندارد اشک تا بیداد عشق پرده گشا میشود فهم معما كنيد آينه وا میشود گاه وداع بقا زور نفس از اجل چون بگستن رسید تاررسا میشود حرص بصد شرم عاجز در همه صورت گداست کز قناعت رسی فقر غنا میشود چند خورد آرزو عشوه تر دامنی عبرت امداد غیر شرم عصا میشود از کف پیما بکان کار کشائی مخواه دست چو کوتاه شد ناخن پا میشود خاك بسر ميكند زندگی از طبع دون پستی این خامها ننگ هوا میشود (بیدل) ازین دشت و در کز هوس رفته گیر ذوق طلب غالبست وقف حضور دوام ربط حیات منکوش ختم دعا میشود جوهر اصل صفا سیل نباید شمرد آینه کز قطره ایست بحر نما میشود آنطرف احتیاج انجمن کیمیاست چون زطلب در گذشت بنده خدا میشود عذر ضعیفی دمی کاینه گیرد بدست ناله در قلق سعی تار حنا میشود غیر وداع طرب گرمی این بزم چیست تا سحر از روی شمع رنگ جدا میشود باذنو الزام طبع کز هوس هرزه دو حرص خجل نیست ليك کار حیا میشود قافله هر سو رود باك درا میشود اشک گهر طینت ماراه طپش سر نکند طفل دبستان ادب این سبق از برنکند وسوسه و هم نزد رابطه ساز غبین کوه گران حوصله را ناله سبکسر نکند منفطیهای زمان فطرت مارا چه زبان عبرت تمثال محیط آینه را تر نکند عالم اسباب فنا چند دهد فرصت ما اشک دوش مژها تا تپد لنگر نکند شبنم بی بال و پرم آینه پرداز تری طاقت ما غیر عرق پیشۀ دیگر نکند تاب و تب عشق و هوس نیست کمیل دو نفس صبح طربگاه شرر خنده مکرر نکند شد ز ازل چهره کشا عجز ز پیدائی ما مو نهمد باخم تا قدم از سر نکند دل نکند از بد و بد دیده رسا نیـد نم شیشه می تا نخورد باده بساغر نکند نیست زهم فرق نما انجمن و خلوت ما ظنار گلزار یقین سر بتـه بر نکند (بیدل) از انجام نفس هر که برد بوی اثر گر همه آفاق شود تار کرو فر نکند اشکم از پوی چشم تر پریشان میشود صبحدم جمعیت اختر پریشان میشود میدهد سرسبزی این مزرع از ماتم نشان راه را از ریشه موی سر پریشان میشود يك طپیدن پرده بردارد اکرشور جنون بوی گل از ناله مرغان تر پریشان میشود رنگهارا دروی آتش نیست امکان ثبات همچو خورشید از کف ساز زر پشان میشود جادة سر منزل جمعیت ما راستیست چون روم افتد خط از مسطر پریشان میشود مقصدت و هم است دل از جستجوها جمع كن رهرو اینجا در پی رهبر پریشان میشود گرلب اظهار بکشائی نفس آواره نیست موج می از وسعت ساغر پریشان میشود چون نفس بی ضبط گردد اشك بايد ريختن رشته هر که گسد گوهر پریشان میشود از طپیدن گرد نومیدی بگردون برده ایم ناله میکردد خموشی گر پریشان میشود راز دل چندان که دزدیدم نفس پرده درد (بیدل) از شیرازه ام دفتر پریشان میشود اگر از کف نزنم نغمه گل کند دو عالم ز من شیشه برصل کند محیط است چون محو گردد حباب زخود کشدن جزو را کل کند غبار بسمل دل اوج پرواز اوست بگردون رسد کز شرل کند بهر شنجیت جلوه بیجده است کسی تا کی از خود تغافل کند ز کیفیت این بهارم مپرس مژه کر کشائی قدح گل کند بسودای زلف تو دود دماغ بسر مجدو ناز کا کل کند زفکر خطت جوهر آینه خسك وقف جيب تأمل كند زرد خجالت کش دست و پاست کسی تا کجا ها توکل کند خزان طرب بیدماغی مباد بهار است اگر شیشه فلفل کند بتدبیر ازین بحر نتوان گذشت شگسنیست کز موج ما پل کند سر ما نگردد زدور هوس اگر چرخ ترك تسلسل كند شود سفله از سوق و اطلس بزرك خزان را اگر آدمی جل کند خنک تر زرائع است تقلید کبک که هندستانی شغل کند برنگیست ( بیدل ) پریشانم که از سایه ام طرح سنبل کند اگر بافواج عزم شاهان بسوا در روم فرنك كيرد شکوه درویش هر دو عالم بيك دل جمع تنك گيرد چوشمع فاش از خیال شوگ طبیعت غافل آب گردد که سر فرازد باوج گردون و راه بام نهنگ گیرد زمكتب اعتبار دنیا ورق سیه کردن است و رفتن درین خم نیل جامۀ کس بجز سیاهی چه رنگ گیرد گهر نیم تا درین محیطم بود بپستس وقار سودا حباب معذور باد سنجم ترازوی من چه سنگ گیرد زخجلت اعتبار باطل اگر گذشتم زمن چه حاصل کجاست دامان فرصت ایجا که با تو توهم درنك گیرد زحرف طاقت گداز لعلت دمی بجرأت دم بیار کردم که همچو ياقوت آيدم آتش عنان پرواز رنگ گیرد بیاس دل تا کجا خورد خون بهار تاریکه از لطافت حنای دستش سیاهی آرد چوشمع اگر گل بچنك گیرد زچنك آفت کین گردون بکارون کس چه چاره سازد پی رمیدن کم است آنجا که راه آهو پلنك گيرد زتبـره طبعان وقت بکـسل مخواه منك وبال بردن ازین که بینی خوش باطل خوشت آیئۀ زنگ گیرد درین جنون زار فتنه سامان بشعله کاران ناامید بهتان مچوش چندانکه عالمی را نفس بباد تنك كيرد عدم بطبع درشت ظالم فسون تأثیر مهر ( بیدل ) هزار آتش نفس گدازد که آب خشکی زسنگ گیرد اگر لعین عنقا هوس پیام نباشد نشان خود بجهانی برم که نام نباشد چه لازم است بدوشم غم ادفاکند کس حتى نقاب دوش خجلت است و ام نباشد حیا زمانۀ خوشی کدام نغمه کند سر بصد فسانه زنم کز سخن تمام نباشد دو دم بوضع تجدد خیال میکند وام خوشم نشئه که جمعیت دوام نباشد

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 140. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/140 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/140
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record