Machine transcription
سفینه ۱۲۰ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء
هر چند درین گلشن هر سو گل خودروئیست
ای چرخ سرما را بخاک جفا میبند
بی جهد جلال ایجا ده نقش نمی بندد
هر سو نظر افگندیم سد کوشش مجاد است
فرصت نشمار ایام جا بخروش در نه
جائیکه غرور اوست از ما که نشان یابد
از خون شهیدانت در رنگ حنا بوئیست
این لوح خط تسلیم از خاک سر کویست
ایجاد جبین ما وضع خم زانو یست
عالم همه در معنی فریاد جنون خو یست
هر من که درین جاست تا دم زدم ایا میست
در بادیه لیلی مجنون رم آ هو یست
از سلسله تحقیق غافل نتوان بودن
توفیق رسا عشق است ما را چه تواناییست
شام و سحر عالم تا صبحدم محشر
تفریق حق و باطل مصنوع خیالات است
هیچ است میان بار اما چه توان کردن
(بیدل) بنواضع هسا صید دلها کردی
طول امل آفاق از عالم گیسو یست
بازدن هر دستی از قوت بازو یست
زین خواب که ما داریم گرما ددن پهلو یست
گر خط نکشد شوخی هر پشت و رو رو یست
از حیرت موهومی در دیده ما مو یست
مایندگان وضعم کاین صورت ابرویست
هیچ از مدت هست و بود است
اگر از بندگی آگاه شوی
رنگ این باغ شکستی دارد
بی تکلف بهوس باب سوخت
آنگه اندوی جهالش خوانی
دیر ها پیش خرام زود است
هر طرف سجده کنی معبود است
برگ گل دامن چین آلود است
چوب تعلیم محبت عود است
تا تو محو جهتی محدود است
نغمه اثبات حقيقت دارد
چشم شبنم همه اشک است اینجا
خود فروشی اگرت مطلب نیست
سر خط حسن ندارد امروز
(بیدل) از ظاهره مظهر بگذر
خاک کشتن همه جا موجود است
بوی این گلشن عبرت دود است
بشکست آینه دادن خود است
لوح آینه بهار اندود است
جلوه کا آینه نامشهود است
هوسونگرم دیده بیدار حجابست
آسان نتوان چشم بپای تو نهادن
غافل زشکست دل عاشق نتوان بود
پرواز نیاید زبر افشانی مژگان
این میکده کیفیت دیدار که دارد
صد آبله پیموده ريك روانم
خاموشی آن لب بحيا داشت سوالی
ای کار نظر پیرهنت انچه نقابست
این گل زرویده مخواب رکابست
معموری امکان بهمین خانه خرابست
ای هیچ بکاریکه نداری چه شتابست
هم جام زه آغوش کده خام شرابست
پای طلبم ساقی مستان سرابست
دادیم دل از دست و نگفتیم جوابست
غبارۀ شوق توجی کم نتوان کرد
ای شمع خیال نگه غایب و حاضر رز
گرم نشدم قابل پیمانه رحمت
ما هیچکستان بیهده مغرور کمالیم
منعم دلش از دستر مخمل نشکید
يارب هوس شانه گیسوی که دارد
(بیدل) زونی چاره محال است درین بزم
ما را قدح نسبت گرداب و حبابست
هر جا شرر آینه شود جلوه کبابست
آئینه با سیم چه کم از عالم آبست
گر در جا فلاکیم در رز چه حسابست
این سبزه خوابیده بر ایازك خوابست
عمریست که شمشاد مجنون خط تا بست
پرواز تو هم آینه چندانکه نقابست
هر غبار یکه ازین عرصه طوفان برخاست
آسمان چنبره وادی غفلت سپرد
چشم پوشیده همان صافی آینه تست
همه از شوخی و بیباکی جولان برخاست
گرد هر کاه که برخاست پریشان برخاست
ذره آفاق غبار است چومژگان برخاست
دلم آسوده دلی غیر زمید نگیری نیست
مشت خاکی و کمال تو سجود است انجا
شمع در محفل تحقیق ندارد باری
هدف خارشد آن پا که زدامان برخاست
این رگ گردنت آخر بچه سامان برخاست
ای بسا شعله که ما را زگریبان برخاست
نیزه دار است فلک تا تو قد افراخته
علم فتح محالست که نتوان برخاست
هر کجا وحشتی از آتشم افروخته است
لاف را آئینه پرواز محبت مکنید
پاس اسرار محبت بهوس تابدر است
از قماش بده نيك دو جهان بیخبرم
برق در اول برو از نفس سوخته است
نفس هیچکس این شعله نیفروخته است
شمع یکنقطه و زکار چها سوخته است
چون حیا پیرهن ما نظر دوخته است
چه خیال است دلم از داغ تسلی گردد
نتوان محرم تحقیق شد از علم و عمل
ای نفس مایه دکانداری غفلت تا چند
ذره نیست که خورشید بحالی نکند
اخگری چشم بخاکستر خود دوخته است
وصعبا ساخته نیما ومن آموخته است
آسمان جنس سلامت بنو نفروخته است
گرد راهت چقدر آینه اندوخته است
گرد (بیدل) سبق از مکتب جنون دارد
اینقدر خاک گریبان ز که آموخته است
هر کجا دست برون از آستین گردیده است
دفق از خود سایه را آئینه خورشید کرد
کرم جولان هر طرف رفتست آن برق نگاه
این قطب اشکه احرام امیدش بسته
تار سایهای طاقت انتظار آورد بار
شاخ گل از غنچه دامان چین گردیده است
زلف تا ر میست دل این المجبین گردیده است
دیدها چون حلقه داغ آتین گردیده است
نا نخود حلی نگاه اولین گردیده است
ای بسا جولان که از سستی کمین گردیده است
بیشتر در ساز غفلت رنگ تیزی نداشت
روزگاری شد که سیل گریه هم قطر گیست
ریزش آن از طوافی خاكساران شك نیست
هر کجا از ناتوانی عرض جولان داده ایم
از قد خم کشته (بیدل) برزمین بچیده ایم
چشم مالا باز کشتن کفر و دین گردیده است
خرمن ما از چه آفت خوشه چین گردیده است
چرخ تا آن مر کشی گرد زمین گردیده است
سایه ما خال رخسار زمین گردیده است
خاکساری خانه ما را تکین گردیده است
هر کجا گل کرد داغی و رلدیوانه سوخت
حسن يك مژگان نگه راز خمت شوخی نداد
وضع دنیا هیچ بردبوانه تأثیری نکرد
برق ناموس محبت را چو داغ آینه ام
بسکه خو با راز رشک جلوه ات را دست داد
آرزوها در نفس خون کرد استغنای دل
این چراغ بیکسی آه وحشت دروا پر سوخت
شمع این محفل طیشها در پر پروانه سوخت
چشتر این برق عبرت خرمن فرزانه سوخت
من خما کستر نشستم کردك بیگانه سوخت
میتوان از آتش سنك صنم کاخا سوخت
ناله در زنجیر از تمکین این دیوانه سوخت
عالم از خاکستر ما موج سامانی میزند
مژده وصل تو شد غارت کر آسایشم
داغ دل شد رهنمای کوه وهامون لاله را
مستی چشم ترا نازم که رق جیوانی
دور چشم بد زيك نگاه زمین الفتم
بسمل آن طایرم (بیدل) که در کار از شوق
چشم مخمور که ما را اینقدر مستانه سوخت
خواب در چشمم همان شیرینی افسانه سوخت
سر بسر امیزند هر کس متاع خانه سوخت
موج می راچون نگه در دیده پیمانه سوخت
مزرعی دارم که باید چون سپندم دانه سوخت
چون شرار از کرمی پرواز بی تابانه سوخت
هر کجا لعل توریك خنده مستانه ریخت
چرخ حاسد تا چنیدردی کند مارا هلاك
جوئی بودیم اکنون خار خار حشر نیم
نقد تاراج حین در ریزش برك گلست
دوش سودای که مزه شیشه اشکم بسك
التفات بیغرض سررشته تسخیر ماست
از خجالت آب کوهر چون عرق پیمانه ریخت
جام زهر بیغمی در کام ما بارانه ریخت
صنعت عشقت زما آئینه ردو شانه ریخت
رنگ و بو آیست چون خفت از بنای خامه ریخت
کز مژه تا دامنم یکسر دل دیوانه ریخت
صید ما خواهی برون دام باید دانه ریخت
در غبار خاطر ماصد جهان عشرت کم است
در طلسم زندگی ماتم وعیش سوخق
شبکه شد زاهد بفیض گردش جام آشینا
درد معشوقان بعاشق بیشتر دارد اثر
زندگانی دستگاه خواب غفلت بوده بس
عقدۀ دلراز زلفش باز کردن مشکل است
آبروی گنجها در خاك این ویرانه ریخت
کز گداز ما محبت شمع این کاشانه ریخت
سبحه جای جرعه می رزمین ندا نه ریخت
شمع تا اشکی بیفشاند پر پروانه ریخت
چشم تا بیدار کردم گوش بر افسانه ریخت
(بیدل) انحا ناخن از انگشتهای شانه ریخت
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
