Machine transcription
حینه ١١٩
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف التاء
واژ گونی بسکه با وضع قرین کردیده است
عاشقم چون صبح گیر و دار شور محشری
گر پیری شو کند طبعت حلاوت صید تست
همچو موج از تهمت دام تعلق فارغیم
جلوۀ هستی فضیحت دان که فرصت بیش نیست
سر نوشتم نیز چون نقش نگین گردیده است
گر نم کم فرصتی آه حزین گردیده است
هیچکامو میبست دام انکبین گردیده است
دامن ما را شکست رنك چین کردیده است
حسن اینجا يك نكه آیینه بین گردیده است
عمرها شد چون نگاه دیدۀ آینه ام
هیچ وضعی هیچو آرامید کی مقبول نیست
بی محابا از سر افتاد کان نتوان گذشت
فرش همواریست هر گه ماه میکردد هلال
( بیدل) از بیدستگاهی سر ننگون خجالتم
حیرت دیدار حسن آتشین گردیده است
شعله هم از داغ کشتن دلنشین گردیده است
خاك از يك نقش پا صد چین به چین گردیده است
در کمال اکزرك گردن جبین گردیده است
دست ما از بس تهی شد آستین گردیده است
وحشت مدعا جنون ثمر است
شب عشرت غنیمت غفلتست
ساز نومیدی اختیاری نیست
اشك اکر دام مدعا طلبی است
سایه تا خاك پر تفاوت نیست
همچو آئینه بسکه دلتنگم
ناله بال فضائیة اثر است
مژه گر باز میکنی سحر است
خامشی ناله شکسته پر است
چشم ما از قماش کریة تر است
از بقا تا فنا همین قدر است
خانه ما برون نشین در است
سوختن نشئه طراوت ماست
سنگ در دامن امید میند
نتوان خجلت مراد کشید
وضع این بحر سخت بی رو است
درد کامل دلیل آرامیست
( بیدل ) از کلفت شکست منال
شمع از داغ خویش گل بستر است
فرصت آئینه داری شرر است
ای خوش آن ناله که بی اثر است
ورنه هر قطره قابیل گهر است
ناخنی ناله بست در جگر است
زنم هستی د کان شیشه گر است
وحشی صحرای حسن نرگس فتان کیست
حسن بستان اینقدر نیست فریب نظر
آتش دل شد بلند از کف ما کعشوم
ناز مجنون میخرد در صف مژگان یار
دل ز پیش رفت و من میروم از خویشتن
موجه دریای ناز ابروی جانان کیست
کریه توئی جلوه کر آینه حیران کیست
باد مسیحای شوق جنبش دامان کیست
پر در این میکده حلقه مستان کیست
عیب جنونم مکن ناله بفرمان کیست
سایه زلف که شد سرمه کش چشم شام
صد گل عیشم بدل خنده زد از شوق زخم
رنك بهار خیال میچکد از دیده ام
سبحه دل را نشد رشتۀ جمعیتی
از مژه تا دامنم مشق نخون رفتی است
خنده فریب سحر چاك کریبان کیست
تکمه جیب امید غنچه پیکان کیست
این کل حیرت نگاه شبنم مستان کیست
در كف وبوی خیال ريك بیابان کیست
اشك جنون تازمن طفل دبستان کیست
(بیدل) اکر لعل او پست تبسم فروش
شبنم کلهای زخم گرد نمکدان کیست
وضع ترغیب ادب در عرصه گاه لاف نیست
غفلت دلها جهانی را مشوش وانمود
خواب راحت مدعای منعم است اما چسود
آنوی خوف ورجا خط یقین پیدا کنید
بوالفضول جوه باش این بزم اکر ا ماست و بس
طالب فهم معانی عیار اسم کیر
قابل این راه کان قبضۀ شمشیر نیست
هیچ جا موجش تر از آینه ناصاف نیست
مخمل جز بوریای فقر تسکین باف نیست
ورنه اینجا نیک مشروع است جز اصناف نیست
هیچ در نقد کسی آب از محیط اصراف نیست
صورت عنقا همین جزعین و نون و قاف نیست
از عدم میچوشد این افسانه های ما و من
راغ و قلب دکان و هم بی اندازه است
هر کرا دیدم درین مشهد دو تیغن کرده اند
نفس این دفتر کاهی کشف طبع ما نشد
عرض و فرش اینجا محاط وسعت آباد دلست
فیدرك (بیدل) غبار تنك فطرنها مباد
کز معنی واژده جز خامشی حراف نیست
یاجه بردارد دماغ ناتوان صراف نیست
تیغ قاتل هم برین تقدیر بی انصاف نیست
عينك فطرت در انجا آنقدر شفاف نیست
كعبة ما را سواد سنگی از اطراف نیست
كز مینا نگذرد در داست این می صاف نیست
وضع خطوط جبین از قلم پیچی است
بی مصرف شرم نیست از من و ما دم زدن
عمرم خود پستی ورنه برنك هلال
معنی مغشوش حرص ناشود آئینه ات
طالب ویرانها غیر جنونت که کرد
نشه عشق و هوس باز درین جا یکاست
جست دل از پر عقل باعث افشای راز
شبه چه خواند کسی در ورق ماهی است
در نفس ما چو صبح آیئنة شیشهی است
سر بفلک سودنت سوی گریبان طی است
در کف دست فسوس نیز خط محوی است
آنچه تو خواندی بهشت خانه بی آدمی است
کر همه خمیازه است صاف و خمش سهمی است
گفت درین انجمن دیده نامحرمی است
در کف آباد و هم درد محبت کراست
الفت اندهون است ورنه درین دشت و در
زخم دلت کند نیست در قلم موی ای كان
هر چه دمید از نفس رفت بیاد هوس
پست حضور دلت عز نجاب ادب
شعله درد و غرور تاخته در هر دماغ
شیخ و بر همن همان مست خیال خود اند
مقتضی دود و کرد کریه بی مانعی است
ای طلب زابله بر پل آب کی است
پشت و شکم کر بهم دوخته شود هم پی است
رشته دیگر مبند نغمه سازت رهی است
از نفس آگاه باش شیشه کر جام هی است
خلق سراپا چو شمع یکعلم و پرجمی است
آکمی اینجا کجاست (بیدل) ما عالمی است
و هم هستی هیچکس را از طپیدن وانداشت
بیگسی زحمت برست منت احباب نیست
دعوی صاحبدلی از هرزه کویان با طلست
حرص میسوزد برد بر سیم وزردارد ظفر
ناز تمکین نگنجرد آداب دانان وفا
دوریم زان آستان پروانه کر ما جا به سود
مهر بال و پر همان جز بیضه عنقا نداشت
باد ایامیکه که کس یاد از غبار ما نداشت
نا نفس بی ضبط میزد شیشه کر مینا نداشت
زاهد از فردوس هم مطلوب جز دنیا نداشت
شمع محفل در سر آتش داشت زیر با نداشت
آنقدر خاکی که افشانم بسر صحرا نداشت
عالمی زین زیر عبرت مفلس و مايوس رفت
هر چه پیش آمد همان رو بر قفا کردیم سیر
مشق همواری درین مکتب دلیل خامیست
قانعان سیراب تسکین از زلال دیکر اند
نابیابان مرك نومیدی نباید زیستن
چون نفس ( بیدل) نفسها در تردد سوختم
کس نمیداند که چیزی داشت با خود یا نداشت
با خبر وی داشتیم امروز ما فردا نداشت
تا درشتی داشت سنك سرمه جز غوغا نداشت
آب شیرینی که کوهر دارد از دریا نداشت
هر کجا رفتیم ما را بیکسی تنها نداشت
گوشۀ دل جای راحت بود اما جا نداشت
همچو دل طپیدن شوق خیال داشت
رازم زبی نقابی اظهار اشك شد
امروز نیست داغ تو خلوت فروز دل
در بحر احتیاج که موجش طپیدن است
دل خون شد و کسی بغغانش نبرد پی
عمری کی آمدم که دهم عرض رفعتی
کرد بباد رفنه من رقص حال داشت
عریان اینقدر عرق انفعال داشت
خورشید ریشه در دل ماه از هلال داشت
آسایش که داشت لب بی سوال داشت
این چینی شکسته زبان مقال داشت
تهمت خرامیم قدم ماه و سال داشت
رو زیکه عشق زد رقم ناتوانیم
در کیش عشق ساز رهائی ندامت است
از دل بلبیم شعلۀ آهی نشد بلند
بیهوده همچو صبح دمیدیم و سوختیم
از دل غبار هستی موهوم شسته ایم
تنها م ( بیدل ) از طپش آرام منزل است
چون خامه استخوان تنم مغز ناله داشت
افسوس طایر یکه بدام نوبال داشت
عرض سرشتم چشم بك تمثال داشت
فصل بهار بی نفسی اعتدال داشت
رفت آنکه لوح آینۀ ما مثال داشت
هر محفل آشیان طرب زیر بال داشت
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
