Machine transcription
صحيفه ۱۱۵ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء
میروم از خویش و حسرت گر تمایای منست در دهن خاراچو مژکان گریه کرد دامن است ماضعيفا را اسیری سازروار است وبس رشته بی طلب بال امید سوزن است
بازبین چون سایه هم و اریم از خود میرویم حیرت آئینه ما هم تسلی دشمن است پیچ و تاب زلف دارد راه باريك سلوك شانه سان مارا بمژکان قطع این ره کردن است
از امل جمعيت دل وقف غارت کرده ایم ریشه گر افسون نخواند دانه ما خرمن است هیچکس رانیست از دام رك خون خلاص سر و هم در لاف آزادی سراپا گردن است.
در محیط حادثات و هم مانند حباب از دم خاموشی ما شمع هستی روشن است بر ندارد سك افسردن دله آرا دکان شعله بیتا ب مارا آرمیدن مردن است
عمرها شد برخط پرکار جولان میکنیم رفتن ما آمدنها آمدنها رفتن است. دل چه امکاست بیرون آید از دام امل مهره (بیدل) در حقیقت مار را جزو تن است
من که شوخی رنگش جنون افلاكست خزانم قدح ما نگین ادراك است غبار قالب من بود لای خم کامروز کسیکه ریشه دوانید در دلم تاك است.
مریز آب رخ سعی جز بقدر غرور که سیم و زر زفروتنی و دپعت خاك است فروغ جوهر هرکس بقدر همت اوست بچشم آتش اگر سرمه ایست خاشاك است
زجبه گاه لصاق همین سرافشا بنس که هر کجا دل آشفته است نمناک است نکه زده ما پرتوی ندارد برون چراغ آینه از دودمان امساك است.
دلم بافت ناز و نیاز می لرزد نچونك جلوه حر يراست ودیده خاك است جهان ز بسکه هجوم غبار دل دارد نگاه از مژه بیرون نجسته در خاك است.
طپیدن آیئنة ماست ورنه زین دریا حساب موج بيك آرمیدنش پاك است. بغير و هم دگر چیست مانعت ( بیدل) تو پر فشانی و از ششجهت قفس چاك است
ناتوانی گرچنین اعضای ما خواهد شکست استخوان در پکدکر چون بور یا خواهد شکست. حاصل دل جز ندامت نیست از تعمیر جسم باری این کاشی شرر زز با صدا خواهد شکست.
هر كجا صيدم ضعيفان پای طاقت افشرد شیشه ها بر پادکر جیب دعا خواهد شکست در قفس فریاد خامو شیست ما راچون حباب شور این آهنگ هم در کوش ما خواهد شکست
نانکردد عالم از طوفان گل یکجاده می چون خزان صفراى رنگ ما بجا خواهد شکست باطن هر غنچه زم شبنمستان حياست از شکستن بك دل اینجا شیشها خواهد شکست.
سخت در تپاز جسم افتاده هشیار باش عاقبت از سعی قدر این بنا خواهد شکست. شمع این محفل نمی بیند زخوه عاجزی موی سرفشانی اگر عاری بیا خواهد شکست.
اثر حسرتی در کین ساومن افتاده است. گرد چندین قاروان يك درد يا خواهد شکست کج دلی صد سال دلها را مسلی میکند. دانه ما کرد چندین آسیا خواهد شکست
حسن وحدت جلوة آفاق را آئینه ایم هر که از خود چشم پو شد رنگ ما خواهد شکست بی نیاز یها محیط آروی دیگر است. لب محاصی و امکن رنگ شنا خواهد شکست
نیست غیر از خودسریها سنك مینای حباب این سر بستمز را (بیدل) هوا خواهد شکست
ناله ها داریم و کس زین انجمن آگاه نیست آنچه دل میخواهد از اظهار مطلب آه نیست. امتحان صدبار طی کرد از زمین تا آسمان هیچ جاچون گوشهای مطلبی دلخواه نیست.
عالمی چون موج کو هر درود غلطان ناز پیش پای ما کامل کر نباشد چاه نیست هر چه را از دور می بینی مباهی میکند سعی نبض کز فریب افند کفش در ماه نیست.
در عملها تميك جز خجلت ندارد شهرتش گردان آکاهیت گردیکری آگاه نیست. مرتو در هر امر بهر خویش تائید حقی هم بکاشانی کسی غیراز خودت همراه نیست.
پرغنای ما فنا بست از عدم غافل شدن آئینه کرصاف باشد روز کس نیکاه نیست. چشم بند عرصة يكتايم و همانه کرد. همیچه می بینم غبار لشکر است و شاه نیست.
در عدم هم کرد حسرتهای دل پرمیزند من دهم دارم که کزمنزل شوم کوتاه نیست الزامل تاچند آسوی قیامت تاختن بخیه در منزل ره را منزل راه نیست.
اختیار فقرت از آفات شهرت برسان است دستکاه مفلسی خفت کش افواه نیست توردل خواهی عیار طبع مظلومان مباش یادت آئینه خاکی برر کاهما آه نیست
هر کجا جز ویست در آغوش کل خوابیده است دشمن کیفیت مینا زنک آگاه نیست وحدت آهنگان رفیق کاروان غیرت اند آنکه باما میرود با هیچکس همراه نیست
( بيدل ) از افسانه پردازان این محفل مباش شمع راغیراز زبان چرب خوددستگاه نیست
ناله ما شکوهها امشب بیر آورده است نخل ماتم نوحة چندی ثمر آورده است. آبار ریشه حسرت خیال لعل کیست هیچم و صد خوشه سامان کهر آورده است.
ای محیط عشقی دگر طوقی دل برخستی آبشد این قطره تايك چشم تر آورده است خون ما را دستگاه يك رك كل هم نکاشت تیغ قاتل رنگ و همی در نظر آورده است.
نالهما زحمت مکش کز دشت بر شور جنون حلقه زنجیر مجنون کوش کر آورده است سر بکنیداچون هلال اینجا عجز تسلیم نیست. تا کسی تیغ برون آرد سپر آورده است.
شاخ كل از رنگ عشرت دستکاهی سر مایه بود قطره خونی بچندین نیشتر آورده است. درد عشق و مزرة راحت زهی فکر محال این خرابمرد که امینی در حضر آورده است
کیست تا سازد تراز و در سر هستی آکهیم عشق خاکی را ز صحرای د کر آورده است. انتظار جلوه داریم و از خود میرویم. کارمانی زور برمد نظر آورده است.
تنگنای بیضه ( بیدل) کوشة آرام بود شدر پشان مرغ دل تایک و پر آورده است
نسبت اشرافی با دونان خطاست سرما کز کردند نتوان کفت پاست آه بی تاثير ما را کم مگیر هر کجا دودیست آتش در قفاست.
بی جفای چرخ دل را قدر نیست رو سفیدیهای تخم از آسیاست. تیره بختی خال روی عاجزیست برزمین کرسایه ماند خوش اد است.
چشم ما آزاده کان دشت فقر دامگاه مکر نقش بور باست - عاجزی هم بك شهرت میکند بوشکست ساغر کل را صداست .
نبهرم جمعیت سرمه درکار نیست یکقلم اجزای عالم توتیاست. عقودى دلرا عمارت کردن است خانه آئینه از حیرت بیناست.
گرز خود رستی معمید است و خدا چون شرر از سنك ردر زد هواست بی تمیزی از صفات عار غست كز حاجت پستی آکه غناست.
سير كشني از فنا غافل مباش صورت قد دوتا تر کیب لاست جای دعوی نخل فقدر چند موی چینی طاق نسیان مد است.
( بيدل ) از آیینه عبرت کیر و بس تا نفس باقی بود دل بی صفاست *
نسخة آرام دل در عرض آهی ابتراست غنچه هارا خامشی شیرارۀ دل و پراست. هیچکس را حاصل جمعیت از اسباب نیست. بحر راهم موج چینش جوش کوهراست
باید از هستی بتسالى قناعت کردن میهمان خانه آئینه بیرون در است. بسکه دارد شور آهنک مخالف روز کار هر که می آید در اینجا طالب کوش کر است.
اعتبار ماخود و اماد كان آشفتگیست خاك يكر آينه میگردد غبارش جوهر است آفتاب طالع ماداع حرمان است و بس آسمان تبره بخنیها سودا اختر است
بعد مرك اجزای ما طوفاني موج هواست تا بنمداری که ما رامخك كفن لنگر است. عشرت آمدگی نزدیم بکشان غافل مباش آشیان رنك با کزین دیده کرده سانغر است
خاك ا کرباشم براهت جوهر آئينه ام در همه آئینه کردم پنتو خاكم بر سراست. بسكه شد خشك از تب کرم محبت پیکرم همچو اخکر رحمين من عرق خاكستر است
عمرها شد میروم از خویش و بر جایم هنوز کرد تسکین خرامت موج آب کوهر است شور عشقت آنقدر راحت فروش افتاده است. ترطیش نالها بيمار صاحب بستر است.
آب نیست تا نگردد صندل آرامها یک دوام این نگاهت دو شمن کس درد سر است. چشم و گوشی وا که (بیدل) نیست قبض صرفتی در تماشا گاه معنی روزن بام و در است.
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
