BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 104

Page 104

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 104 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء شبکه سودای خیالیار در دل جوش داشت چشم را کردن زمین تا آسمان آغوش داشت شبنجبت کیفیت رنگ تحیر بود فرش هم بطرف میوقم از خود جلوه ام روپوش داشت او خرامان بودا کر اشك از نظر میشد روان او سخن میگفت اکر دل بوطپیدن کوش داشت شبکه شور بلبل ماریشه در کلزار داشت بوی کل در غنچه رنگ ناله در منقار داشت نغمه جولان صید برنك تحزبن صحرا كذشت تر كش نیم بتان فریاد موسیقار داشت رخصت يك جنبش مژکان نداد آ کاهیم حیرت ایجا خواب بازیبینه بیدار داشت عقده محرومی كس فكر جمعت مباد تا پریشان بود دل بوئی ز زلف یار داشت داغ بیدردی نشاند آخر بخاك تیره ام بود زیر چش کل تا شمع در پا خار داشت کر همه کفر است نتوان سر ز همواری کشید سبحه را دیدم طوف حلقه زنار داشت عجز هم کیفیست هر جا مقصد از خود رفتن است سایه هستی نمانده يك لغزش هموار داشت صفحه آتش زدیم آئینه ها پرداختیم سوختن چندین چراغان چشمك ديدار داشت بوی كل صد انجمن بی پرده بود اما چه سود التفات رنك ما را در پس دیوار داشت تا زمانی صد خیال هرزه انشا میشد طینت بیکار ما را بیشتر در کار داشت عمرها شد چون گهر تهمت کش دیدن دیم باد ایامیکه چشمم یکدو شبنم وار داشت آسمانی از كف خاك اختراع غفلت است (بیدل از فطريكه ما داريم باید عار داشت شبکه طاوس سحرا شوق تو در افشان داشت یکجهان چشم بمر بر زدن مژکان داشت همچه جوشید ز موج اشک ما این قلزم و هم نفسی بود که در پرده دل طوفان داشت رفت بیدل کی ما فاش شد از شوخی رنگ شیشه آوردم برون آنچه بری پنهان داشت تا زهستی اثری هست محت رسواست خرمن ناله بزنجیر نفس نتوان داشت حیرت از ششجهتم در دل آئینه گرفت وزعه هی هی طپید مزه بالا افشان داشت آخر از عجز طلب اشک دواندیم بچشم پای خوابیده ما آبله در مز کان داشت همه جا دیده یعقوب غبار انکیز است یارب اقلیم محت چقدر کنعان داشت هیچ روشن نشد از هستی ما غیر حجاب شخص تصویر همین پیراهن عریان داشت عاقبت کسوت مجنون بمرق کشت بدل فصل تأثیر جنون اینهمه تابستان داشت تنکی حوصله شد ترک علایق ( بیدل ) یاد کردی که بهم چیدن او دامان داشت شب کريبام بآن همه سامان شکست و ریخت کز هوسم شك شيشه طوفان شکست و ریخت در راه انتظار توام اشك بود وبس کزہ مصیبتی که ز دامان شکست و ریخت طوفان دهر شورش آهم فرو نشاند این کز باد کرد بیابان شکست و ریخت از چشمت آنچه بر قدح می فتاده است کس برا کم اوفتاد بد مستان شکست و ریخت اشکم ز دیده ریخت بحال شکست دل مشکل محیط عشق تو آسان شکست و ریخت آخر چکید موج نضم ز کوهبت شور نمك شكر كه نمكدان شکست و ریخت عمری عنان کریه کشیدم ولی چه سود آخر بدانم جکرستان شکست و ریخت باید بتلخی پای تو سیر بهار کرد کاین برگ از ان نهال خرامان شکست و ریخت کرداب خون ز هر دو جهان موج میزند در چشم انتظار که مژکان شکست و ریخت در عالم خیال تو این غنچه وار دل آئینه خانه بکریبان شکست و ریخت از خویش هم چه بود شکیبیم در مخیم غیر از دل شکسته که نتوان شکست و ریخت (بیدل) ز فیض عشق بزنکان کذشته ایم در پیشه که ناخن شیران شکست و ریخت شب هجوم جلوه او در خیالم جا گرفت آبله در پایمه دل کآبله در صحرا گرفت از دل روشن ملایم طبعی را چاره نیست پنبه خود را کی تواند از سر مینا گرفت سعی کردون از زمین مشکل که بردارد مرا قطره را از دست خاک تشنه نتوان واگرفت در کستانیکه بلبل بود هر برگ کلش پهلوی را خامشی چون غنچه سر تا پا گرفت سخت نایابست مطلب ورنه کوشش کم نبود احتیاج از ناامیدی رنگ استغنا گرفت تا کی از اندیشه تمکین کران جان زیستن قطره ما را چو کوهر دل در ین دریا گرفت کز بلند افتد چو کردون نشئه وارستکی میتوان دامان همت از سر دنیا گرفت در ریاض دهر ما را سبز کرد آزادکی بی بریها اینقدر چون سرو دست ما گرفت زین همه اسباب نومیدی چه بر کرد کسی آنچه می باید کرفتن دست نا کیرا گرفت عقده از کار ما نکشود سعی نارسا ناخن تدبیر ما آخر دل ما را گرفت چشم بندو زور بر دل کن که در آفاق نیست آنقدر اوجیکه يك مژ كان توان بالا گرفت تاشود ( بیدل ) بنامت سکه آسودگی خاکساری در نكين بايد چو نقش پا گرفت شعله بی بال و پر سجده کز اخکر است سعی چو پستی کرفت آینه با سر است باعت لاف غرور نیست جز اسباب جاه دعوی پرواز ها در خور بال و پر است عرض هنر میدهد دل زهم و پیچ آه آینه داغ اگر دود کند جوهر است خواری دیوان دهر عزت ما پیش کرد فرد چو باطل شود سر ورق دفتر است چند زند همم قال بتمنای اصل رشته نومیدی ما درو محکم تر است ناله ز هر جا دمد بی خلش درد نیست ریشه رك ساز را تیز تر از نشتر است اهل دل آتش دماند بین که روی محیط آبلهای حباب از نفس کو هر است یار در آغوش است هرزه چرا سو متاق دیده مینا طلب جلوه نکه پر ور است نیست بساط جهان قابل دلبتسکی ریشه ما چون نفس در چمن دیکر است شبنم ماغافل خوش است ور نه باین دق حسن تا تو نظر کرده آینه خاکستر است غیر فنا ننگرد بنده غرور نفس رشته این شمع را عقده کشا صر صر است (بیدل) از آشوب دهر سر نكشيدی بجیب زورق طوفانيت بخیه از لنکر است شعله ما در کرم جوشی داغ آه سر دماست نغمه هم حسرت غبار نالهای دردماست خاك تمكين آشیان حیرت آنجلوه ایم اننکر دامان چندین دشت و حشت کرد ماست حال دل صد کل زجا نسیده ما روشن است صد سحر بوی جکر در دهن آه سرد ماست بسکه در دل مهره شوق سودا چیده ایم از کوا كب چرخ هم داغ بساط نردماست عضو عضو ما جراحت زار حسرتهای اوست هر دلی کز یاد الفت خون شود همدردماست آفتابی در سواد پاس غربت کو مباش خاك بر سر ریختن صبح دل شب کردماست مشت خاشاکی ز دشت نا کسی کل کرده ایم حسرت برقی آ بیار طبع هم پروردماست دام هستی نیست زنجیری که نتوان پاره کرد اینقدر افسردگی از همت نامرد ماست سایه مژ كان همان رویدها را پرده است آنچه نتوان ریختن جزم سر ما کر د ماست با غبار و همی از هستی قناعت کرده ایم خاك باد آتور دشت کنج باد آورد ماست تا کيا خواهی عیار دفتر مجنون گرفت نه سپهر بی سر و با نسخه يك فرد ماست پرتو شمع است (بیدل) خلعت زرین شب ز بسود ا فرش آ کردم ز دور نك زرد ماست شوخ پیمائیکه رنك عیش همکا ما در یخت خوااست شمعی بفر وزد آنهم در خانه ریخت فیض معنی در خو رتعلیم هر مغز چست قطه را چون نامه نتوان در دل پیمانه ریخت شد نفس از کار اما عقده دل وانشد این کلید از پیچ و تاب قفل ما دندانه ریخت آغوش آن زلفیکه در خاک خرابات فنا رنك آسایش چو اشك از لغزش مستانه ریخت اولین جوش بهار عشق میباشد هوس بی حس و خاشاك نتوان رنگ آتشفشانه ریخت شب خیال پرتو حسن تو زد بر انجمن شمع چندان آب شد کز دیده پروانه ریخت و حشتی کردیم چشم از طلسم اعتبار پر فشانی کرد ما بیرون این ویرانه ریخت کریه بلبل پی تسخیر کل بیهوده است بهر صید طایران رنك نتوان دانه ریخت باده دردیکه ناموس دو عالم نشئه بود شوخ چشمیهای اشك از بازی طفلانه ریخت سر بحسر اداده نیرنگ سودای تو ام میتوان از مشت خاکم عالم دیوانه ریخت کرد تا ز ازدامن كیسوی یار افشانده ام از کداز من توان آبی بدست شانه ریخت از دلم برداشت ( بیدل ) ناله مهر خامشی اضطراب ریشه آب خلوت این دانه ریخت

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 104. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/104 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/104
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record