Machine transcription
سفله با جاه نیز هیچکس است دور اکر بر برآورده کس است
خلت اهل شرم پیدا کست چون برد چشم پامال خس است
بر امید کشاد عقده کار چشم اکر باز کرده ایم بس است
فرصت رفته پست یاب سراغ کاره زان سال بی جرس است
مفلسان را ز عالم اسباب کام دلکام دست رس است
نفس این شکسته میکشدارید سك ديوانه مصلحتش مرس است
منفعل پست خلق هر زه معاش دوجوان يك متاع بوالهوس است
خون افسرده ايم بال هيچ غرقه ما چو بخت پرعدس است
آيـــنـــه امینی بدلی دارد که مقام تأمل نفس است
هر که جست از عدم بهشتی ساخت یکقدم پیش آشیان قفس است
(بیدل) از خاک میروم بباد غیر ازین چیست آنچه پیش و پس است
سوخت دل در محفل تسلیمم از جایم نجاست شمع را آتش ز سر برخاست از پا برنخاست
ميرود خلق از خود و بر خاست آثار قدم عالمی عنقا شدو گردی ز عنقا بر نخاست
آسمان هم اعتباری دارد از آزاد کی کر کسی برخاست از دنیا زدنیا برنجاست
با بلند و دعوی پرواز تنك آکیست نام هر کز جز در افواه از دکانها برنخاست
تهمت وضع غرور از ناتوانی میکشیم ناله تعظیم غم دل بود از ما بر نخاست
ور نماشا كاه عبرت برضعيف افتاده ایم بی عصا هر چند مژکان بود ازما برنجاست
تاقصر کبریا چندین فلك طی کرد نست نردبان چند پیش آنجا مسیحا برنخاست
پيمایی دیگر است و عرض همتها د کر از جهان زينسان که دل برخاست کو پا برنخاست
ما و من از صاف طینان انفعال فطرت است قطره تا درد سر غلغل زمینا بر نخاست
دامن دل از غبار آه چین پیدا نکرد از تلاش کره باد چند صحرا بر نخاست
(بیدل) از شوخ تمنای ماکس آ کاه نیست آبله زیر قدم فرسوده شد با برنخاست
سیرابی ازین باغ هوس پاس پرست است کو صبح و چه شبنم ز نفس خنده سه ماست
چون کرد درین عرصه عبث دست نیازی تیغ ظفرت در خم ابروی شکست است
چون نقش نکین مسند اقبال مبارزای ای خفته فروتر ز زمین اینچه نشست است
محکوم قضا را چه خیالست سلامت کرشیشه افلاك بود در کف مست است
در بار نفس نیست جز احکام گذشتن این قافلها قاصد يك نامه بدست است
هیچ و خم موج گهر بحر خيــالـيـم اين زلف هوس را نه کشاد است نه بست است
گذر ز غم کوشش مقصود معین نیرتو نشان خواه زنامافي شست است
دون طبع ز اقبال جز اد بار چه دارد هر چند ببالد که سر آبله پست است
جز شمع تحقیـق درین بزم ندیدیم ما را چه کشد آینه تمثال پرست است
ای غافل از آرایش هنگامه تجدید هر دم زدنت آيينــة صبح الست است
(بیدل) دو سه دم ناز طلا مفت هوسهاست منصور نه هیچیم و جز این نیست که هست است
نیز بهار این باغ از ماتم خواه است اما کسی چه بیند آئینه بی نگاه است
کره پنسای عجز است فریادیم نصین تا پست شد نفس شد چون شد بلند آه است
پرواز آرزوها مارا بخواری افکند دودیکه در سر ماست کرشکند کلاه است
رنگی درین گلستان مقبول مدعا نیست مژکان کشودن آنجا دست رد نگاه است
زاهد توهم برافروز شمع غرور طاعت رحمت درين شبستان پروانه گناه است
با آفتاب تابان این سایها چه سازند جرم فنای ما را آنجلوه عذر خواه است
از نقش این دبستان کامم نوشت انسان هنگامۀ که خواندیم تحریر آن سیاه است
در شبه زار هستی تا دور می تراشیم آبی که ما نداریم هر جاست زیر کاه است
فقرو غنای هستی کامیت هر دو مفروش عمریست بوریا بها در پیش نیز شاه است
خواهی بر آسمان تاز خواهی بخاک پرداز ای کرد هرزه برواز و امانده کی پناه است
انکار درد دلهاست از محرمان الفت تا آه عقدۀ دل وا کرد واه واه است
جائيكه حسن يكتا دارد نقاب غيرت آئینه داری ما حرف كشان واه است
تازنده کیست زين بزم چون شمع بایدت رفت ای مرده اقامت منزل بكپاست راه است
(بیدل) بهر چه پيچيد دل غير داغ كم ديد اين محفل كدورت آیینه و آه است
شام گل کردیم اکنون آفتابها کجاست آبروی بحر در کرد سرابها کجاست رفت اياميكه نقد بی نیازی داشتیم این زمان آن گنج مطلق جز خرابها کجاست
بوی گل هم میکشد دیوار برروی بهار بادو عالم رنك ساز بی نقابها کجاست
شب بیاد آدلاب خوش گذشت ناله شد شمع و کافرنوش گذشت
عمر رفت و هنوز در خوابم کاروان از سرم خموش گذشت
نانی وخون خلق را بشور آورد این دو حرف از کباب گوش گذشت
فقر با ماتم دو عالم داشت همه جايك سياه پوش گذشت
گر جنون کرده تکلف چیست فصل پنهان کن و بپوش گذشت
چشم بر جلوۀ که وا کردیم پیش پیش نگاه هوش گذشت
زیر بالیدم از نشاط صبوری مژميل کشت و پای دنوش گذشت
طرفه راهی چو شمع پیمودم سر ما هم قدم زدوش گذشت
بی جنون ترك وهم نتوان كرد باده از خم بلب در جوش گذشت
سوختن هم غنیمت است امشمع امشب آمد همان که دوش گذشت
تشنة وصل بود ( بیدل ) ما تیغ شد آب کر کاوش گذشت
شبکه جوش حسرتي زان تر کس خود کام داشت چشمۀ آيـنــه موج دز من بادام داشت
نختکی در پردۀ رنگ غزالی بوده است میدوهم در فکر سر سبزی خیال خام داشت
مصرع آه من از لعل توبرنی پاره ماند باب تحسین کر نبود اهلیت دشنام داشت
چشم وا کردیم و آگاه از فنای خویشدیم چون شرر آثار ما آئینه انجام داشت
نیستها کردیم تا رباد رفت اجزای ما خانۀ ما بعد ویرانی هوای بام داشت
یاد آنشوقیکه از بیطاقتیهای جنون دل طپیدن نیز در راهت نهاو کام داشت
یاد هامات غبارم را پریشان کردو رفت صرعۀ در کوشة چشم عدم آرام داشت
از سراغ رفتگان جز کشتکو آثار چیست شخص هستی در نکین بی نشانی نام داشت
عالی را صید الفت کرد رنگ عجز من در شکست خویشتن مشت غبارم دام داشت
ناله را رو زیکه اوج اعتبار نشته بود چون جرس (بیدل) نوای ماء دل در جام داشت
شبکه حیرت با خیالت طرح فيلم فال ریخت همچو شمع از پیکرم یکسردیان ناک ریخت
همچودل آینه و همی بدست افتاده است میتوان از لاف هستی یکجهان تمثال ریخت
یکفس چون سایه گشتم غافل از خورشید عشق برسرما پام سواد نامۀ اعمال ریخت
بی تب شوقت برنك شعله داغ اخکرم آرمیدنها مرا در قالب تبخال ریخت
عمر بگذشت و همان ناقدردان جلوه ايم نیستی آینه ما سخت بی تمثال ریخت
تا بری افتاده ایم از آسمانها برتریم پستی رنگیم نتوان خون ما پامال ریخت
یک سحر تا نفس زدم صد چین رنگم شکست تا بپردازی رسم اندیشه چندین بال ریخت
عمر مرض سرنوشت تا نوا پیمای من تارقم در جلوه آيد كلك قدرت نال ريخت
آبم از شرم سماعت پیشکان این چمن بهر يك لب خنده نتوان آبرو هر سال ریخت
رفته ام از خویشتن چندانکه می آیم هنوز بخودی از ماخیم طوفان استقبال ریخت
صبح این در بام ایم از فیض نومیدی مپرس خاک ما برباد رفت و عالم اقبال ریخت
کار با عشق است (بیدل) ورنه در میدان لاف بوالهوس هم میتواند خونی از قیبال ریخت
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
