Machine transcription
نسخه منبع البکاء صفحه ۴۴۶
آه از ملک غابر بست رخت در شرف مهمان سنت دوست زاسپوی مهبت امارافتم بیخود و شش شد جهان یکسر بتقدم
بسکه بر سر داشت عشق لقا کشته شد آخر بمحراب بقا بست ای مرتضی شرح این ماتم وقت نامیدن بنماء بیکس است
چون بسمه گشته شادین شههید نی بدشت کینه از ظلم یزید چشمه تیغش گورا من محراب بود تشنه لب کی در کنار آب بود
شرب شیشیری بفرقش گر رسید داغ مرگ نوجوانان را بدید قامتش از بنجفر افسرون نبود چشمش صف بسته درامون بود
گربشد این شاه را تیغ واژگون آن شهنشه غوطه زد درموج خون داشت گرانته پرستار زیا آن نوای بیکسی از گفت ندا
مرتضی گر بود سلطان عرب شد حسینش کشته ظلم و تقا گر علیر اخادم بسیار بود مهد مصیبتش سیکس و بیار بود
گر علیرا کشت قاتل دستگیر بر حسینش ریخت بس باران تیر کی علیرا غصّه اطفال بود کی زتاب تشنگی بیحال بود
داشت بر بالین خود خوشیشیا کی تنش را بود زخم آب شها گر بقتل او عیان شد شور شین بخند بر خاک بیادین زوجسین
زخم آن سرور اگر ناسور بود از دم چشم مخالف دور بود لیک بر حال شهید نینوا راست از بیداد شد شور و
ذکر شهادت حضرت امام حسن علیہ السّلام بعد قتل حضرت شیر خدا از جفای کینه قوم و غا
شد زمان قتل شد انجمن حضرت سلطان دین یعنی حسن آفتاب مکه و ماه منا آنکه عالم یافت از نورش صفا
عاقبت از جور اسما بلعین شد بکام الظرا و زهر کین کز تنور آن شته را مجگر ریخت چون یاقوت اند شت
سوده الماسش اندر کار شد کز حیات جاودان بیزار شد جان براه کرد کار خویش داد داغ هجران بر دل عالم نهاد
پسر ینی باشم بعد آه و الم جای مدفن ساختندش در حرم لیک بر گلزار جسمی ممدور بانگمان و نیزه و تیر و تبر
سد ره گشتند بر آن جسم پاک تا نگردد اندر ان وادی بخاک مرجوانان بنی هاشم همه در زمان افت د شور و صر
زینب قصه جادی و ششد لیک اولاد علی نگذاشتند واحی از جور ترای چرخ کعن تیر باران گشت تابوت حسن
مثنوی در جوار جد خود جایے نداشت یا مدویش مدعتی باقی گذاشت ششم
ای دل خونین چه داری گفتگو سر گذشت کربلا را باز گو در وفات حضرت شاه زمن سرور دین صاحب نقش نگین
گرچه اسما ز هر کینش داد بوط لیک اسباب دگر آماده بود جان بقر بان شهید کربلا کان ستمکش شد محنت مبتلا
تشنه لب جان داد در میدان کین ماند باقی بر سر پیمان عشق گر بکام او نشد زهر بلا لیک از پیکان شمشیر جفا
قطعه قطعه ریزه ریزه شد تنش ریگ گرم کر بلاسد بسترش با تن بی سر شده مالک رقاب چند روزی ماند اندر آفتاب
اسب کین بر پیکر او تاختند جسم او با خاک یکسان ساختند باغ جنت شد جهان از خون او خاک دشت کربلا گلگون او
زین سخنها کی جناب مجتبی دید در بطحا ز خیل اشقیاء شمع حال آن امام ممتحن شاہ مسموم ستم یعنی حسن
بود چون همکاره بدر و حنین نی چو شور کربلا بهر حسین ایزیاضی قصه را کوتاه کن خویش را ساکت بجنت و آه کن
شماره هفتم در فساد حضرت سَیّد الشهدا عَليْكَ السّلام بكر بلا ومیدان رفتن حضرت قاسم ۳۴
باز سودای غسم آمد بسرم نیست غیر گریه کار دیگرم شورش دلها بینداختم حبیب آه و افغان مرد ما ز ان غریب
خون بجای شلکم آید از بصر در عزای زاده خیر البشر آفتاب یثرب و ماه حجاز آنکه در گاهش بود کوی نیاز
نیج تا ز غرمه میدان عشق آنکه بودا در سمر پیمان عشق مایه هستی وجود فخر رتش نیستی در اختیار قدرتش
مست حق در جوشش پیمانه اش پادشاه دین حبیب لم یزل حجت حق عشق مطلق شاه دین زینت بستان خیر المرسلین
افز منصور و ما و نا متین آفتاب کر بلایعنی حسین با درخش سر سه اهل وفا جمله شان راضی بشمشیر جفا
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
