Machine transcription
لنیحه
روکنی
فیض جکا
صفحہ ۱۴
هزاران فخر بربخت تر ازین در روزکار دارد
که یاری ناز نینشی غمزه زنان در کنار دارد
دست نیست بدم اشاه واقف احوالم
کجا از حال زار عا شقان دل جان خبر دارد
زموهای نور و موی جهان کرد ستم من نمیم
که جر افشید رویان سینی بر در و مر دارد
بر از و فلک دگر در د زما و بینمت نباری
ولی آه در ون سینه بستان اثر دارد
کمن دوستی بالکی بزیار و ما میکرد م
که آخر در دلش رفتار ما چندین هم دارد
اکر سوزد نمازی کرده دستنی بیشماری
بباز از عاشقان بید لو سوخته نظر دارد
حرف الدال
مریضا ضی کام دل کی در جهان بوه کای
اگر رسم جفا را از جهان موقوف بر دارد
عظام ملک بدست کسی بسپار در هر سه رضا مشو که چغد حصار دین را برخ
چه میشود که کشی تیغ و از غضب بسازی زمانه را همه از خون منکران سبخ
حدیث عشق چه پرسی زعاشقان که کشیدت سواد دفتر عشق توصد هزار نسخ
زجسمم خویش چه پرسی مرا بروز جزا که عاشقان تو را نیست باکی از دوزخ
دبار روی چو گردش مرا خونین جگر دارد بمان چاه زنخدان و قصه یوسف بود مرا که اسیرم تو را بچه نزنح
ماریضان حال جمیع عاشقان داند دارد ببند رشته یاری بعاشقان باری نگاه دار بخوبی که نگسلا نی نخ
تو دیدی بشم دلبر در دل من شد کان هم
ز یاری تو مر یاضی نشود غافل
که ترکی طر است تا کمان ابر در دارد اگر چه دور شد از خدمت تو صد فرسخ
شین حجر و از مردانه سوری ز سرش با مش
قدت چوسرو و بیانت ضعیف تر از نخ بعاشقان رسن کیسوی تو سچون شاخ
اگر پردای دل عاشق دل پاره دار نهال قامت تور شک نخلۂ طوبی است زسیب روضه رضوان نمودۂ ات بزنخ
نهان بسینه تاریک و تنگ چون دارم دلی که در طلبت میدود دوصد فرسخ
حرف الذال
مراز بهر معیشت کجا کند محتاج کسیکه رزق رساند بمار و مور و ملخ
هوای کرمی محشرت بود که غیر قوام بدل چو مرکز قطب شمال شد در یخ
مبشمی که لکنت بیدل حصه ش درد داند
تبسم دهن زنگیان بدان ماند که بر نخند یکی تخم مرغ در مطبخ
غمنت کاش سینه نا مور پیغام یزدار
مر یا ضیا تو و این شعرهای آن دارد
نا شد خبرت بفقیر نان نمکشان
که مردمان همه گویند احسن و بخ بخ
نبود غافل خبر عاشق از خون جگر دارد زناو ک مژه یار شد دلم سوراخ که جان نثار رهش کردم و نگفتم آخ
از این دیا ر سفر میکنیم بجای دگر که شک نیست بعشاق این جهان فراخ
ترا شد آشیان مرغ دل کوی تحسین
بکوی دوست گذارم از ان بود هر دم که آستانه او شد مرا بس بون کاخ
کی قصد پریدن طایر شگسته پر دارد دوباره محرم خلوت مران رفیقان را چو اعتبار نباشد بر دم گستاخ
اسیر دام تو دیوا نیست طبینا رخ بابر و
همیشه حرز مریا ضی دعای خوبان است
چنانکه گاو بسوی حریف دارد شاخ
کرنا م هر دوان مجاذب قوی گیر دارد
ز شیر غمزۂ خوبان نه بی شمشیر عشق
نا دار
که جان شیرین در جان باز کی نظر دارد
مریضیا جنگن بدل پر آتش و مژگان پرشید
بد من جلوه پری دارد
لب خشک و دل پر آتش دمر گان برتر دارد
که شکر مشتری دارد
ممه و خورشید در بزم تایکجا
بر رخ خویش مشتری دارد
نه مولٰی از زلف مشگینش
بد و عالم برابری دارد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
