Machine transcription
نسخه
غزلیات
بخط
فیض حظ
صفحه ۱۵
مضمون دلم بعشق گرفتار شد بیا
در دام گیسوی تو گرفتار شد بیا
آن ملکیست که بپای نشست بیا
بشتاب ز بهر خدا بیا میکرد
بیا خط از دفتر سردار شد بیا
آنکه طول عمر میکرد
سوزش جانم اثر میکرد
گر طبیب بدیدم چه سود میکرد
آنکه را بیدار سودا میکرد
جان شیرین به نثار میکرد
عاشق و شد به اندیشه فردا میکرد
گر تمنای وصالت شب یلدا میکرد
شوق دیدار تو آتش همه دلها میکرد
ورنه کی هجر تو این غایله برپا میکرد
سر سودای تو همسایه کلیسا میکرد
گر درون هر چه نهان داشت هویدا میکرد
سخن از بوسه صحبت خود بالا میکرد
بسرکوی نگار من چو تو ماوا میکرد
حرف
الدال
رشته عشق تو شد دام برم در ته چاه
کی دل گشته و این سلسله پیدا میکرد
کشته پروانه شمسی در این محشر عشق
اگر رخسار تو از دور تماشا میکرد
کی روی تو باز بچو مرغابی بحر
در هیجان دل فطری بر کل جا میکرد
مشتاق لقای تو که باشد که نباشد
دیوانه روی تو که باشد که نباشد
مجنون شدن از فرق لیلی عجبی نیست
در دام موی تو که باشد که نباشد
صد رشته زلف تو بپای دل عالم
بسته بمیان سر سجاده طاعت
مشغول دعای تو که باشد که نباشد
ای دوست اگر جانب بستان بگذری
افتاده بپای تو که باشد که نباشد
غافل بوفای تو که باشد که نباشد
سرگشته و سر بهماند عرقه دریابجی
غرق دریای تو که باشد که نباشد
از گل
خواهد این قدر سپید و زر که بگو عاشقش کیمیاگری دارد
بحر عشقش هر آنکه پایان کرد بشط غم شناوری دارد
سینه ام راز داغ هجرش بین که نشان بها دری دارد
دلبر آن است کز ملاحت وحسن همه جا طرز دلبری دارد
نظم طبع سر پا ضی مجنون
لطف اشعار عنصری دارد
ترک خیالش در این جهان نتوان کرد پیش کسی عشق او نهان نتوان کرد
دیده ز آلایش غمش نتوان بست صبر بهجران او گمان نتوان کرد
از مژه تیر و کمان کشیده زابرو جز دل و جان وطی این کمان نتوان کرد
شد بفغانم دل از فراق تو ورنه پیشتر از مرک کس فغان نتوان کرد
شرح کمال تو در نوشته نگنجد وصف جمال تو بر زبان نتوان کرد
گر چه عیان است عشق پاک رضا
نزد رقیبان او بیان نتوان کرد
ز خون دختر رز ما شراب میسازند بجرحه باده خوران را خراب میسازند
فغان که مرغ دل عاشقان شیدا را بنان باتش هجران کباب میسازند
بنای مردم چشم تمام عشاق است که خانه در وسط شط آب میسازند
رخت پگاه عرق هر که در هند دارد ستاره بر زبر آفتاب میسازند
ز ساقیان پریچهره شاد و مسرورم که شیخ را بد و پیمانه شباب میسازند
بمكتب غم عشق تو عاشقان شب و روز ز شرح جور و جفایت کتاب میسازند
سرا پا ضیا همه خوبان بفکر دلبریند
که دام گیسوی مشکین طناب میسازند
دل که در دل تو شب همه تمنا میکرد یوسف گمشده را خواست که پیدا میکرد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
