Machine transcription
عشق و وظیفه یا شب اخیر
میشود... یولیو اش بمقابل او می ایستد. انگشتان خود را بموهای سیاه و تر فاروق درآورده
و از آن محکم می گیرد . سرش را با لا کرده و بصدای مدهشی میگوید :
- بمن به بین !.. چشمهای خود را گشاده خوب نگاه کن!... تمام فامیل ما را تباه ساختی
چیزی را که دور از قواعد انسانیت بود بر من اجرا نمودی !.
بعد سر خود را سوی سقف بلند میکند :
- ای خدای کریم !.. ای رب توانا !.. نمیدانم چه گناهی را مرتکب شده بودم که مرا به
این بد بختی دچار ساختی !..
دفعتاً بزا نو می افتد، با دستهای خود از تخته ها محکم گرفته کشان کشان سوی مار یو را
می رود... بازوهای خود را گشاده سر کوچکش را که با موهای سیاه دراز مستور است
برداشته به سینهٔ خود می گذارد. لبان خود را به لبان باریک و بی خون او گذاشته می بوسد.
در حالیکه قطرات اشك از هردو چشمش جاری است با آه و ناله میگوید :
- ماریا، ماریای عزیزم مرا عفو کن !.. جانم ماریا ! همشیرهٔ كوچك وبيگانه عزيز
دلم ماریا !.. این برادر خائن، خونخوار و وحشی خود را عفو کن ! . من بکلی دیوانه بودم، از
انسانیت خارج شده و نمیدانستم چه میکنم !..
سر دختر را باز روی تخته ها میگذارد .
بعد از آن دستهای خود را بزا نو های خود محکم گرفته ایستاده میشود ... بازهم
بطرف فاروق می آید... چشم های پر اشك خود را باز نموده بچشمان فاروق متوجه ساخته
از شانه های او محکم گرفته تکان میدهد :..
در ین وقت حرکت لب هایش را می بینیم ، با يك صدای حزین و يك ناله جانكاه :
- او را بتو گذاشته من میروم !.. جائی میروم که باز گشتن از آن ممکن ندارد !.. میروم که
دیگر بر نمی گردم !.
فوراً با دست خود تفنگچه را از جیب خود می کشد ... يك لحظه با هراس بطرف تفنگچه
می بیند، بعد از آن روی خود را سوی ماریا دور داده میگوید:
- خداحافظ ماریا !... خداحافظ ای خواهر بد بخت و بیچارهٔ من !..
بيك حركت سريع ماشه را کش میکند !.
دريك آن واحد يك صدای مدهش ويك دود زود !.. بيك برهم زدن مژه يك جسم
ثقیل توام با يك آواز مهیب روی تخته ها می افتد .. و همانجا می ماند.
- ٢٤٣ -
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
