Machine transcription
عشق و وظیفه یا شب اخیر
ملاقات
ساعت دوازدۀ شب است... باران می بارد سوار مجهولی با شتاب از پیش روی میدان
گرادیتا پوبلیکا گذشه در مدخل خانۀ میخائیلسکو ها می ایستد... سوار از اسپ پائین
شده رأساً بسوی دروازه پیش میرود... با دستهای مرطوب خود زنگ دروازه را میزند...
آواز زنگ در نیم شب داخل خانه می پیچد سکوت مطلق ... آوازی از درون خانه
بگوش نمیآید... در پنجرههای اطاق هیچ روشنی دیده نمی شود ، باز انگشتانش
بزنگ تماس میکند، باز جوابی نمی شنود. دو سه دقیقه را بین اضطرابات طاقت فرسائی
میگذارند بالاخره صدای خفیف پای و روشنی کم نور چراغ محسوس میگردد...
دروازه باز میشود... زن جوانی با موهای پریشان ظاهر میگردد..
- فاروق بی!..
- ماریورا؟..
قوۀ مجهولی که منبع آنرا نمیدانند بیاختیار هر دو را بدون اینکه سخنی بمیان
آورند بهم نزديك ساخته و هر دو در آغوش يك ديگر قرار میگیرند.. لبان آتشین هر دو
بهم تماس و این آتش سوزنده تا مغز استخوان هر دو کار کرده و هر دو میلرزند. در
جهان دیگری در رفته اند!.. وجود عریان دوشیزۀ جوان در زیر چادر سیاه و نازك و
ابریشمینیکه در وقت برخاستن از بستر بسر انداخته بود در بین بازوان تنومند ضابط
میلرزید، اما لرزش دیگری داشت كه خیال میکرد تا لعانش با هر تكان آن بخود
خاتمه میداد.
در بین اطاق هستیم... در روی قالین شعلههای سرخ و لرزان در حرکت است... از
بیرون صدای باران بگوش میآید... از نیم ساعت باین طرف دستهای سوزان يك
دیگر خود را محکم گرفته صحبت دارند..، دختر گریه کنان میگوید:
- فاروق بی، در بین چنان اضطراباتی اندر هستم که هیچ انسانی آنرا تحمل کرده
نمیتواند. چنان حال پریشانی دارم که باری هم تصور کرده نمیتوانید!.. بعد ازین شماء
برای من موجودی بشمار میروید که نزد من امکان فراموش شدن ندارد. در تمام تار و پود
وجود من جا گرفته اید و محبت خود را با جسم من خمیر کردید.
- ١١٨ -
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
