Machine transcription
مخواهی کوکيا توانم قال تو ميدي زدن
ميكند خاكستری گرد از نقاب انشگرم
تشنه موجی بطوفان شکمش داده ايم
عجز ميكويد بآه نا حزين در کوش من
سوختن را نيز حاشا کی مهيا كردميست
قری در بيضه عيانك تماشا كرد ميست
ناقص بالهیت دست عجز بالا كرد ميست
گرد و اماده سیر باطنها کرد ميست
تعجب بازی ميدارد صبغ بهار جلوة
قید هستی بر نبايد جوش استیلای عشق
پيكر خاکی ندارد چاره از عرض غبار
لطف معني پيش ازين (بيدل) ندارد اعتبار
مزده ای آینه رنك رفته پيدا كردميست
چون هوا كرمی کند بند قباوا کرد ميست
نسخه ما بسکه بی ربط است اجزا كردميست
از خيال ناز كك موى كل انشا کرد ميست
چواشمع اگر خلق بس و پیش گذشتست
گر راه روی بر اثر اشك قدم زن
هر اشك كه كل كرد زماو تو برنجست
شیخان همه آداب خرامند و ليكن
انجارو حرف شرم کی از دعوی شوخی
سرمایه هوانيست چه دنياو چه عقبي
ناقض قدمیم اینسر خویش گذشتست
هستی است خدنکی که زهر كيش گذشتست
این آبله ها بر سر يک نيش گذشتست
زين قافلهها يكدو قدم ريش گذشتست
عمری که كنش بيشمری بیش گذشتست
از هرچه نفس بگذرد از خویش گذشتست
در هیچ مكان رام تسلي نتوان شد
شاید ز عدم كل كند آثار سراغی
روز وره تو تميز يكفت سيری كيم
آدم کری از ريش بياموز که امروز
زين بحر كه دور است سلامت ز کنارش
(بيدل ) بجهان كندن نا دم محشر
زين بادبه خلق بدل ريش گذشتست
زین دشت غبار همه کس پیش گذشتست
زين پيش هم اوقات به تشویش گذشتست
هرپشم زمد خرس و زومیثی گذشتست
آسوده همین كشتی درويش گذشتست
يك قافله آئينده منديش گذشتست
جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت
کدورت نا بحیاد جوهر شمشير استغنا
دکر پشت لي خواهد خم تسليم گردابشب
سواد ناز روشن كرد حسن اثر ي تعمیدم
شکست دام با آن شوخی زهم پاشید اجزایم
چه بیرون و چیاو بیخایه دیوار مژ كانت
بجای خون صیفی میزد داوزخم شهیدانت
قيامت بر جكر می خندد از كره نمکدانت
سفال پخت در گل کردن إيماك ريحاتت
كه كل كرد از غبارم کردۀ تصوير پیمانت
تخير پيسرا رابنو وا کرده است آغوشی
بهارت را فسون اخنزاعی بود مستوری
مشو خیای استغنا تنك واری تغافل زن
چه نیرنکست سامان تماشا خانه هستی
رمنى كل نکردم کز خجالت درنپا ورزم
كه چون طاوس نتوان ديد بيرون كلستانت
قبای ناز چون گل كرديش از رنك عربانت
سرشکم لغزشی دارد نباز طرز مستانت
من بیو خویش وا كردم جهانی گشت حیرانت
مصور داشت در نقشم کشید نهای دامانت
حریف معنی تحقيق آسان کی نشد(بیدل)
چو تار سبحه چند ين نلب می جو اهد كريبانت
جهان زنجنس اثرهای این و آن خاليست
برنك چهر دف در طلسم پيكر ما
اگرچه شوق تولبرز حیرتم دارد
چشم زاهد خود بين چوكوريا و چه خاك
كدام جلوه که نگذشت زین بساط غرور
زچاك دامن خرما شد اینقدر معلوم
عجيب الست اکر خلوتى و انجمنيست
جزاز دهم مچينيد كاين د كان خاليست
بهرچه دست زنى منزل فغان خاليست
چو چشم آینه آغوش من همان خاليست
که از حقیقت بینش چوسرمه دان خاليست
توهم نناز که میدان امتحان خاليست
که از وفا دل سخت شكر لبان خاليست
رون ز خویش نگاهیم وی جهان خاليست
گرفته است حوادث جهات امكان را
زشكر تيغ تو يارب جان برون آيد
زبشى مزاج سحاب فيض نماند
زجیب هر مژه آغوش می چکد اینجا
غریب منصب كوهر مخور كه همچو حباب
کهر زپاس کبر پرشكت موج عيست
به درفان آن چشم سرمه سا ( بيدل )
زشافیت چه زمین و چه آسمان خاليست
دهان زخم اسيرنك كه از زبان خاليست
که آستین كريمان چوناودان خاليست
بیا که جای تو در چشم دوستان خاليست
هزار کیسه درین بحر بیگران خاليست
دلی که پرشود از خود زدشمنان خاليست
چومیل سرمه زبان من از بيان خاليست
جهان قلمرو طوفان اعتبار تو نیست
زلاف ترك ميدكن خلل بهمت فقر
سحر چه كرد درين باغ تا تو خواهی کرد
کدام موج درین بحربی زرد ماند
کدام رمز و چه اسرار خویش را دریاب
مثال شخص در آئینه گرد وحشت اوست
زهيچ رنك توان يافتن بهار تو نيست
شکست هر دو جهان يك كلاه وار تو نيست
بهوش باش که فرصت نفس شمار تو نیست
مخود مناز زجهدی که اختيار تو نیست
که هر چه هست همان غیر آشکار تو نیست
تو كز ز خود روی هیچکی دو چار تو نيست
کمند همت وحشت سوار عشق در است
شرر بچشم تغافل اشارتی دارد
كجا ست آينۀ کز نفس تياخت صفا
حضور ساغر خميازه ميدهد آواز
بخود چه الفت بیکانه کیست شوق ترا
دلیل خویش بس از مژده ام توئى (بیدل)
هوس ا كر همه عنقا شود شكار تو نيست
که این بساط هوس جای انتظار تو نیست
هوای عالم هستی همین غبار تو نیست
كه هيچ نشه بكلي کردن خمار تو نیست
که محو غیری و آئینه در کنار تو نیست
چوشمع كفته کسی جز تو رمز ار تو نیست
چه سرمدان دیگر است و سعی مردم دیگر است
غنچۀ قید و كل آزادی از هم واشناس
لمعۀ خورشيد دينار تاب انجم دیگر است
صورت سرنجه ديكر هيئت سم دیگر است
چشمه و انهار هم امواج اسرارند ليك
لذۀ غيرت كشان با ساخت وضع جهان
شر طوفان جوش قدرت زالفاظم دیگر است
نالگی سنجی بهم این باده را خم دیگر است
چه خوش است اکر بود آنقدر هو س بلندی منظرت
دو روزه مهلت این نفس دلت آشيانۀ صيد هوس
همه راست عاده بچشم همه راست خجالت کردشی
چو كل از طبيعت بی نشان مخیال دانشى آشیان
چو حباب غیر لباس تو چه توقع وچه هراس تو
با عروج نقصۀ قدرتي نه دماغ نشۀ فطرتی
يدماغ اندشة عنب ميسند این همه آب و تب
زفسون مطرب و چنك آن مكش آقنند، اثر فغان
هم قدر بي همه خوردنی همه سکته دارد و مردنی
طلبی کر از تو بيا رسد بیر او قند چو بيا رسد
ز سواد نسخۀ خشك و تر بكلام ( بيدل ) مانكر
که بران مكان چو قدم نهی هم کردشی نخورد سرت
نه آ كه از طپش نفس كه چه بيضه ميشكند پرت
تو چنان مرو كه ز لغزشى بالهى زند خط مسطرت
به برهنكی زدی این زمان که دمید پیرهن از برت
نه تو مانی و نه قياس توچو كشد خامه زيننكرت
چو غبار و اغط غيرتى و هواست پايه منبرت
كه ربير انجمن ادب فكند يعالم ديكرت
كه بفهم ناله عاجزان كند التفات هوس كرت
حذر از بلای فسر دني كه رسد ز منصب کوهبرت
سر آرزو بکجا رسد ز دماغ آبله ساغرت
كه بحيرت جن اثر شود آب آینه رهيرت
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
