Machine transcription
صحیفه ۲۳۱
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
بچنین جنون کده ستم زغلط رو تو کم است غم
همه جاست شوق طرب کمین ز دماغ غنچه گل افرین
بشرار کوچه دویده ام بتسلی نرسیده ام
ز کمال نظم فسون اثر یکسماعت (بیدل) غنم
هزار خون طپید اثر الم که رنگ به نیشتری رسد
ترا گر زخویش روی انجمن شرار توخویثری رسد
زقد خمیده شنیده ام که چو حلقه شد بدری رسد
چه قیامت است بران هنر که بهمنچو بی هنری رسد
هوس نیازست کامجوشش قیامت پرده در گردد
زاقبال ادب کی محفل بیباک عبرت را
مبند دار از درشتیهای طبع اسمان روی آن
کمال خواجگی دررهن صوف واطلس است اینجا
غرورنمر ندارد شمع غیر از داغ صحبت ها
جو شمع انجمن در کسوت نارجای محنت
هوای عالم بیدارع خودداری چه حرفست این
دمد دشت و رخ از صلصلحه کانم یکا برگردد
به دیر قطره چون عشق غنودست قهر گردد
صد طوفان سد کوهسار با سنگی شرر گردد
اگرلخت عرت آدمی آنجا که خر گردد
شبی در شهربان دارد واد آن شب سحر گردد
گذر بک از چهر دامن کردد و کرد سر گردد
چو عکس آئینه انجا اقامت در سفر گردد
منزه دبدن وارقبتنو کر منزه حات این محفل
میبهای خجالت باش اکر عیب سخن داری
بآسانی بدست یار آورد است از دامن
درین محفل که چون آئینه عام افتاد بیدردی
چه امکانه است کرده را زشکست عانقره غافل
زمس پروانه فرصت کشینهای بزم ازم
ندارد قاصدت تا حشر جز در انتظار فتن
لغافل عالمی دارد که عیب آنجاحنر گردد
قلم هرگاه کردد مایل تحریر تر گردد
خود با راه کید بشم که مغز از سر بدر گردد
توهم و اثر دهنی کی که دکن بست تر گردد
مگر دوری رسد کاین آسیا جای دگر گردد
نفس گردامنی افشاند چند صبحید قمر گردد
پیام ما که کوید آنکه از پیش تو بر گردد
سواد نامه شبم نیست کلفت جیم و شبم (بیدل) مگر این خط میهم را لبش زیر وزبر گردد
هوس بپانی جاهت خمار آلود فلم دارد
چه نقصان کر کدو ریشه خط پیشانی ما شد
جستان رام کند ناله گردد وحشی چشمی
بود خونریز تر گرداستی شد پیشه ظالم
زماو من نشد محرم نوای عافیت کوشم
برنك نشئه شوقم خرامش زخم الفت را
دعوت کر نخواهی نقش پاهم جام جم دارد
دبیر طالع ما خامه مشکین رقم دارد
که خواب ناز هم در حلقه آغوش، رم دارد
چو شمشیریکه اندر دست حرا ن لرزه دم دارد
همه افسانه است این محفل اماخواب کم دارد
که خاراوه ای مجنون بپای من قسم دارد
مراج اتشین کم نیست چون گل خرمن مارا
دماغ آرای و همم از حباب ما چه میپرسی
علاجتی نیست غیر از داغ زخم ما گوا را را
دل از مجذوبی عکس تو در آئینه میلرزد
در این غارت سرا مشت غبار رفته بربادم
سراغ رفته کی از هر چه می یابی نشان (بیدل)
تا زرقی که باید سوخت خودرا رنگ هم دارد
شراب محفل ما شیشه برطاق عدم دارد
که بیداد جاده یکسر بخیه نقض قدم دارد
که او سست می ناز است و این دیوار نم دارد
نا و لم سجده آستانت متهم دارد
همه تو ما جاشد در نگین نقش قدم دارد
هوس بیجای فرصت کرد کافت در نفس دارد
از سعی جنون دل از وبال هوش بیرون آ
جنون اثر خیلی ششجهت پیچیده عالم را
نفس هم رفتن خون دکر در پرده میرارد
محبس عمر ها شد رفته میچوشد ز خاطرها
همین خاکست و بس کر شیشه ساعت نفس دارد
بو همت کان غیره توجه داشتن هس دارد
بهرس از کاروان منزل هم آهنگ جرس دارد
طبیب زندگی شغل همین پیش نجس دارد
ندارد جزهرا موشی کسی گر یاد کس دارد
لب از حیازه صبح قیامت تاگی بندى
نه تنها شامل هستی است عشق ان نشان جو هم
برون از از طبیعت خار خار و هم آسودن
خرانش دامن عبرت فم انداز آوش جوش
ندامت نیست غافل از کمین هیچیاس (بیدل)
حم آسودگی جوش شراب عام رس دارد
عدم درران ميت دستگاه پیش و پس دارد
که چشم جشیار این در دستان خواب خس دارد
که راه کوی بد بختی مکان چرخش دارد
بهر دستی که عبرت مالد سد دست مکس دارد
هوس تا چند بر دل تهمت هم خانه زندم
بآزادی شوم چون شمع تاکینا از این محفل
ز حاصل قطع خواهش کن که این نخل محمت را
جنون کل خیانست از کریبان چاک اجرا
ببزم عشق بسیران جرات فهم زنهارم
بدم در خود آغوشینکه بر آفاق در بندم
کشایم ریشۀ دامیکه دستارم بسر بنده
بطومار نمو مهراست در هرجا ثمر بندم
نحوحشت پر کند از سنگ هم خفت دشر رتبندم
مکرامق چومژگان رسم اشگام جکر بندم
باین رنگینشه و کاریگه در دهن نفس دارم
بهم چشمان خيال اختيارم آب میسازد
جهان افشا گران ز است و غفلت مفن چندان
جهانی در غبار ماو من ماند از عدم غافل
وفاما از حلاوت تشبثلا شربط جسیابم
زپس والرستگی میجوشد از شیاه من (بیدل) برنك الفت بیخود نقنی من نقاش گزبندم
لپش تا یکی چون سبحه صد جاهم گره بندم
خدا بالقطره ام بیرون این دریا کهر بندد
که نا همجادیت در خانه آئینه خر بندد
حدر از سبر صمزانبکه راه حانه بر بندد
حضور بوریا یارب بپهلویم شکر بندد
هوس لعنین خوا جکی به نیار بنده نمیرسد
ز طنین غلفله مکس بفلک رسیده پر هوس
ز ریاض انس چه بو برد سك وخوك عالم هرزه یک
بی قطع الفت ابنه آن مددی روی ننك رسان
ز هوس ذاتی سیم وزر مجنون فضای حیا مدر
همه راست ناز شگفتی همه جاست عیش دمیدنی
مکس از قفا رسد آرزو بصفای آینه مشرقی
بمروج منظر کبریا نرسیده گرد تلاش ما
به پناه رحم محبتی من ( بیدل ) ایتم از لب
رگ گردنیکه عمل کسی بسر فکنده نمیرسد
همه سوسمت بار رومرد بس که چشم کننده نمیرسد
که غیر حسرت من پله بدماغ کنده نمیر سد
که به نیغ تا نزنی فسان بدم رنده نمیر سد
که تنطقات لباسها بحضور ژنده نمیر سد
من ازین چمن بچه کل رنم که لبم مخنده نمیرسد
که خراش لحظه زندگی ز نفس بزنده نمیرسد
تو ز سجده بال ادب کشا بفلك بزنده نمیر سد
که دو باره زحمت ماندگی بشکین کنده نمیرسد
هوس جنون زده نفس بکدام جلوه کمین کند
زجه سر مه زنغ ادب کشم که خروش عشق جنون حشم
ز خونی ادب امتحان بلهر د کی بپری کان
سر فی نیازی فکر را به بلندی رسانده ام
ز فسون فرصت و هم یقین یکساعتت شبظه ساعتم
ز بهار عبرت جزو کل بکشاد يك ميزه عابم
چو سحر بگرد عسدم شد که نسم فکمین کند
هزار عربده کشد الم غنچه پرده شین کند
نه کشد ناله عاشقان لب رحم آینمه چین کند
که بجر کنج لظم من احدی خیال زمین کند
که غبار دل بهم آردو طلب شهود ویقین کند
چه کم است صیقلی از شرر که نگاه آینه بین کند
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
