Machine transcription
غزلیات میرزای بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
هر کس برهت چشم تری داشته باشد در قطره محیط گهری داشته باشد
از فطر تند جز وطئ خویش جوئی کس ماهیچه اکسیر زری داشته باشد
کز جیب دل از حسرت نامت نزند چاك دانم که نگین هم جگری داشته باشد
با خود نرسیدیم زهستی بتسالی این آئینه شاید اثری داشته باشد
افسانه تسلی نفس غنیمت مایه ست این پنبه مگر کوش کری داشته باشد
یابم همه كفر بك دل بيمار برآيد مشكل كه ز من خسته تری داشته باشد
ناله چرا اینهمه اثری دراید كز كوه و قین گبری داشته باشد
چون برك كل آئينة آغوش بهار است چشميكه بپايت نظری داشته باشد
آسودگی دهوش زستی چه خیال است این قعله زخون بتخبری داشته باشد
جزر فی درین مهلکه نابی نیست که امروز بر مشت حس ما نظری داشته باشد
زین فیض که بام است لب مطرب ما را خاكسترل هم شکری داشته باشد
چشمیست که باید برخ هرد و جهان ست كز رفتن ازین جاده دری داشته باشد
(بیدل) چوطس چاره ندارد زطپیدن آهیست که ز هستی اثری داشته باشد
هر که آمد در جهان پیگیر تمنا میرود کاره آنجا زین ره باریک تنها میرود
مبر خط مضمون زلفش گهر رقم افتاده است شانه گر صد خامه بردارد چلیپا میرود
بی وداع جاه نتوان از دنائت وارهید سایه تا آثار این دیوار پاحسب میرود
زاهدان از خودمجوشید اینقدر سودای پوچ ریش رفتن آخر چویشم از کور نابینا میرود
نخل هوموی بفریاد قمار ما رسد ريك ها باید بری افتاد عقبا میرود
شخصیت و امانده پاس سراغ میدعاست نام فرصت چیست کم گر در نامها میرود
دوستان گرمعیا عرض پیام آرزوست قاصد دیگر چه لازم فرصت ما میرود
ازشکست اعتبار آنکه باید ریست پست بی گرد پی راهبک مینا میرود
گرسرمرقت بود سوی گریبان رو کنید شمع دین محفل روین بی زحمت پا میرود
طمطراق بلم هبیت تماشا کردنیست پیش پیش بانگ خر گرماست ضیزا میرود
انتظار صبح محشر عالمی را خاک کرد عمرها رفت و همین امروز و فردا میرود
در کمین صنعت خود فنون ویرانیتیکست بام و در پل جستجو آخر بصحرا میرود
حیف دامانیکه کردد باطل از آزادی در تلاش گوهر آب روی دریا میرود
بی غلط کرده است (بیدل) آمده رفت نفس طفل می آید با شینی که کویا میرود
هر که انجام غرور من و ماهی بیند رفک تیز همان درته پا می بیند
چشم بر حلقه دروازه رحمت دارد حسویش را هر که بتسلیم دو تا می بیند
زند کان جبهه آسودگی محو کدام صبح ما غرض غباری بهوا می بیند
جای رحم است کز آژان عقید کرده آب در کسوت آئینه چها می بیند
به که ماتمیز بجوشیم عرق آب شویم کان گلستان حیا جای ما می بیند
شخصیت آیته عرض صواب است اما چشمت از کوردلی سهو و خطا می بیند
نکنی جرات کاریست بباید کردن گرسوی اینقدر آنه که خدا می بیند
شمع وار آینه راستی از دست مده کور هم پیش و پس خود بعصا می بیند
بلبل طر چکند گرنشسود محو خروش از رک کل همه محراب دعا می بیند
همه ماضی است کجا حال و کدام استقبال دیده میبسو نکرد رو بقفا می بیند
بسکه کاهیده ام از درد تمنا ( بیدل ) موی دارد بسبطی من که مرا می بیند
هر که اینجا میرسد بی اعتدالی میکند شمع هم در بزم مستان شیشه خالی میکند
زاهدا روشن چندان اقتبادت فاسد است آخر این نال که میمالی جوالی میکند
سر زآ نویم اما جمله بیدم رویم حلقه از خود هم همان سیر حوالی میکند
زندگی صید دم است آگاه باشید از نفس کرد فرصت در نظر باز غزالی میکند
و هم چون شمعت گداز دل گوار اکرد، است آتش است آنکه در جاهت زلالی میکند
جز ندامت چیست دلاك تمنیهای هوس دست افسوسیکه دارم سینه مالی میکند
چون چنار از بی بری مخراش كيم مجدرم چاره من دود آه کهنه سالی میکند
تا نگردون چید آثار شما یی میکشی طاق این میخانه را ساغر هلالی میکند
درس دانش ختم کن کائینه دار سود زد زنگی مگروه را ملا جمالی میکند
طاقتی کونا کسی نازد بافسون نبض رنگ ها پرواز در افسرده بالی میکند
غنیه نتوان زیست زباد و بروت اعتبار چیست فضور را يك دو سفالی میکند
از زبان حیرت دیدار کن آگاه نیست عمرها شد چشم من فریاد حالی میکند
گوشۀ دیوار فقرم گرمی پهلو بس است سایه روشن ورم کار نهالی میکند
شرم محروصت ( بیدل ) از حصول مدعا پیشتر کار جهان بی انفعالی میکند
هر که حرفی از لبت وا میکند از رگ یاقوت صهبا میکند
نازش ما بکمان بر نیستی است خار و خس از شعله بالا میکند
میروم از خویش و خجلت میکشم ذوق آغوش که ما را میکند
خودگدازی ظرف پیدا کردنست اشك در پا ها مينا ميكند
بی نشان دارم نه نام اما هنوز محت من نك عنقا ميكند
محو عشق از کفر و ایمان فارعست خامه حیرت تماشا میکند
بسیه مخمور خیالت رفته ایم آمدن خمیازه ما میکند
شوق تا بر لب رساند نامه گرد دل دامان صحرا میکند
عشق خواهد راز دم تیغ فنا دست احسان بر سر ما میکند
عمر ها شد پای خواب آلود من انتقام از سعی بیجا میکند
میگریزم از اثرهای غرور اشک هم جا سر کنده پا میکند
(بیدل) از لیلی نخواهم میرس عشق در کوشم نواها میکند
هر که را اظهار مطلب هرزه نالی میکند کز همه کهسار باشد شیشه خالی میکند
منعمم تقلید درویشان خدا نا مش دهاد چینی خود را عبث سنگ سفالی میکند
جسم خاکی را باقبال ادب گردون کنید این بناها را جبین طاق عالی میکند
شب از طاق بلند افکنده مینای شعور اروی بی مو چشم ما هلال میکند
باهه واماندی زبن دشت و دریابد گذشت سایه کز پائی ندارد سینه مالی میکند
بهر حاجت پیش هر کس رو نباید ساختن خفت این تصور را آخرا کالی میکند
جز عری گرجیب اهل دوله نارد خویش کم کسی باحرس عجز هم جوالی میکند
چاشنی دل چیبی دارد که باوا میرسیم حرف نامربوط ما را شعر عالی میکند
لاف منم بشنودین زن که آنمور لادجاء مالی را طبل کیهان قالی میکند
سکه جای پزیدن نغلطست در گلزارما چاره پرواز رنگ افسرده بالی میکند
در عدم (بیدل) تو و من شیشه و سنگی نداشت کس چه سازد زندگی بی اعتدالی میکند
هر که زین انجمن آثار صفا میبیند نشئه از باده و از تار صدا میبیند
نیست رنگین زحنا ناخن پایت که بهار طلعت خویش درین آینه ها میبیند
چنه خطاها که ندارد اثر کج نظری سرو را احول معذور دوتا میبیند
این غبار ریکه مجنونیت یکتایی اوست کز همه آینه کردیم یکجا میبیند
جلوة شخص زطال عیانست اینجا از تو غافل نبود هر که مرا میبیند
رو غن از پرده بادام نوا در چیدن هر که از نرگس مست تو ادا میبیند
در رعت هرزه از انگشت فشرد ماست محال سجده طاق بعشان قفا میبیند
در مقامی که تماشا اثر بیدلیست چشم پوشیده تهی همبه را میبیند
از خم کاکل او فکر رهایی غلط است شانه هم دست خود آنجا فقنا میبیند
شخصیت آینه و آئینه ساز تکرد حسن یارب چقدر عرض حیا میبیند
هیچ در عالم تحقیق ندارد اثری ( بیدل ) آئینه ما صورت ما میبیند
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
