Machine transcription
وضع فلك آنجا كه بيك حال نباشد
رنك من و تو جمله بيك مال نباشد
تا وانكرى رفته از ديده احباب
آب آبسه زدانى در مال نباشد
گردن افرازى كه در ين مزرع غيرت
چون دانه سری بست که پامال نباشد
دارا نظری طعمه بهای لمبین
آرایش این آینه تمثال نباشد
عینی بتر از لاف كمالات ندیدم
در ميكده لب تشنة اقبال نباشد
از ذكر محبت دل ما غیرت افتاد
در قحط وفا جرم مه و سال نباشد
امروز كز انصاف دهند داد طباپع
كس منتظر مہدی و دجال نباشد
ای آينه هر سو كذری مفت تماشاست
اميد كه آهيت بدنبال نباشد
دامان كرى كير و نوای همه بشنو
تا پيش تو صاحب غرضی لال نباشد
خفت مكش از خلق و باظہار غنا كوش
هر چند بدست تو زر و مال نباشد
در هر كف خاكی كه فتاديم فتاديم
پهلوی ادب قرعه رمال نباشد
تم میکشد اندیشه عشقی مزه ام را
مغز قلمم زكى من نال نباشد
آزادکی و سير كريبان چه خيال است
(بيدل) سر پرواز ته بال نباشد
وعده افسونان طلسم انتظارم كرده اند
پای تا سر بيكدل اميدوارم كرده اند
تا نياشم بعد ازين محروم طوف دامنی
خاك بر جا مانده بزم غبارم كرده اند
پرهی آیم ز آغوش شكست رنك خويش
همچو شمع از پر تو خود در حصارم كرده اند
بعد مردن هم زحالت من كرانجانی نرفت
از دل سنكين همان لوح مزارم كرده اند
يكنفس بی چاك نتوان يافت جيب هستيم
زخمى خميازه مانند خمارم كرده اند
نخل تمثال سرا پا نشو و نما پيداست چيست
صافی آينه را آبيارم كرده اند
میتوان صدرنك كل چيد از طلسم وضع من
چون جنون تقدیر بنیاد از بهارم كرده اند
حاصل نقد انفعالم كيسة دلتست و بس
همچو شمع از سوختن كل در كنارم كرده اند
بی بهاری نيست سير تيره روزيهاى من
انتخاب از داغ چندين لاله زارم كرده اند
هستيم حكم قضا دارد نمیدانم چو صبح
تهمت آلود نفس بهر چه كارم كرده اند
تا بود دل در بغل نتوان كفيل راز شد
بختم تا پشبه دارم پرده دارم كرده اند
بی هوای پست (بيدل) شوم وامانده ام
از كداز صد پرى يك شيشه وارم كرده اند
وهم بلنده پست جاه جند دانسه كنند
كر آفتدى زبام و در سايه بساطه كنند
رفع غبار و هم وظن آنهمه كذب داشته است
يك مژه كر بهم خورد نطق جهان تبه كنند
داد نشان میكشان كربدهد سپهر دون
جام برو تهی همان كار هلال و مه كنند
جمع شدن بجمع خويش مقدم نفس شمار
يك كره است ششجهت كس بدل كره كنند
شمع بحسرت فتاكه سحر در آ مدست
كاش نسیم دامنی پنكه ما پنكه كنند
محو صفای شوق باش تا طر ينكه حضور
سير هزار رنك كل آينه بی تمنا كنند
طبع فضول ظالم است دادش از انفعال خواه
خجلت اكر راه يست قدر عرق سبه كنند
در طلب غنا چو شمع عيب بعجز سودنست
آبله بشكند بیا ناصر ما كله كنند
بعد تهى شدن ز خويش از شدت چه فايده
شرم كن از حساب اكر صفر يك نوده كنند
غير توقع كرم هيچ نداشت زيد كی
نالد چو د ردهدم نادو نفس كنه كنند
كر نه بمسرض مده خاك در قضا شويد
(بيدل) نا اميد مارد نجه بار كه كنند
هستيم احرام تاز نو نمكيان عيان كنند
حيرت در آب آينه كشتی روان كنند
زنجیرها خندد ازهم بتیغ غمزت
خون چكيده را چمن زعفران كنند
چشمت به محفلی كه تغافل كند بلند
بی هم بحال سرمه نياز فغان كنند
از فرصت كذشته رسيدن كذشته كير
رنك پريده در چه بهار آشيان كنند
خاموش باش روز دل وريه بی ادب
مردم زدن يك آينه وارت زبان كنند
از فعل زشت دشمن آسايش خوديم
مارا مكر بخويش حيا مهربان كنند
آن شعله طينتم كه بي طعمة كداز
مغزم چو شمع پرورش استخوان كنند
لذير پہلویم ستم است از هجوم درد
ترسم كه بوريای حيانيستان كنند
در خاك من غبار قیامت پر فشان
خواب عدم كجا مژه ام را كران كنند
بیدل صفت بساخته رسا يده ابورق
سطری ز خون مكر سيقم را روان كنند
یا رب اثرم که غبار سيا چو صبح
دامان چيده فلك نردبان كنند
تمثال من چو صورت عنقا همين صداست
چيز یم كه آينه ام امتحان كنند
ای آينه عيوب مثالم برو میار
يكداز با عرق ته آبم نهان كنند
(بیدل) مخوان فسانه بخت سياه من
کافل را میاد چوشب سرمه دان كنند
هر جا صلای محرمی راز داده اند
آهسته ترزبوی كل آواز داده اند
سرها بتيغ داد زبان لبك چاره نيست
بر شمع ما همين لب نماز داده اند
زاین يك نوای نی كه جنون كرده در تراز
چندين هزار نغمه بهر ساز داده اند
مژ كان بكار خانه حيرت كشوده ايم
در دست ما كليد در باز داده اند
مريغان اين چمن همه چون شيم سحر
كر بيضه داده اند به پرواز داده اند
از نقد وجنس عالم نيرنك چون نفس
ما را شمرده اند همان باز داده اند
سازيست زند كی كه خوشی نوای اوست
پیش از شنيدنت بدل آواز داده اند
بفرصتی كه بست مكش حسرت ايش رار
انجام كارها بيك آغاز داده اند
خواهى بشك نظر كن و خواهی يقين شناس
آينه خيال تو پرداز داده اند
ايشمع ناز كن تو بسامان عشرتت
رنك بهار خرمن كل باز داده اند
(بيدل) تو هم بساز دوروزیکه عمر هاست
اوهام داد آينه تاز داده اند
هر جا طپش شمع در بخانه نهفتند
ناموس پر افشان پروانه نهفتند
آشفتگی داشت خم طرة ليلى
در پیچش موی سر دیوانه نهفتند
هواری از انديشه اضداد بيم خورد
چون اره دم تيغ بدندانه نهفتند
از سلسلة خط نيم نقطه میرید
تاریشه قدم زد مجنون دانه نهفتند
شد هستی بی پرده حجاب عدم ما
در كنج عيان صورت ويرانه نهفتند
در چاك كريبان نفس معنی راز يست
باريكی آن مو بهمين شانه نهفتند
مانجره دل ماند جهان چه توانكرد
هر چند كه بود آينه در خانه نهفتند
بی سیم خط جام محال است توان يافت
آن جاده كه در لغزش مستانه نهفتند
در پردة آن خواب كه چشتم همه پوشيد
کس نيست بفهمد كه چه افسانه نهفتند
کار همه با مشکل يكدر كرافتاد
فرياد كه آن معنی بيكانه نهفتند
حسرت بدل از مطلب ناياب جنون كرد
خميازه ميان كشت چو پیمانه نهفتند
( بيدل) بتقاضای نفيين چه توانكرد
پوشيد كی بود كه در خامه نهفتند
هر جا نفسى هست ز هستی كله دارد
ديوانه و هشیار همين سلسله دارد
پيچيده بپای طلبم دامن دشتی
كز آبله صد ريك روان قافله دارد
معذورم اكر طاقت رفتار ندارم
چون شمع زسر تا قدمم آبله دارد
بشتاب دل متلقزم بجر سرابست
از وضع حيرنى قفس ما كله دارد
بیکانه كيفيت غيب است شهادت
چند انكه زبان تو زدل فاصله دارد
محمل کش تسلیم زخون رفتن اشکم
اين قافله يك لغزش پا را حله دارد
در وادی فرصت سير و رنك قدمی نیست
دل می رود و دست فسوس آبله دارد
بردحشت ما خورده مكيرید که عاشق
چون اشك همین يك دل بی حوصله دارد
پنگچند توهم خانه بروش من وما باش
آفاق در آواژ جرس قافله دارد
درد سر كل چند دهيد ناله بلبل
( بيدل ) غزل ما لشنیدن صله دارد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
