Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
مصور در کمین صافی چینه رنگ زند
شکفتی که چمن در رکاب میخرامی
دل گرفته ما قابل تصرف نیست
جهان ادله دلهاست بی نفس مباش
نبوده اند ز دست نوازش فلکم
بنال عجز برا عذر خواه آفت باش
مگر جنون کند و خامه در فرنك زند
حنا زدست تو گیر د کل رنگ زند
کسی چه قفل درین خانهای تنگ زند
صیاد آینۀ زین میان رنگ زند
دمیکه گاه غضب در جبین پلنك زند
هجوم آبله گریز پای لنك زند
چنین که از کنت افراط سر گران شده است
نرسی طلا بگردون غبار نتوان برد
کشیدن مژه منت نفس شماری ماست
دل شکسته جنون بهانه جو دارد
ز خویش عبر تراشیدۀ ندامت جون
ز ( بیدل ) قدح انفعال میدادم
رسانه مره از هم بمر هم بنك زند
بدامن تو همان دامنی تو چنگ زند
شرر دگر چقدر تکیه در سنك زند
كه رنك اگر شکنم شیشه ام رنك زند
که خنده بتبسم در جهان تنك زند
نشیشه که ندارم کسی چه سنك زند
مطابق گر بود از هستی همین آثار بود
غنچه پیداشد بوی کلمی صورت نیست
سوختن هم مفت عشق تهاست اماچون شرار
عافیت در مشرب من بار گنجایش نداشت
قدر گردون را زپستی رفعت بیگانه نیست
دل بحسرت خون شد و محرم نوائی برنخاست
ورنه در کنج عدم آسودگی بسیار بود
هیچ دیدم زین چمن پامال پا مقدار بود
کو کپ کفرست مايك نكه بيمار بود
بسته جانم چون شر ر از سوختن سرشار بود
گردن منصور را حرف بلندش دار بود
ناله فرهاد ما بیرون این کهسار بود
زندگی جز قده وحشت در گره چیزی نداشت
دست همت کرد ازین جر آشیانها کوتاهی
غفلت مستی طلب بیدردی رفت از طینتم
این دبستان چشم فرما بست کز تعلیمی
مصدر تعظیم شد هر کس ز بد خوئی گذشت
شوخی نظاره بر آینه ماند همی
کاروان ریگ و بو را رفتنی در بار بود
ورنه چون گل کسوت ما يك كربيان وار بود
خواب پائی داشتم چشمم اگر بیدار بود
نقش لوحش بیسواد و خامه ها بیکار بود
نردبان اوج ذلت وضع نا هموار بود
چشم بر هم بست ( بیدل ) خلوت دیدار بود
معنی سیدان گرفته صد بحر کتابشد
بیش و کم خلق آیت چیزی و هم است
عبرت نظران در چمن هستی موهوم
پیری تو چنان که دهی داد هوسها
فرصت شمرانم چه دالی و چه مرئی
چون موج کپر پیش لبت سکته جوابشد
صلی آینه داران عدم در چه حسابشد
چون شرم صبح از نفس ساخته آبشد
این منتظران قد خم با رقابشد
موج و کف چرخ آینه در دست حبابشد
رحم است بخال تپید تا ب نفس چند
جز هستی مطلق زدهید شوان یافت
مستی بمره نیست درین بزم که از شرم
چون کاغذ آتش زده این شوخ نگاهان
زیر فلك از شبنم و درويش عبر پد
کابن خشك لبان ماهی دریای سرابشد
اشیا همه یکسایه خورشید نقابشد
مستان همه از آب شوند اشك كبابشد
تسلیم نمودن بکده یکمژه خوابشد
کوشانه همین است همه خانه خرابشد
( بیدل ) مشکن ربط تأمل که خودتان
چون کوزه سر بسته پر از باده نابشد
مفلسى دست تهی برسرمن لرزانی کند
از حیاهم شرم میدارم زتنك اشتهار
جز بتوقع آبرد برزیست عرض هرگان
سجده را کرد آوری چون حلقه ز ناریست
بی تأمل هرزه نالهایم از خود میبرد
بخت بیکار بخت با پشتیبانی کند
جامه پوشندگی حیف است عریانی کند
غير موسم ابر بردريا چه نیسانی کند
کفر چون هموار شد کار مسلمانی کند
کاش چون بندم خجلت گریانی کند
چشم من از درد بیخوابی درین وادی کجاست
دل بغفلت نگه در دفع نیز خویه زشت
نا همواری رسد دور درشتی های طبع
ناسه دارم بهار انشا که طبع بلیلش
شر ملی در دی عبق میخو اهدای ( بیدل) مباد
سایه خاری نشد پیدا که مژکانی کند
خانه آئینه را زنگار دربانی کند
هر کرا زنگیست باید آسیابانی کند
چون صریر خامه پیش از خط غزلخوانی کند
بی نمی ها بیدرد ! محتاج پیشانی کند
مکتوب شوق هرگز بی نامه بر نباشد
خاشاك را در آتش تا کی خیال بختن
برق ز دور دارد هنگامه تجلی
هر چند کار فرداست امروز مفت خودگیر
آئینه خانه دل آخسر زنگ دادم
ماو ز خویش رفتن قاصد اگر نباشد
آنجا که جلوۀ اوست از ما اثر نباشد
ای محرمان به بنید دل جلوه گر نباشد
شاید دماغ و طاقت وقت دگر نباشد
زین پیش آه ما را رنك او نباشد
هیچاند فطرت بمان حلقه داشتن گردن
مغرور فرصت دهر زین بیشتر مباشیاد
ما را بيك شبنم تا آشیان خود شوید
زاهد ز وضع خلوت ناز کمال مفروش
خواهی بخلق رو کن خواهی خیال او کن
در فهم خط پرکار حکم دومر نباشد
بست و کشاد مژگان شاید سحر نباشد
باید بدیده رفتن کر بال و پر نباشد
افسردن از کف خاک چندان هنر نباشد
در عالم تما شا بر خود نظر نباشد
آسودگی مجوئید از وضع اشك ( بیدل)
این جوهر چکیدن آب گهر نباشد
مکتوب مقصد ما از بیکسی فغان شد
کردم بصد تأمل بنیاد عجز محکم
شمع بساط ما را در کار کاه تسلیم
کسب و کمال در خلق پر آبرو ندارد
دل در خیال دیدار آئینه خانه داشت
از عجز ما مگوئید از حال ما میر سید
قاصد نشد میسر دل خون شدو روان شد
این پنبه بسکه بر خود پیچید ریسمان شد
هر چند خونبها بود رو سوی آسمان شد
رونق بجر آخر موج گهر گران شد
تار ورق زد آتش طاوس پرفشان شد
هر چند جمله باشیم چیزی نمیتوان شد
دل بیدریغ تو هم بات ناله رفت در خاک
تا حشر بار اعمال باید کشید بر دوش
تشویش روزی آخر ننگذاشت دامن ما
جمعیت عدم را از کف نمیتوان داد
از الفت رفیقان باید کسی بسازید
( بیدل ) نداد تحقیق از شخص ما نشانی
وامو خت این سپندان چندان که سر مه دان شد
این یکنفس بضاعت صد قافله کاروان شد
کندم فضای آدم از بس روید نان شد
در یاد بیضه باید مشغول آشیان شد
کس همنان کسی نیست از مرک امتحان شد
باری بعرض تمثال آئینه مهربان شد
مکتوب من بجر که برد باد میبرد
در دیر و بر اشم از کعبه سربسنك
این پیکری که قبضۀ تدبیر چانگیست
یکتموج اگر عنان کشد سیل گریهام
در آتشم فکن که سینه فسرده ام
تا باد کس رسیده بم از یاد میبرد
دیگر کجایم این دل ناشاد میبرد
ما را همان بتربت فرهاد میبرد
از خاک هند دجله به بغداد میبرد
کابرمه بست زحمت فریاد میبرد
پرواز رنگ من ا کر آید بامتحان
از حرف وصوت جوهر تحقیق رفته کم
تا گردی از خرام تو باغ تصور است
هر چند دل زخرم خیالت عرق زند
(بیدل) بنال ورنه درین دامگاه پاس
مائی شکست خامه بهزاد میبرد
آئینه تا نفس زده باد میبرد
شوق از خودم بسایه شمشاد میبرد
يك شیشه خانه عرض پریزاد میبرد
خاموشیت ز خاطر صیاد میبرد
مگر بافتنی بابت مزده جوشیدنی دارد
بصحراست اینکاه جذبه نیستان از لب نائی
تپیدا در نقاب خاك پنهانست و ماغافل
که همچون مو خط پیشانیم بالیدنی دارد
گره هر چند لب بندد نوا بالیدنی دارد
ا گر عبرت گریبان کند گل چیدنی دارد
خیال قامت دنزا ساخت تکلیف صفاروقی
زسیر لفظ و معنى غافلم ليك اینقدر دانم
بند از خلق چشم و هر چه میخواهی تماشا کن
زپهلوی خیال آئینه ام نازیدنی دارد
که کردمیکه گرده کرد دل نوجیدنی دارد
گل این باغ در رنك تغافل دیدنی دارد
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
