BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 208

Page 208

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 208 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

حديث طوفان نوحى عشم جوش از من زبان نميگيرد چو آينه دست من بيكزبان زهر چه گويد زيان نميگيرد سبك فكردد بچشم مردم كسیكه خود را گران نميگيرد ممتاز وحشت بوی ندارد كه دامنم آشيان نميگيرد زصيد مطلب سراغ گم كم اگر دلت این جهان نميگيرد غبار سویی كه دود قروتی رواج دارد دكان نميگيرد بشوه بامیای چين دامن كسی ره آسمان نميگيرد كه شمع پرواز را نشايد دميكه بال از كمان نميگيرد كه شهرت وضع راستي‌ها چوحلقه اش رسنمان نميگيرد كه از چراغ هوس فروزی شوم افسرده مان نميگيرد كسیچه گيرد زساز قدرت كه دست واهند كان نميگيرد كه همت آيينه تصافي بدست دامن فشان نميگيرد قسم غم عالم محبت كه از غم الفت كنار دل نتوان دادش ز قطع اميد چه ممكن است رود داغ بندگي زجبين بشوق گوشه چشم دست نبرد مال شوق بغير سركشي از ابلهان مجو (بيدل) دل شكسته ما چون شكن جدا نشود بشا خنيكه بربط عقده وا نشود زمين فلك شودو آدمی خدا نشود غبار ما بدم خيال است توتيا نشود كه نخل اين چمن از بي بري دو تا نشود لذت تحقيق در صهبای این ميخانه نیست ای بسا شيخي كه ارشادش دليل كفر هیست چاره در تدبير ما بیچاره‌گان خون ميخورد بيمناكم كار با چشم كرا روشن كند ترك دعوی كن كه در تعليم كبرودار فقر مست و مخمورش قدح از چشم احول ميزند غولرا كو كورا به طلق از شمع و مشعل ميزند نيشتر از درد سر سوزن بصندل ميزند شمع در بزم انجمن آيينه سر دل ميزند كوس قدرت پای لنگ و پنجه شل ميزند جاه دنيا را پيام پشت پا بايد رساند | همت پست است (بيدل) كز سرن فمّل ميزند فكر خويشم آخر از صحرای امکان ميبرد الفت دل با دم هستي دوروزي بيش نيست حاصل این مزرع عزوجل سنجيد بيست تا كداز دل دهد داد فسرد های جرم این درشتان بركزند خلق دارند اتفاق خانه مجنون رفت و روب بر محتاج نيست بر تغافل ختم ميكردد تك و تاز نكاه همچو شمع آنسوی دامانم كريبان ميبرد انتظار شيشه اینجا طاق نسيان ميبرد سنبله چون پخته شد چرخش بخزان ميبرد سنك اين كوه انتظار شيشه سازان ميبرد تيك این غافل كه پشت دست دندان ميبرد كرد باد اكثر خس و خار از بيابان ميبرد كاروان ما همين مزكان بمژكان ميبرد شرمسار هستيم كاين نا قيد اتش زده پيكر خم كشته در پيري مددخواها ز سر است از فنا هر كس كمال خويش دارد در نظر صحبت ياران ندارد آنقدر رنك وفاق كز جبين دارد محبت پاس شرم انفعال اهل يدست و پائی در تلاش خاك باش در خيال بي فرح از اصل بايد شرم داشت يكدو كام زين شبستان عاجزانان ميبرد از كراني گوي ما با خويش چوکان ميبرد دانه را در آسيا ها حيشت نان ميبرد شمع هم زين بزم داغ چشم گريان ميبرد چشم ما هم بعد ازين راهي بدستان ميبرد محتم این مقصد گهر را نيز غلطان ميبرد ناله چون اشر د آتش در نيستان ميبرد عشق مختار است (بيدل) باشدم در كار نیست | بيگناهی یوسف ما را بزندان ميبرد فکر نازك عالي را مرتبه تقرير شد آب ميكرديم كاش از ننك بيدردی چو كوه صيد ماربوالهنگان تاليف چندين دام داشت آدمي چندان پشيمان خانه كردون نماند كوهها از شرم خاموشي بپستي ساختند زين همه اسباب بيرون تا كجا آيد كسي موی چيني رست تا ها جاده شبكير شد كز دل سنكين محيطها برزخ ما قير شد حلقها عمري بهم جوشيد تا ز نجير شد اين ستمكش يكدو دم خم خوردو آخر سير شد سر بمه كرديدن بیدا آمد جم ما زير شد جين دامان بلندم خار دامنگیر شد موجها آنقطره زين دريا به بيا ك گذشت در جناب كبریا جز نيستی مقبول نیست نور دل جوشد از عشق از دده بخت سياه در عدم از ما و من پر بخبر میزیستیم بطبع ما را عجز نقاش هزار انديشه كرد ذره زانو اندک زين پيش بایستی شناخت كو هرما را زخون داری كلدش در شد خدمت انديشيدن ما موجد تقصير شد صبح سازين شام دريستان زنگی شير شد خواب ما را زندگي هنكامة تعبير شد نالواي مورچه وكاشكاف اين تصوير شد بردول مطلقم را كنون كه (بيدل) پير شد فنا كی شغل سودای محبت را زبان دارد بسودایت چنان زارم كه باصد ناله پنهان در مخمات زدم كز خلق مخفي وا كشم خود را زمال افشانی ساز شرر آواز مي آید هدف باید شدن چون با دلان ما را درین کلشن برنك آتش ياقوت نا پیداست دود من سري دارم كه تا خاك هواي اوست جان دارد تنم در پيرهن تحريك نبض ناتوان دارد ندانستم كه دامن از هوس چیدن دكان دارد كدا كجا كرهه دست دست دامن درميان دارد كه هر شاخشی چو بوی کل خدنگی در کمان دارد بحيرت رفته شوقت عجب ضبط عنان دارد دم باشبت افسون نوای هستیم ورنه روز ميتوان هيچكس ما را نميپرمسد چراغ خامشم هم نیست كز آهی زبان كردم نبايد ضبط آه از دل بکلزار تماشایت بخت خود چه سازد عشق مسكين كه آن بدخو ز خود كامی برون آي نياز خلق شو (بيدل) هنوزم ناله ئی در نيستان آشيان دارد مکر دامنكه دستي در نماین بيشان دارد نفس دزدیدم در عالم درائی فغان دارد كه آنجا كرهه آینه است تب دروان دارد سرا يا افت است اما دله نامهربان دارد که اوج قصر همها همين يك نردبان دارد

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 208. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/208 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/208
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record