Machine transcription
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه
حرف الدال
ذره کمیر همراز آینه عیان کردند
حسن بیودنگی او را زکجا برم سراغ
سرو برك طياری کو که خس سوختگان
وضع تسلیم جنون عافیت آباد دلست
بیدماغی چه گریبان که بداد است چاك
مات گشتیم عیان هرچه نمایان کردند
بوی گل آینه بود که پنهان کردند
بیم لغزش بهزار آبله سامان کردند
این گهر را صدف از چاك گریبان کردند
تانتانند کو مشمول عرصه امکان کردند
بخودی حیرت حسن عرق آلود کدامست
دل هرزره چمن زار بر طاوپس است
سعی جوهر همه صرف عرض آرائیهاست
عشق از خجلت تعبیر وفا غافل نیست
(بیدل) از کلفت افسرده دلها چو سپند
که دل ودیده بك آینه حیرانان کردند
گرد ما را بهوای که پریشان کردند
سوخت نظاره باین يك که مژگان کردند
آب شد آتش کبری که مسلمان کردند
مشکلی داشتم از سوختن آسان کردند
ذوق فقر افسانه اقبال کوته میکند
در تماشایت چو مژگان با پریشانی خوشم
عجز طاقت هر کجا گردید پامال مدد
رنگها کرد انده ای غافل از نيرنك دل
شور امکان غافل يك كاف ونون فهمید نیست
بی طنابی خیمه گردنكشی نه می کند
ورنه آخر جمع گشتن رخت ما ته میکند
راه چندین دشت پشت پا لغز کوته میکند
آینه عریست زین تمثال آگه میکند
از ازل گیتی درین کهسار قهقهه می کند
ای دلت آیینه غافل زیستن چند ازنفس
عمرها شد خاك كوه ودشت بر سر میدوی
غلكه شو آب بقا آلایش چندین تريست
رجبین ما نشان سجده اعیای و فاست
روستا را در وداع هم عبارنها بسی است
این سحر هم دیودن روز تو بیکه می کند
پیش پا نامیدن این مقدار گره می کند
این نهم زان وضو هایت منزه می کند
صنعت عشق از تکلف آرایش مه می کند
(بیدل) مسکین فقیر است افاقه میکند
راحت دل ز نفس باك فشان میباشد
سادگی جنس چو آیینه دکان داریم
حایل پست مجولانگاه معنی هشته اند
کینه خصم بد اندیش ملایم کفتار
تیره بختی نفسی از طلسم غافل نیست
آب این آیینه چون باد روان میباشد
قیمت ما متاع دگران میباشد
خواب ددرره ما سنك نشان میباشد
نیش خارست که در آب نهان میباشد
سایه دایم زپی شخص دوان میباشد
شعله ها رنك خفا كشتو نما باخته است
زبان راز دل خویش سپردیم چو شمع
بی گهر فتنه تمکین صدف ممکن نیست
ایمن از فتنه نکردی مدارای حسود
ذوق خود بینی ما نا کشود محو فنا
شور از سك ودهرية شوخی (بیدل)
تبسم گین را سخن سخت فسان میباشد
شود پرواز درین سرمه نهان میباشد
موج این گوهر خون گشته زبان میباشد
کام آب بگوشت گران میباشد
آب تیغ آفت لغزش بکمان میباشد
نتوان یافت که آیینه جان میباشد
راحت نصیب ایجاد زنك وخبش نباشد
گاز نفس غبار يست باید زبان کشیدن
برصحنه من وما خال زیاد و همیم
از شیشه لعین ایمن نمی توان زیست
حیف است منعم در آستین شود خشك
در صومعك سپاهی نور است غش نباشد
در وادی محبت جز العطش نباشد
بازیچه عدم را این پنج وشش نباشد
در طبع ما گذازیست هرچند فاش نباشد
این نان نمک ندارد یا کاسه کش نباشد
یاران بشرم کوشید کاین رمز فاش سالی
بخوان خلق نتوان شد محرم حلاوت
خواهی بمان کر ساز خواهی بکند وداز
وا ضعف بی دریما رنك سجده بردم
زاهد زعيش رندان برغفلتست ( بیدل)
پی برده نیست ممکن بیکانه وش نباشد
نا اشکون نهد انگشت چش نباشد
هنگامه نفسها بی کشمکش نباشد
بید آرد تبریزه گر مرتعش نباشد
فردوس در همین جاست گردیش وغش نباشد
راز داران کز ادب راه لب گویا زدند
پیش از ایجاد هوس مستان خلوت گاه راز
منفعل شد فطرت از ابرام بی تأثیر خلق
شاخ و برك هرزه کردی پیشه در کار داشت
دامن مشرب فضای داشت بی گردامل
مهر رهال بری از پنیه مینا زدند
ساغر هوش از گداز شیشه در خارا زدند
شعله در پستی خزید از بسکه دامنها زدند
قامت خم گشته ما را بپای ما زدند
مجرمان از طول این اوهام برپهنا زدند
زین چمن يك گل سر و برگ خود آرائی نداشت
طبع بی حس قابل تأثیر آگاهی نبود
تولد مردم کبیر واحت کی که عزل پیشگان
عمرها شد کاشت ما ومن از دل رفته ایم
وحشت ازدنیا دماغ بی نیازاں رنداشت
هر کجا رنگی عیان شد بر بر عنقا زدند
بر کمان خفته باران همیضه را پا زدند
چون گهر موج دلر پرخون این دریا زدند
برغبار خانه ما دامن صحرا زدند
چین دامن برخم ابروی استغنا زدند
(بیدل) اسباب تعلق بود زنك آگهی
آیینه صیقل زدند آنها که پشت پازدند
راه فضول ما هم در ازل حسابدارد
داغ داغ بی نصیبی است از غیرت فضون
در نیم گردش زنگ دور نفس تمام است
آن تپش تحیر موقوف دستگاهیست
در کار گاه تقدیر دامان خامشی گیر
آیینه در حقیقت تمثال خود پرستی است
تا چشم باز کردیم مژگان به پشت پازد
دست که دامن کار بر آتش حسد زد
جام هوی نسازد بر طاق کبریا زد
راه هزار جولان دامان نارسا زد
از آه وناله نتوان آتش درین بنا زد
با دل دوجار گشتن ما را بروی ما زد
صبحی زکافتن راز بوی نفس جنون کرد
سردشته نفس چست چندان که دل طپد قت
نا دل ازین بستان یکناله وار برخاست
افلاس در طبایع بی شکوه فلك نیست
با گرد این بیابان عمریست هرزه تا زیم
( بیدل) بهار امکان رنگی نداشت چندان
برهم دماغ چون گل صد عطسه زین هوا زد
گر دل گره ندارد بر طبع ما چرا زد
چون بندنی ضعیفی صدتکیه بر عصازد
ساغر دمیکه بی می گردید بر صدا زد
در خواب ناز بودیم برشك ما قضا زد
دستی که سودم از پاس بر کل طبانچها زد
رسید عید و طربها دلیل دل گردید
من و شبیه محبت دلی که جز برخت
زسير کسوت تسلیم چشم قربانی
امید خانه صد رنگ مشتعل گردید
بهر طرف نظر انداختم خجل گردید
هوس زجامه احرام منفعل گردید
زقه ساده دلان تبغ رخسان هوس
چنان بکعبه توانم کشید محمل جهد
بذكر عام جدائی دليل فطرت کیست
که خون وعده قربانیان مخل گردید
که راهم از عرق انفعال گل گردید
کنون که دیده بدیدار متصل گردید
چو(بیدل) از هوس سیر کعبه مستغنیسیت
کسی که کردتو بعضی بدون دل گردید
رسید قاصد و از بخودی پيام كرد
گشاد نامه زمستی وصال جایی داشت
چه مزده داشت که باید بقدر اظهارش
برنك خط جبني سجده دوایم کرد
که همچو شام خرابات فیض عام کرد
زصوح بحر زبانهای شکر و الم کرد
فسون گردش چشم که داشت تقریرش
چنان رشوق دویدم ببزم استقبال
بهار فرش نسیمینکه فیض مقدم او
کشود لب بادای که می بجام کرد
که شوق نیز برقص آمد و سلام کرد
دل رمیده بامید وصل رام ترد
رشته بکسیخت نفس زیر و بم ساز نماند
ترك جرأت کن ا گر عاقبثنت میباید
توتش ما با ز شد امروز که آواز نماند
آشیان در ته بال است چو پرواز نماند
واپسی بین که بصد کوشش ازین قافله ها
ساز اظهار جز انجام نفس هیچ نبود
باز ماندن دو قدم نیز زما باز نماند
خواندیم ورنه دلی مركز آغاز نماند
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
