BrowseGhazalīyāt-i Mirzā Bīdil → page 180

Page 180

Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil · pages 1–241


Page image — the source of record

Scanned page 180 of Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil

Machine transcription

صحیفه ۱۷۷ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال بظالم شکوه دارم و گرنه می دانم بمونشان رقمرا مو شیم درا رسید ز کوشش است که وصلت بدامنی نرسید اگر دراز کنی دست پا رسید بدال اینکه اصل میکشد محاسن تیغ کر است باید رسیدن مسار فضارسد چنین که سر ف طمع کردی آرزو (بیدل) عرق بکاست اگر نوبت حیا رسد دل از دم محبت چندین فتور دارد این باده سخت تند است در شیشه زور دارد با انحراف هر وضع خاک نجبا هنی هست چشم تغافل اترا تقلید کور دارد عاشق بعزم مقصد محتاج راهبر نیست پروانه در نه بال مکتوب نور دارد کر مرد احتیاطی از خود بپاش غافل طوفان بهر مسامت چندین سنور دارد ناقابل تواضع مگذر زبزم احباب الم از کسی که زن آب بی پل عبور دارد از خود برآمدن نیز در کیش اهل تسلیم هم چند سر کشی نیست وضع غرور دارد با مجرم فضائل شوخی مکن درین دشت فان برق بر سیاهی چشمی ز دور دارد اشک ستمگزاران میبیند بخونگارا الماس معدن ما شرم از بلور دارد کز اعم کلا هت عرض جلال شاهان کرد شکست ما هم عجز غیور دارد تلخ است عیش امروز از گفتگوی فردا در خانه که ماییم همسایه شور دارد تنگ است و هم تقال در جلوه گاه تحقیق مشاطه به کزین زن آئینه دور دارد (بیدل) بکام هر چیز و جوهر است موقوف جائیکه من نیامتم غیرت قصور دارد دل از نفس مددی یافت آه پیدا کرد پری فشاند و بآن کوچه راه پیدا کرد گدای اثر نبر دستی اقبال درید خرقه زنگی که شاه پیدا کرد سحر فسون تمنائی دمید در گلشن شکفت غنچه و عرض کلاه پیدا کرد د میکه حسن کشید میل خود نمائیا زطبع سنک تواند شکاه پیدا کرد اگرنه آئینه کرد زپرتو خورشید غنی توان کلفی هم زماه پیدا کرد دل از نیرنگ آگاهی بچندین پیشه می افتد گره از دانه چونی واشد بدام وریشه می افتد ندارد محمل درو حریم پروانه دیگر بجر آتش همان يك شوق حسرت پیشه می افتد ندانم کیست خضر مقصد آوار گهایم که هر جا میروم را هم همان در پیشه می افتد باین کلفت نمیدانم که بست اجزای مضموتم که از یادم گره در رشته اندیشه می افتد بهر جا تر کست از جیب مستی سر برون آرد شکست رنك صهبا در بنای شیشه می افتد دونا شو در خیال او که سعی کوهکن اینجا بکند تا صورت شیرین برای تیشه می افتد ز درد نا امولیهای اهل دل مشو غافل که می هر ناله دار د کز چشم شیشه می افتد مبای عشق آهو بر هوسها بر نمیدارد بمال شعله کز آتش دمی از ریشه می افتد تغیر بال و پر شد شوخی نظاره ما را چو دل آئینه گردد بر نماشا پیشه می افتد جهان از پر تو عشقت چراغان شد که هر خاری بقدمی میرسد چون آتش اندر پیشه می افتد چنان در بیستونی سینه لرزم کاوتم (بیدل) که خون از ناخن من چون شرار از تیشه می افتد دل از وسعت اگر شانی ندارد بیابان هم بیابانی ندارد جنون ميناك از بیدستگاهی که عریانی گریانی ندارد مخود مینال ليك از غصه خوردن تسوز آرزو نانی ندارد کشند چون گرد باد آخر زحلقت گریبانی که دامانی ندارد محبت دستگاه عافیت نیست تجمع ربط مژ کانی ندارد تجمع بسمل اشك بسازم بخون غلطید تم جانی ندارد درین دریا ندامت اعتبار است گهر جز اشك عریانی ندارد تو خواهی شیشه بشکن خواه ساغر طرب جز رنك سامانی ندارد محبت پیشه یک خار و خون شد که درد عشق در مانی ندارد در دل میتوان کل ادبیت کو نکس آئینه زندانی ندارد تعلم دوری از اصل است ورنه نفس در سینه افغانی ندارد اگر عشق بتان کفر است (بیدل) کسی جز کافر ایمانی ندارد دل اگر محو مدعا گردد درد در کام ما دوا گردد محو اسرار طره او را رگ گل دام مدعا گردد كند كرهوس سلاسل وهم کوه معراجیه هوا گردد ما و احرام آه درد آلود هم هوا گرد را عصا گردد طعمه دردا کر رسد در کام هر مگس هم هما گردد کر سگاو داغ حرص با هوس کر دل گهر ادا گردد محو کردد سواد مصرع سرو مد آهیا کر رسا گردد دل آسوده تو مگزو سواس گرد آرد که دام ما گردد در طلوع کمال (بیدل) ما ماه در هاله سها گردد دل انجمن محرم ویگانه نباشد جز حیرت ادراك درین خانه نباشد بی کب صفا صید معانی چه خیالت تا سنگ بود شیشه پریخانه نباشد دل زانوی فکرش همه چشمست که مینا چندانکه هند بی خط پیمانه نباشد افسون چه ضرور است بعزم مزه بستن در خواب عدم حاجت افسانه نباشد ایوام هوس میکشیدت بر در دهقان شاهی اگر این وضع گدا یانه نباشد عالم همه محمل کش کیفیت اشك است این قافله بی لغزش مستانه نباشد در ساز فنا راحت عشاق مهیاست بالین وفا بی پر پروانه نباشد چون شاه کلید سر موئی نتوان شد تا سینه چاک همه دندانه نباشد بی ساخته حیفست که دارم بکنارش مشاطه شوق آینه وشانه نباشد برلوج جبین پایه اقبال تعیین تا صورت رفتار تو اشکانه نباشد وحدت چه خیالست توان یافت بکثرت چون ریشه در آیینه نمویانه نباشد دل کرد جنون میکند امروز بیدید در خانه ما (بیدل) دیوانه نباشد دلاوران که مہای ساز جنك خودند بهر نفس ز دل چون حباب سنك خودند شکسته اند طلسم غبار هستی خویش کلاه فخر حبابند ليك تنك خودند چو صبح جو هر تیغ از جبین شان پیداست زننگ آینه دار شکست رنك خودند دل یار بخروش یارب آمد شب رفت و سحر نشد تب آمد بی روشن و یاد حمد کردم صد گل بعیادت لب آمد مستان همه مست در خط جام قاصد ز دیار مشرب آمد از اهل دول حیا بجوئید اخلاق کجات منصب آمد گفتم جو سخن رسم بگوئی هنگامه به پیش من لب آمد اشك از مژه بسکه بی اثر ریخت رحیم ز دلت کو کب آمد شرمنده رسم انتظارم جان که نبود برلب آمد وضع عقلای عصر دیدم دیوانه مامؤ دب آمد از رفتن آبرو خبر گیر هر جا اظهار مطلب آمد راحت در کسب نیستی بود از هر عمل این مجرب آمد (بیدل) نشدم دو چار تحقیق آئینه بدست من شب آمد

Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.


Cite this page
Ghazalīyāt-i Mirzā Bīdil, page 180. Afghanistan Digital Library, New York University Libraries. Machine-transcribed text: Afghan Press Archive, https://afghanpress.org/book/adl0015/180 (accessed [date]).
Permalink
https://afghanpress.org/book/adl0015/180
Machine-readable
JSON · IIIF manifest · Canvas
Source
Afghanistan Digital Library record