Machine transcription
صحیفه ۱۷۱ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال
حسن کلاته هوس کر تجمل شکند
نجات آمید بنظر رده تفصیل در
خواجه زرنج کروفر از چه برروی اثر
آیه اقبال بلند آبمه چون شمع مجین
دل چکد باین وما تا شود ایمن از بلا
صبح زشام همنق چشم شداز شوق جن
به که دل از ما برد بر سر کاکل شکند
جز و پرا کنده مباد آینه قل شکند
باز ندارد همه کر پشت خرانم جل شکند
کاهر ذرت بعرق شرم تتول شکند
کوه هم آخر زصدا شیشه قلقل شکند
هر که درین باغ رسد آینه بر کل شکند
بسکه بگلزار وفا میشترك افتاده حيا
شمع بساط طربت است آنکه در ین دشت تعب
در ادب بید گهران حوصله شرم محوان
از طلب هرزه درا چند دهی زحمت پا
سبزی چشم است همان جربعه کش روزعنا
فهمی را که دهند آب زتوصیف خطت
رنك كل آبد بصد اگر پر بلبل شکند
سر چوآ پای بدا مان تو غل شکند
کردن این خم دسران گر شکند غل شکند
کاش درین بحر سراب آبله پل شکند
رنك خار تومگر این دو قدح مل شکند
دود چراغش همه شب طرة سنبل شکند
چرخ محال است دهد داد دل (بیدل) ما گردش آ نجخم مکر جام تغافل شکند
حسنی که یارش آینه حیرت آب داد
بند جلوه داشت عاشق و معشوق پیش از ین
از حرص اینقدر نهم اسباب میكشم
زان کاستان که رنك كلش داغ لاله است
از بسکه مغتنم رفنی جز هوا نداشت
چون صبح در معامله گیرودار عمر
زان رنك جلوه کرد که داد نقاب داد
خودم کرده امتیاز که عرض حجاب داد
لب تشنگی سرم بمحیط سراب داد
تشکیلفت غنچه که به بوی کباب داد
گردون بنقطه شورم انتخاب داد
چندان به ایم ساده که باید حساب داد
همسایه بهار جلوه او در نظر گذشت
پرواز شوق از عربی شرم گل نکرد
آخر به گریه نشه شونم بلند شد
کم فرصتی بعرض تماشای این محیط
دائم ز رشك منتظری کز هجوم شوق
(بیدل) زآبر و طلبی دست شسته ایم
اشکی که سرزد از مزه بوی گلاب داد
حاکم غبار های طپیدن بآب داد
اشك انقدر چکید که جام شراب داد
آئینه خیال بدست حباب داد
جان دار اکر بقاصد جانان جواب داد
کاین آرزو بنای دو عالم بآب داد
حسودت کر همه آینه افلاک خواهد شد
غرور خیره چشمان در خیال لمه تیغت
زردک پیاش تمثال بینای خاك خواهد شد
مژه گروا کند نامینه وقف چاك خواهد شد
بهر جا نور اقبالت کشد سامان خورشیدی
در ان محفل که بالد نشه کیفیت جاعت
مخالف سایه وار از لوح امکان پاك خواهد شد
دماغ سر کشان از سرنگونی تاك خواهد شد
حق مشربان دمبیکه تحقیق رو کنند
مشتاق جلوه تو ندارد دماغ گل
مضمون تازه بی نقط انتخاب نیست
ای خرمت هوا نشوی غره نفس
تا حشر روسیاهی داغ خجالت است
آسوده زی که اهل فنا پیش از انتقام
خود را ز خود برند بجا تیکه او کنند
اینجا دل شکسته بیاد تو بو کنند
هر جا دلی بود کره زلف او کنند
زین دشتها که سیر خزان در دو کنند
صیدان دمیکه چون سح از دشت رو کنند
از وضع خویش خاك بحشم عدو کنند
بر دوش غیر نیکه زدردی کشان خطاست
زین گلستان بسیر خزان نیز قانعیم
برسر گذشت حسن همان به که بیدلان
حیرت متاع گرمی بازار وهم پاش
تمثال عاقبت نکند گرد ازین بساط
(بیدل) چوبار ساز جهانگیر شهرت اند
دستی مکر بگردن خود چون سبو کنند
رنك شکسته بخش بهار و بو کنند
آئینه داری دل بی آرزو کنند
یکسوست آنچه در نظرت چارسو کنند
آئیینها مکر بغباری عفو کنند
در پرده هم کزاهل سخن گفتگو کنند
حکم عشقی است که تشریف نما نپختند
بیدلان خورده جائیکه نشار تو کنند
روشنا سان جنون از اثر نقش قدمم
اعموش آن جود که از خجلت وضع سایل
نامبردن نگفت ریشۀ جولان امید
قول و فعل نفس افسانه باد است اینجا
در مقامی که شفاعت خط آمرزش هاست
داغ این لاله ستانها بدل ما پختند
نم آب که ندارند بدریا بختند
جوهر هوش بآئينه صحرا بختند
لب باظهار نیازند و باعثا بختند
به که چون تخم بسر آبله صد پا بختند
من نه آنم که به بخشند مرا یا نختند
جرم مستان بصفای دل مینا بختند
نشوان باخت بآغاز دمالغ مستان
چون سح از گرمی آن لعل بخون می غلطد
آرزو داغ امید است خدا یا مپسند
کز مزاج کرم آنت نه من میدانم
شرر یا قوت آواره دشتست مرا
محتسب گرم افسون ورع پیش مبین
به برکاه که بسته است حساب پرواز
با ل شوق مگر از نشه صهبا بختند
کرچه از شعله بیاقوت جگر ها بختند
که چگر خون شود ولشه بصیها بختند
عالی را بخطای من تنها بختند
سنك هم دامن صحر است اگر جا بختند
بی کناهی کناهی بست که آنجا نپختند
دارم امید که برنا کنستم وا نپختند
پادشاهی بجنون هیچ نفرود (بیدل) تاج گیرند اگر آبله پا نپختند
حیا محریست باصد کردش رنگم طرف دارد
تغافل الفهم چندی رفع سردیهای دوران کن
علوقادگاه آغات استقامت رنك میبازد
جدا نیستم داز خود هیچ کس مشاطۂ خودرا
بنو میدی مکن سیزنگارستان افسوسم
عرق نقاش غیرت از جین من صدف دارد
جهان حیز گرمی در خور آوار دق دارد
درین میدان کسی کرسینه دارد هدف دارد
مه تابان حضور تب دزا غوش کلف دارد
خدا ها قست از رنگی که دوشهای کف دارد
نشد روشن صفای سینه اخلاص کیشانت
دل از فکر معیشت جمع کن از غم وطن بکذر
زاقبال عرب غافل مباشید ای عجم زادان
قضا بسجدۂ ماست اوج نشه عزت
بان عجزم که می بینم شکوه جرأت (بیدل)
که دریابی بهم جوشیدن دلها چه کف دارد
اگر چهیل است و کردانش همین آب وعلف دارد
سریر اقتدار بلغ هم شاه نجف دارد
طلسم آبروی خاك در پستی شرف دارد
اکر مژکان توانی و اکنی فتح دو صف دارد
حیرت کفیل بر زدن گفتگو نشد
افسوس ناله که بگوشش رسی نبرد
عمر یست خدمت لب خاموش میکنم
اشیا مثال آئینه بی نشانی اند
بیکانه است مشرب فقروغنازهم
شادم که آ بنام شعله مو نشد
آواز دلیکه خون شد و در پای او نشد
ای بخت باز کن که نفس هرزه کو نشد
نشکفت از ین چمن گل رنگی که بونشد
ساغر نکشت کشی و مینا کدو نشد
مردیم تشنه در طلب آب تیغ او
آسایشم براه تو يك نقش پا د بست
بیدل زنیست شینم حیرت بهار عشق
وهم ظهور رسم دکر بیان خجلت است
(بیدل) چو شمع ساخت جبین نیازما
آخراز سر نگذشت و نصیب کلو نشد
جمعیم وزلف تو بکنتار مو نشد
رنك باخت دل که آئینه آ برونشد
فکری نداد رو که سر ما فرو نشد
با سجده که غیر کدازش وضو نشد
خارج از نای جنس است آنکه موزون میشود
شبنم وگل غير رسوائی چه دارد زین چمن
از جنون کروفو بر چرخ مقتر از بد سر
سعد اکر خوانی چه حاصل طینت منحوس را
قطره چون کردد گهر از بحر بیرون میشود
گریه بیدردی ماخنده مقرون میشود
کاین صدای کوه آخر گرد هامون میشود
هیچدان مسح است اکر بوزینه میمون میشود
با همه افسردگی کر راه فکری وا کنم
خامه داری دیکر وصحرا نوردی دیکر است
با کفن سازند پاك آلایش تن جسد
زین قناعت کی خواهی از صفای دل طلب
جیب حافظانه جوش ناله طون میشود
تاب دلتنگی ندارد آنکه مجنون میشود
جامه چون شدشو مکین محتاج صابون میشود
چون بصیقل میرسد آینه قارون میشود
Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. How this was measured.
